یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

فیه ما فیه/3

مفروش خویش ارزان که تو بس گران‌بهایی

حق تعالی میفرماید که من شما را و اوقات و انفاس شما را و اموال و روزگار شما را خریدم که اگر بمن صرف رود و بمن دهید، بهای آن بهشت جاودانیست. قیمت تو پیش من این است. اگر تو خود را بدوزخ فروشی، ظلم بر خود کرده باشی، همچنانک آن مرد کارد صد دیناری را بر دیوار زد و برو کوزه‌ای یا کدویی آویخت. آمدیم بهانه میآوری که من خود را بکارهای عالی صرف می‌کنم، علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طبّ و غیره تحصیل می‌کنم، آخر این همه برای تست. اگر فقه است برای آنست تا کسی از دست تو نان نرباید و جامه‌ات را نکند و ترا نکشد، تا تو بسلامت باشی و اگر نجومست، احوال فلک و تأثیر آن در زمین از ارزانی و گرانی امن و خوف همه تعلق باحوال تو دارد هم برای تست و اگر ستاره است از سعد و نحس بطلاع تو تعلق دارد هم برای تست. چون تأمل کنی، اصل تو باشی و اینها همه فرع تو. چون فرع ترا چندین تفاصیل و عجایبها و احوال و عالمهاء بوالعجب بی‌نهایت باشد، ترا که اصلی چه احوال باشد. چون فرعهاء ترا عروج و هبوط و سعد و نحس باشد، ترا که اصلی بنگر که چه عروج و هبوط در عالم ارواح و سعد و نحس و نفع و ضرّ باشد که فلان روح آن خاصیت دارد و ازو این آید، فلان کار را میشاید. ترا غیر این غذای خواب و خور غذای دیگرست که اَبِیتُ عندَ ربّی یُطعِمُنی و یَسقینی . درین عالم آن غذا را فراموش کرده و باین مشغول شده‌ای و شب و روز تن را میپروری. آخر این تن اسب تست و این عالم آخُر اوست و غذای اسب، غذای سوار نباشد. او را بسر خود خواب و خوریست و تنعّمیست اما بسبب آنک حیوانی و بهیمی بر ت غالب شده است. تو بر سر اسب در آخُر اسبان مانده‌ای و در صف شاهان و امیران عالم بقا مقام نداری. دلت آنجاست اما چون تن غالبست حکم تن گرفته‌ای و اسیر او مانده‌ای.

همچنانک مجنون قصد دیار لیلی کرد،‌ اشتر را آن طرف میراند تا هوش با او بود،  چون لحظه‌ای مستغرق لیلی میگشت و خود را و اشتر را فراموش می‌کرد، اشتر را در دِه، بچه‌ای بود، فرصت مییافت باز میگشت و بده میرسید. چون مجنون بخود میآمد دو روزه راه باز گشته بود. همچنین سه ماه در راه بماند، عاقبت افغان کرد که این اشتر بلای منست. از اشتر فروجست و روان شد.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه

خبر/هفته بعد: جلسه‌ی دفاع

روزنگاری‌های یک پایان‌نامه/6        

«هفته‌ی بعد: جلسه‌ی دفاع از پایان‌نامه‌ام»

 

ساسان راست می‌گوید؛ این‌هایی را که می‌نویسم، ممکن است در جلسه‌ی دفاعیه بر علیه‌ام استفاده کنند. پس ما به روش روایت غیرخطی،  می‌آییم به زمان حال و بعد دوباره می‌توانیم برگردیم به گذشته و از همان‌جا ادامه بدهیم.

امروز (سه‌شنبه؛ 28 خرداد 87) رفتم از وحید رییسی موسیقی فیلم را بگیریم. می‌خواهم هفته‌ی بعد دیگر ان‌شاءالله دفاع کنم. هنوز صداگذاری مانده و تیتراژ هم همین‌طور. ولی تا هفته‌ی بعد تمام می‌شود. باید دنبال کارهای اداری پایان‌نامه هم بروم. خیلی کار دارم. کارهای دیگرم هم این روزها ریخته رو سرم. پوستر فیلم را هم داده‌ام محمد جهانی‌مقدم بزند. فکر کنم تا شنبه آماده شود. دعا کنید بچه‌ها.

 

رجوع کنید به:

فید این(وبلاگ سینمایی‌ام)

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها : خبر

فیه‌ما‌فیه/2

 

یکی گفت که اینجا چیزی فراموش کرده‌ام. خداوندگار فرمود که در عالم یک چیز‌ست که آن فراموش کردنی‌ نیست. اگر جمله چیزها را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی، باک نیست و اگر جمله را بجای آری و یاد آری و فراموش نکنی و آنرا فراموش کنی، هیچ نکرده باشی. همچنانک پادشاهی ترا بِدِه فرستاد برای کار معیّن، تو رفتی و صد کار دیگر گزاردی، چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی، چنانست که هیچ نگزاردی. پس آدمی درین عالم برای کاری آمده‌ است و مقصود آنست. چون آن نمی‌گزارد، پس هیچ نکرده باشد:

«انّا عَرَضنا الامانه علی السمواتِ و الارضِ و الجبالِ فَاَبَینَ ان یَحمِلنَها و اَشفَقنَ مِنها و حَمَلَها الانسانُ انه کانَ ظَلوماً جَهولاً» (سوره‌ی احزاب؛ آیه‌ی 72)

آن امانت را بر آسمان‌ها عرض داشتیم، نتوانست پذرفتن. بنگر که ازو چند کارها می‌آید که عقل درو حیران می‌شود. سنگها را لعل و یاقوت می‌کند، کوهها را کان زر و نقره می‌کند، نبات زمین را در جوش می‌آرد و زنده می‌گرداند و بهشت عدن می‌کند، زمین نیز دانها را می‌پذیرد و بر می‌دهد و عیب‌ها را می‌پوشاند و صدهزار عجایب که در شرح نیاید می‌پذیرد و پیدا می‌کند و جبال نیز همچنین معدنهای گوناگون می‌دهد، این همه می‌کنند اما ازیشان آن یکی کار نمی‌‌آید. آن یک کار از آدمی می‌‌آید:

«وَ لَقَد کَرَّمنا بنی آدمَ» (سوره‌ی الاسراء؛ آیه‌ی 70) نگفت ولقد کرمنا السماء و الارض. پس از آدمی آن کار برمی‌آید که نه از آسمانها می‌آید و نه از زمینها می‌‌آید و نه از کوهها، چون آن کار بکند ظلومی و جهولی ازو نفی شود. اگر تو گویی که اگر آن کار نمی‌کنم، چندین کار از من می‌‌آید، آدمی را برای آن کارهای دیگر نیافریده‌اند. همچنان باشد که تو شمشیر پولاد هندی بی‌قیمتی که آن در خزاین ملوک یابند،‌ آورده باشی و ساطور گوشت گندیده کرده که من این تیغ را معطّل نمی‌دارم، بوی چندین مصلحت بجای می‌آرم یا دیک زرّین را آورده‌ای و در وی شلغم می‌پزی که بذرّه‌ای از آن صد دیک بدست آید یا کارد مجوهر را میخ کدوی شکسته کرده‌ای که من مصلحت می‌کنم کدو را بر وی می‌آویزم و این کارد را معطل نمی‌دارم، جای افسوس و خنده نباشد چون کار آن کدو بمیخ چوبین یا آهنین که قیمت آن بپولیست برمی‌آید، چه عقل باشد کارد صد دیناری را مشغول آن کردن. حق تعالی ترا قیمت عظیم کرده است. می‌فرماید:

«انَّ اللهَ اشتَری مِنَ الم‍‍ؤمنینَ انفسهم و اموالهم باَنَّ لَهُمُ الجَنَّه» (سوره‌ی توبه؛ آیه‌ی 111)

 

تو بقیمت ورای دو جهانی                    چکنم قدر خود نمی‌دانی

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه

اختتامیه‌ای‌برسمفونی‌قاشق‌و‌فنجان

بسم‌ رب‌ القلم

 

این‌جانب، رها پاکان اعلام می‌دارد که دیگر قصد ادامه‌ی این مناقشه را ندارد و داستان «سمفونی قاشق و فنجان» را به بایگانی می‌سپارد و بدین‌وسیله از کلیه‌ کسانی که به ای‌ِّ نحوٍ کان، از این مسئله رنجیده‌خاطر شده‌اند عذرخواهی می‌کند.

 

به روز جمعه؛ 24 خرداد 1387

رها پاکان

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

دفاعیه‌ای‌بر«سمفونی‌قاشق‌و‌فنجان»

«هر خوانشی یک نوشتار و هر نوشتاری یک خوانش است»

 یا

«به خدا، من دزد نیستم»

 

در نقد ادبی اصطلاحی است با عنوان «مرگ نویسنده» که رولان بارت در سال 1968 در مقاله‌ای با همین عنوان تشریح‌اش کرده‌است. در این مقاله، بارت این نظریه را بیان می‌کند که «تولد خواننده به بهای مرگ نویسنده است.» بارت اقتدار نویسنده را بر متن زیر سؤال می‌برد و بیان می‌کند که نویسنده دیگر منشاء و تولیدکننده‌ی اثر ادبی نیست: «نویسنده‌ی مدرن هم‌زمان با متن متولد می‌شود و هرگز پیش از متن، هستی ندارد.» «اکنون می‌دانیم که یک متن، خطی از کلمات نیست که تنها یک معنای خداگونه (پیام نویسنده به عنوان خدا/ خالق اثر) را بیان کند، بلکه واقعیتی چند ساحتی است که در آن مجموعه‌ای از نوشته‌ها، که هیچ یک اصیل نیستند، ترکیب می‌شوند و با هم برخورد می‌کنند. یک متن،‌ بافتی از نقل قول‌هاست که از مراکز غیرقابل شمارش فرهنگ به وجود می‌‌آید.» این سخن به این معناست که فقط یک معنای ثابت در متن وجود ندارد و در متن با چندگانگیِ معنا مواجهیم و هیچ کدام از این معانی در حکم معنای اصیل و نهایی اثر نیست.

«اما مکانی وجود دارد که این چندگانگی‌ها در آن متمرکز می‌شوند، و آن مکان، «خواننده» است و نه آن طور که تاکنون گفته شده، «نویسنده». وحدت متن، نه در مبدأ،‌ بلکه در مقصد آن (خواننده) قرار دارد. بارت ثابت می‌کند که «این زبان است که سخن می‌گوید، نه نویسنده». هم‌چنین به این نتیجه می‌رسد که این خواننده است که سازنده‌ی معناست و به متن معنا می‌دهد، نه شخص نویسنده.

«بالزاک در داستانش به نام سارازین، در شرح خواجه‌ای ملبس به لباس زنان می‌نویسد: «و این فی‌الواقع یک زن بود با ترس‌های ناگهانی، بوالهوسی‌های غیرعقلانی، دلهره‌های غریزی، گستاخی خودانگیخته، وسواس‌ها و حساسیت شیرین زنانه‌اش.» کیست که این‌گونه سخن می‌گوید؟ آیا قهرمان داستان است که تمایل دارد هم‌چنان بر این حقیقت چشم فرو بندد که این خواجه‌ای است پنهان شده در پوشش یک زن؟ آیا این شخصیت بالزاک است با تجارب شخصی‌اش در باب زن؟ آیا این بالزاک نویسنده است که عقایدی ادبی درباره‌ی زنانگی ابراز می‌دارد؟ آیا این بیان حکمتی جهانی است؟ روان‌شناسیِ رمانتیک است؟ پاسخ این سؤالات را هرگز نخواهیم داشت، به این دلیل معتبر که نوشتن برابر است با ویرانی هر صدا و خاستگاه نوشتن، آن فضای خنثا، مرکب و دور از صراحتی است که حامل یا فاعل مورد نظر ما در آن از دست می‌رود،‌ فضای سالبی که هر گونه هویت در آن گم می‌شود و ظهور آن با هویت خودِ مجموعه‌ی نوشتنی آغاز می‌گردد ... صدا خاستگاه خود را از دست می‌دهد، نویسنده به مرگ خود در می‌آید، نوشتن آغاز می‌شود.»

این‌ها جملاتی است که در ابتدای مقاله‌ی «مرگ نویسنده» نوشته‌ی رولان بارت آمده است. بارت با نوشتن این مقاله‌، حدود چهل سال پیش حکم مرگ نویسنده را امضاء کرد تا متن، مستقل از فشارها و خواسته‌های نویسنده، به خدمت خواننده در‌آید و خواننده نیز هر چه می‌خواهد، در غیاب صاحب متن که دیگر هیچ سندی بر مالکیت آن ندارد، بر سر متن بیاورد و بل‌که آن را به تملک خویش درآورد.

 

اشتباه نکنید! این‌ها را نیاوردم که بگویم ارتباط من و داستان «سگ» خانم موسوی دقیقن به همین شکل بوده است و من هر کاری دلم بخواهد می‌کنم. نه، این مطالب با خلاصه‌ای که این‌جا آمد، حتا با لحاظ تفاوت «متن» و «اثر» و سایر نظرات منتقدان ادبی دیگر که نقدی بر این نقد هم داشته‌اند، قطعن وحی منزل نیست و قابل بحث است و در هر «متنی» شاید شکل متفاوتی متناسب با همان «متن» به خودش بگیرد. و البته این‌ها بحث‌های نظری است و متفاوت است با دزدی که جرمی اجتماعی‌ است و قانون مدنی درباره‌ی آن حکم می‌راند.

من امیدوار بودم توضیحاتی که ذیل داستان داده بودم، کافی باشد و دوستان درباره‌اش تأملی جدی کنند. اما نبود، هر دو نبود. نه توضیحات من کافی بود و نه تأمل دوستان، جدی. پس ناچار به نوشتن‌ شدم.

اول ادعایم را طرح می‌کنم. خیلی واضح و آشکار: «خالق و نویسنده‌ی داستان «سمفونی قاشق و فنجان» من هستم.

دوم با یک سوال دیالکتیکی می‌شود به راحتی این را اثبات کرد؛ که اگر من نیستم پس کیست؟ اگر این نوشته را یک اثر هنری (داستان) نمی‌دانیم که فبها. دعوایی نداریم. و اگر آن را داستان می‌دانیم، باید این اثر، خالقی هم داشته باشد. خالق‌اش کیست؟ جواب این‌ سوال قطعن خانم موسوی نیستند. چرا که:

اول، خانم موسوی چنین ادعایی ندارند.

دوم، «سگ» و «سمفونی قاشق و فنجان» دو داستان کاملن مستقل هستند. موضوع، درون‌مایه، زبان، لحن و پیام و ساختار داستان‌ »سمفونی قاشق و فنجان» متفاوت است با «سگ». و خانم موسوی موقع نوشتن داستان خودشان «سگ»، به این معنا و مفهومی که من در داستان خودم «سمفونی قاشق و فنجان» رسیده‌ام نظر نداشته‌اند.

سوم، اگر «سمفونی قاشق و فنجان» را دزدی یا بازنویسی از همان چند سطر اول «سگ» بدانیم، این سوال مطرح است که مگر خانم موسوی «نویسنده‌»ی داستان «سگ»، همان چند سطر اول داستان خودشان را (قبل از ادامه مطلب) یک داستان کامل می‌دانند و از آن دفاع می‌کنند؟ که با توجه به حرف‌هایی که زده‌اند و همچنین منطق داستانی «سگ» این طور نمی‌تواند باشد.

