یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

Up

Up

 

دیگر Up نمی کرد. ازدواج کرده بود.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧

خدا

خدا

 

گفت: سر کلاس خدا منم. با تحکم گفت و توی چشم های تک تک بچه ها زل زد. آن ته کسی  جیک اش در نمی آمد. یک دستش را برد بالای سرش و یک پایش را کوبید زمین و گفت: خدای این کلاس منم. صدایی از کسی در نیامد. همه به چشم های او زل زده بودند. بلندتر گفت: اینجا خدا منم و فریاد کشید: فهمیدید؟ کسی از جایش تکان نخورد. مردمک ها همه به یک نقطه دوخته شدند. همه سنگ شده بودند.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧

قضیه

قضیه

 

یک هو وارد کلاس شد و بدون این که به بچه ها نگاه کند، سر به زیر و در حالی که دستش را به نشانه ی بنشینید بنشینید تکان می داد رفت نشست سر جایش آن جلو. انگار عذاب بکشد از این که شاگردها به احترام او از جا برمی خیزند. معلم هندسه بود. کیفش را گذاشت روی میز و عینکش را درآورد و زد به چشم هایش. باید قضیه اثبات می کرد. برگشت به سمت تخته سیاه. چند نفر آن  ته ریزریزکی خندیدند. تخته سیاه پر از شعرهای عاشقانه بود با دست خط های مختلف. تو در تو. خوش خط. بد خط. همه را خواند. یکی این جلو آب دهانش را قورت داد: «آقا پاکشون کنم؟» با دست گفت «نه» و بلند شد. تخته پاک کن را برداشت و آرام همه را پاک کرد و بعد با خطی خوش نوشت: «بیایید لذت نچشیدن لذت ها را بچشیم.» و بعد پاکش کرد. باید قضیه اثبات می کرد.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧

کمربند

کمربند

 

مرد انتهای بزرگراه ماشین پلیس را که دید دستپاچه یک دستش را از فرمان برداشت و کمربند شُل را کشید از کنار گردنش روی شکمش انداخت که انگار کمربند بسته است. پا را بر روی پدال گاز فشار داد و از کنار ماشین پلیس که رد می شد زیر چشمی نگاهشان کرد و فکر کرد که دیگر فردا باید این کمربند را درستش کند و ندید کامیون جلویی را که تیرآهن حمل می کرد ناگهان ترمز کرده است.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧

فیه ما فیه /11

 

فیه ما فیه/11

در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صد هزار عالم ملک او شود که نیاساید و آرام نیابد. این خلق به تفصیل در هر پیشه‌ای و صنعتی و منصبی و تحصیل نجوم و طب و غیرذلک می‌کنند و هیچ آرام نمی‌گیرند، زیرا آن چه مقصودست به دست نیامده است. آخر معشوق را دل‌آرام می‌گویند؛ یعنی که دل به وی آرام گیرد، پس به غیر چون آرام و قرار گیرد؟ این جمله خوشی‌ها و مقصود‌ها چون نردبانی‌ست و چون پای‌های نردبان جای اقامت و باش نیست از بهر گذشتن است. خنک او را که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوته شود و درین پای‌های نردبان عمر خود را ضایع نکند.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه