یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

زمستانیه 1

خوابیده ام. خودم را به خواب زده ام. سرم را برده ام زیر لحاف و چشم هایم باز است. نفسم را یکی یکی پشت سر هم می دهم بیرون که مثلاً واقعاً خوابم. بیرون برف می بارد و من از خوشحالی رسیدن فردا خوابم نمی برد. ذوق می زنم. برف ممتد و مدام شب ها را دوست دارم. همین طور از  آسمان می ریزد پایین و آب نمی شود.....

ادامه مطلب   
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

داستان 2/ماموریت

مأموریت

حامد خوابید. مطمئنم. این را از صدای خر و پف اش می فهمم. تا به خواب می رود صدای خر و پف اش بلند می شود و من یا باید زودتر از حامد بخوابم و یا باید بروم توی فکرهای مختلفِ توی ذهنم تا حواسم از خر و پف حامد پرت شود و خوابم ببرد. و من الان دارم فکر می کنم تا خوابم ببرد. دلم شور فردا را می زند......

ادامه مطلب   
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٦