چهارم، مگر چه مشترکاتی بین این دو داستان وجود دارد؟ یک مرد و یک زن (نه شخصیت‌شان) در یک آپارتمان رو به قبرستان. قاشق و فنجان و تلویزیون (نه کارکردشان). آن هم با تأکید دوباره بر این نکته که فقط در همان چند سطر اول داستان «سگ» این مشترکات دیده می‌شود و بعد «سگ» راه خودش را می‌رود. اگر با وجود این عناصر مرا متهم به دزدی می‌کنید که همه‌ی نویسنده‌ها را می‌شود متهم کرد. نویسنده‌ها موقع نوشتن، خودآگاه و ناخودآگاه تحت تأثیر اشیاء، اتفاقات و آدم‌ها و پدیده‌های اطراف‌شان هستند. صرف وجود مثلن قاشق و فنجان در بخشی از یک داستان، برای آن داستان یا نویسنده‌اش حقی ایجاد نمی‌کند تا دیگران در داستان‌شان از قاشق و فنجان استفاده نکنند. شخصیت هم در این دو داستان اصلن تعریف متفاوتی دارد چون در دو طبقه‌بندی جداگانه‌ای قرار می‌گیرند. «سگ» داستان کوتاه است و «سمفونی قاشق و فنجان» داستان کوتاه‌کوتاه. هم‌چنان که شخصیت‌پردازی در رمان فرق دارد با شخصیت‌پردازی در داستان کوتاه. شخصیت‌پردازی در داستان کوتاه‌کوتاه هم فرق دارد با داستان کوتاه. و اصالتن شخصیت در داستان کوتاه‌کوتاه یک شخصیت تعمیم یافته است و به آن معنایی که در داستان کوتاه و رمان شخصیت‌پردازی داریم در داستان کوتاه‌کوتاه نداریم.

پنجم، بنده با موجودی که خلق کرده‌بودم چه کار باید می‌کردم؟ هر چند جرقه‌ی این آفرینش از ناقص خواندن اشتباهی داستان کسی دیگر بوده باشد. اما این موجودی دیگر است. نگاه‌اش کنید! این برای خودش حیات دارد. انتظار داشتید بکشمش و یا زنده زنده دفن‌اش کنم؟

تنها کاری که می‌توانستم بکنم و کردم این بود که شرح این زده‌شدن جرقه را توضیح دهم و دادم. و از خانم موسوی سپاس‌گذاری کنم که کردم.

ششم، اما من ادعا دارم که «سمفونی قاشق و فنجان» یک داستان کامل است (حالا از نوع کوتاه کوتاه‌اش) و شکل‌گیری درونمایه و زبان و لحن و پیام و ساختارش متعلق به خودم است. من لحظه لحظه‌ی خلق‌اش را در درونم زندگی‌ کرده‌ام. هر چند اعتراف دارم که این داستان از خواندن همان چند سطر اول داستان «سگ» در من شکل گرفت (همان طور که توضیح داده‌ام) و بعد برایش رنج کشیدم و عرق ریختم و در دادگاه عدل، اگر این داستان را دست من و خانم موسوی بدهند تا پاره‌اش کنیم و نصف نصف، قطعن بنده زودتر از ایشان داستان را رها خواهم کرد تا باقی بماند.

یا علی

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

داستان/سمفونی قاشق و فنجان

«سمفونیِ قاشق و فنجان»

 

