یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قطعه‌ای برای خودم

قطعه‌ای برای خودم

«انگار هزارساله‌ام؛ پیر. پلک‌ها فروافتاده. زبان در کام، لرزان. پشتِ‌گردنْ آفتاب خورده، تَرَک تَرَک سوخته. موها ریخته. چشم‌ها رو به خدا،‌ کم سو. عصا کو؟ افتان و خیزانم. تا یک قدم برمی‌دارم نفس نفس نفس بالا نمی‌آید. ایستاده می‌ایستم. تکیه‌گاهم او. تا نگاهش می‌کنم کو؟ سو سو می‌زند این چراغ کم سو. بادْلرزان است شعله‌های اکنون نون نون نون. این صدای فریاد من است که به کوه می‌خورد رد رد رد. انعکاس من به خودم؛ دم بریده، ابتر. ای حس استکمال من! کجا خوابیده‌ای، برخیز! آفتاب هزار سال است که طلوع می‌کند هر روز.»

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧
تگ ها : دل‌نوشت

هشتمین جلسه‌ی داستان‌خوانی

 

نشست داستان‌خوانی و نقد داستان

هشتمین جلسه:

داستان‌های کوتاه کوتاه: اتوماتیک/روانی/سرعت مرگ  

نوشته‌ی «محمد‌رضا مؤذن‌زاده»

با حضور: آقای نورمحمدیان

سرای اهل قلم

خیابان فلسطین جنوبی/کوچه خواجه نصیر/ شماره 10

دوشنبه ٨٧/10/٢٣

(از ساعت 17:30 -15:30)

 

گزارشی از جلسه هفتم را در این صفحه خواهید خواند

http://www.louh.com/content/2497/default.aspx

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧
تگ ها : خبر

عاشورا

السلام علیک یا اباعبدلله

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧
تگ ها :

خواب موعود/9

 

خواب موعود/9

« ... سه ساعت تمام حرف زدیم و خسته شدیم. حالا همه خوابند. قطار به راه خودش با همان صدای تکراریِ غم‌پَراکَنَش ادامه می‌دهد. خوابم نمی‌برد. همین‌طور دراز کشیده‌ام روی تخت و سقف کوپه را نگاه می‌کنم. دستم را می‌برم بالا. کف دستم را به سقف می چسبانم؛ چه‌قدر نزدیک! دستم سرد می‌شود و می‌لرزد. برمی‌گردم این‌وری. حامد خوابش برده و آرام آرام صدای خُر و پُف‌اش بلند می‌شود. توی بحث دعوای‌مان شد. سر هم داد کشیدیم. اول او داد کشید. گفتم ما باید حساب شده عمل کنیم. گفت چیه ترسیدی؟ گفتم از ترس نیست. گفت می‌ترسی. گفتم از ترس نیست. گفت آره از ترس نیست. گفتم تو حالیت نیست، ما باید حواس‌مان جمع باشد. گفت خودت نفهمی! داد کشید. گفتم تو خیلی به درد هیزم زیر دیگ می‌خوری، پسر شجاع! داد نکشیدم. از کوره در رفت. فحش داد. یقه‌اش را گرفتم. جدامان کردند. ...»

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧
تگ ها : خواب موعود

قطعه‌ای برای اهالی غزه

قطعه‌ای برای  اهالی غزه

می‌شود در حالی با یک دست پاپ کورن یا پفک نمکی می‌خوری با یک دست کنترل تلویزیون را برداری و کانال‌های مختلف را سر بزنی و شاید یکی از این شبکه‌ها تصویری خونین از زخمی‌ها و جنازه‌های غزه را نشان بدهد. تو می‌توانی تصور کنی یک فیلم سینمایی جنگی است و چون از جنگ متنفری بلافاصله بزنی کانال بعد و به پاپ‌کورن‌ات ادامه دهی یا پفک نمکی.

می‌شود در حالی با خانواده‌ی شش نفری نشسته‌اید دور یک سفره‌ای و قرمه‌سبزی خوشمزه‌ی مادر را می‌خورید تلویزیون هم که باز است اخبار از اوضاع غزه گزارش بدهد. می‌توانید نگاه نکنید و به خوردن قرمه‌سبزی‌تان ادامه دهید. اما صدایش آرامش شما را به هم خواهد زد. می‌شود صدایش را کم کرد یا حتا در حالت صامت قرارش داد تا هیچ صدایی بیرون نیاید و پشت به این تصاویر با خیالی آسوده قرمه‌سبزی‌تان را بخورید و بعد یک لیوان آب که به راحتی از گلو پایین برود.

می‌شود در حالی که یک روزنامه دست‌تان است اخبار را تماشا کنید و در حالی که عینک روشنفکرانه‌تان را روی بینی جابه‌جا می‌کنید همراه با یک فحش مودبانه بگویید که ما خودمان کم مصیبت داریم این‌ها رو هم باید سیر کنیم و نگاه نکنید که کار آنها از سیر شدن یا نشدن گذشته است. می‌شود خون را نبینید. یا به یک رنگ دیگر ببینید. مثلن آبی، سبز یا حتا سفید، سیاه.

می‌شود در حالی که غذای‌‌تان را سیر خورده‌اید و حالا از سنگینی تکیه داده‌اید به مبل راحتی‌تان و دستی به ریش مبارک‌تان می‌کشید غزه را در خون ببینید و یک فحش آب‌دار که نباید بچه‌های کوچک بشنوند بدهید به این لامصبای یهودی و شکم‌تان را هم بخارانید و بعد دیگر باید چرت‌تان بیاید و صبح هم که باید به کارخانه سر بزنید و هزارتا کار دیگر دارید.

می‌شود حتا داد بزنید، فریاد بزنید ...

می‌شود ناراحت بشوید،‌افسوس بخورید، حتا به شدت و تأثیرگذار ...

می‌شود حتا گریه هم بکنید بالاخره این‌ها هم آدم‌اند،‌ این بچه‌ها گناه‌شان چه بوده؟

می‌شود بنشینید پشت رایانه‌تان و همین‌طور تایپ کنید و عصبانی هم باشید و به جای زمستان و برف و کودکی و داستان و ادبیات و سینما و هزار تا کوفت و زهر مار دیگر این بار از غزه بنویسید...

اما آخرش که به نقطه‌ی جمله‌ی‌ آخر می‌رسید می‌بینید که این‌ها هیچ‌کدام دردی از مردم غزه دوا نمی‌کند هیچ، ذره‌ای از عصبانیت‌تان را نیز کم نمی‌کند.

محرم آمد و ما عزاداریم. اما باید راهی باشد که نشان دهیم شیعه فقط عزاداری نمی‌کند. باید راهی باشد. باید راهی باشد.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧
تگ ها : دل‌نوشت

هفتمین جلسه داستان‌خوانی

نشست داستان‌خوانی و نقد داستان

هفتمین جلسه:

داستان‌های

«من و تو»

نوشته‌ی «زینب عزیز‌محمدی»

و

«در عمق هفتاد متری»

نوشته‌ی «معصومه میر ابوطالبی»

با حضور: احسان عباسلو

سرای اهل قلم

خیابان فلسطین جنوبی/کوچه خواجه نصیر/ شماره ١٠

از ساعت ١۵:٣٠ الی ٣٠: ١٧

دوشنبه ٩/١٠/٨٧

 

 

از ساعت: 30:‌15 الی 30 :‌17

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ دی ۱۳۸٧
تگ ها : خبر

قطعه

 

قطعه‌ای برای ابتدای زمستان و درختان به خواب رفته

 

«برف خواهد بارید. نرم نرمک. سفید سفید. ما روزی خواهیم خندید زیر برف‌های ریزان روی سرمان. به آسمان نگاه‌کنان دهان‌مان را باز خواهیم کرد تا گُلَک‌های برف روی زبان‌مان بیفتد و در همان لحظه آب شود و احساسی ریز با طعمی ناگهانی ثبت شود بر ذهن‌های خسته‌یمان. آلوده‌گی‌ را فراموش خواهیم کرد و آسمان آبی را به یاد خواهیم آورد. همان آبیِ آسمانی‌ای که در کتاب‌ها می‌خوانیم یا در تابلوها می‌بینیم که با آب‌رنگ روی بوم نقاشی کشیده‌اند و فکر می کنیم قدیم‌ها چه قدر آسمان جور دیگری می‌شد. حالا آفتاب زده‌است و سرمای بعد از برف‌ریزان روی صورت‌مان نشسته؛ سرمای مرطوبِ دل‌چسبی که دل آدم غنج می‌زند از طراوت‌اش. انگار زمین خلوت شده‌ باشد، صدای درگوشی حرف زدن دو مردی که دو سه کوچه آن ورتر جلوی در خانه‌شان را پارو می‌کنند یا پشت‌بام‌شان را به گوش می‌رسد و صداهای تاپ تاپ تاپِ افتادن کُپه کُپه برفِ پاروشده. صدای ماشین نباید باشد. شاید یکی از آن قدیمی‌ها از دور رد شود که نمی‌دانیم از کجا آمده و به کجا می‌رود. تازه آن هم صدای برف دارد. شنیده‌اید صدای تک‌ماشینی را که از دور روی برف‌های انبوه آرام می‌راند؟ اما در این بهشتِ سفید شده، درخت‌ها خوابیده‌اند. ما پاهای‌مان را محکم به تنه‌ی درخت‌ها خواهیم کوبید تا برف‌های روی شاخه‌هاشان بریزد سرمان، روی گردن‌مان که خوش‌‌حالانه شیطنت کرده‌باشیم و شاید هم درختی خمیازه بکشد و بیدار شود ببیند چه خبر شده این دنیا. آهای درخت سیب! چنار، تبریزی بیدار شوید! شما توی این سرما چطور خوابیده‌اید؟ با این همه برفی که روی شاخه‌هایتان نشسته است، چطور همین‌طور بی‌خیال ایستاده به خواب رفته اید؟ بیدار نخواهند شد. ما ولی برای خودمان الکی داد خواهیم زد. برف‌ها را گلوله خواهیم کرد و پرتاب‌کنان به هرجا که شود خواهیم دوید. بگذارید چندتاشان هم بخورد به بزرگ‌ترهای از همه جا بی‌خبر که کودکی‌هایشان را هم فراموش کرده‌اند بی‌چاره‌ها و همان‌طور زیر سبیل‌هایشان فحش بدهند. آفتاب باید بتابد اما نه آن‌قدر تند و گرم که زود برف‌ها آب شوند. همان قدر که روشن کند شهر کوچک قشنگ رویاییِ ما را کافی‌ست. تازه سفیدیِ برف‌ها خودشان روشنایی می‌آورند. حالا باید صدای چکش‌های بادی شهرداری بیدارم کند از خواب و من تمام نقاشی‌هایم را که روی بخار پنجره‌ها کشیده‌ام با دست پاک کنم تا آسمان واقعی را ببینم.»

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧
تگ ها : دل‌نوشت

فیه ما فیه /10

فیه ما فیه/10

 

«سخن بی‌پایان است اما به قدر طالب فرو می‌آید که وَ اِن مِن شییٍ الا عندنا خزائنه و ما نُنَزِله الا بقدر معلوم. حکمت همچون باران است در معدن خویش بی‌پایان است اما به قدر مصلحت فرود می‌آید، در زمستان و در بهار و در تابستان و در پاییز به قدر او و در بهار همچنین بیشتر و کمتر اما از آن‌جا که می‌آید آن‌جا بی‌حدست.»

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه