یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

داستان1/ایستاده بر پاهای گریزان



در را پشت سرش محکم به هم کوبید و پله ها را دو تا یکی پایین آمد.

ـ کثافت عوضی!

دندان‌هایش را به هم فشار داده بود و پره‌های بینی‌اش با هر نفس زدن تکان می‌خورد. با یک دست سر مقنعه را گرفت و با دست دیگرش موهایش را زیر مقنعه کشید عقب.

ـ کاش مرده بودی بابا!

......

ادامه مطلب   
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