تنها سکوت بود و تاریک‌روشنای تصویر بی‌صدای تلویزیون. هر دو، دم غروب، در آپارتمان نوساز نوخریدشان نشسته‌بودند روی یک مبل دونفره‌ی رو به تلویزیون. کریستین رونالدو توپ را صاف می‌کوبد به تیرک دروازه و با حسرت و بهت، دو دست مشت‌کرده‌اش را می‌آورد دور سرش و فریاد می‌کشد. فریاد، داخل تلویزیون ماند و بیرون نیامد. نگاه زن به سمت پنجره چرخید و مدتی همین‌طور ماند؛ کسی از دور مویه می‌کرد و نزدیک می‌شد. مرد، قاشقِ چای‌خوری را برداشت و چند قاشق شکر ریخت داخل فنجان و شروع کرد به هم‌زدن. زن بلند شد، پرده را کنار زد. قبرستانی قدیمی، چشم‌انداز پنجره بود و نور فانوسی گوشه‌ی قبرستان تکان می‌خورد. مرد، یک نگاهش به تلویزیون بود و نگاه‌ دیگرش به فنجان چایش که شکر را در آن هم می‌زد. در هر دور، قاشق می‌خورد به دیواره‌ی فنجان و صدا می‌داد. کریستن رونالدو پابه‌توپ، دو نفر را پشت‌سر می‌گذارد و نفر سوم توپ را ازش می‌گیرد. زن برگشت و نگاه کرد به مرد. صدای به هم‌خوردن قاشق و فنجان توی اتاق دور می‌زد. زن کنار مرد نشست رو به تلویزیون. داور به ساعتش نگاه می‌‌کند و کریستین رونالدو به داور. نور روی صورت‌ زن، روشن و خاموش می‌شد و صدای به هم‌خوردن قاشق و فنجان توی گوشش دور می‌زد. مرد گفت: «نگران نباش! تو باید با این مسئله کنار بیای.» بازیکن‌ها دور داور جمع می‌شوند و داور دست‌به‌جیب می‌شود. زن به مرد نگاه کرد: «من با قبرستون مشکلی ندارم، ‌تازه خوشحال هم هستم که بالاخره خونه‌دار شدیم. می‌شنوی؟» و صدایش را بلند کرد. صدای برخورد قاشق به فنجان هنوز بود که زن داد زد: «چرا این قدر همش می‌زنی؟!» و قاشق را از دست مرد گرفت و گذاشت روی سینی. مرد برگشت به سمت زن: «گفتم که، نگران نباش، همه‌چی درست‌ می‌شه!» داور برای آخرین بار به ساعتش نگاه می‌کند و سوتش را می‌برد به دهان و پرنفس فوت می‌کند. صدای سوت در دنیا پیچید، می‌پیچد.

 

رها پاکان

خرداد 1387

 

 

 

--------------------------------------------------

مؤخره:

این داستان حاصل یک اشتباه است. خانم موسوی در وبلاگ‌شان (دمادم) داستانی‌کوتاه گذاشته‌اند به اسم «سگ». داستان را خواندم و با وجود جاهای خالی‌ای که داشت، خیلی تحت تأثیر فضای خاص‌اش قرار گرفتم. بلافاصله کلی نقد و نظر بر داستان نوشتم. فردایش که دوباره سر زدم دیدم ای دل غافل، داستان «ادامه مطلب» دارد. شما چه حالی می‌شوید؟ من هم همان حال شدم. ولی نمی‌خواستم طعم و مزه‌ی فضای خاصی را که با آن ارتباط برقرار کرده بودم، از دست بدهم. نشستم به نوشتن. بر اساس همان فضا و آدم‌هایش داستانی نوشتم؛ داستان خودم را. زبانش هم زبان خودم است؛ هر چند، چند جمله را عینن آورده‌ام. تا نظر شما چه باشد.

با سپاس از خانم موسوی

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

در سوگ نادر ابراهیمی

خبر: نادر ابراهیمی، «ابوالمشاغل»، خالق «عاشقانه‌های آرام»، رها شد از این دنیا. روحش شاد.

 

نادر ابراهیمی سال‌ها درانتظار بود و چه روزی را انتخاب کرد برای رفتن. همه داغ‌داریم و داغ تو هم افزون شد. و می‌دانیم که تو ماندگاری در بین ما با هر کلمه‌ای که کنار هم گذاشته‌ای.

این یادداشت را دوست‌ بزرگ‌وارم، سیدمحمدرضا خردمندان (خوانده‌شده) همین امروز از «علی مؤذنی» برای چاپ در ماه‌نامه‌ی «راه» دریافت کرده‌است. من هم اجازه خواستم که در اینجا بیاورم.

  

یادداشت «علی مؤذنی» به مناسبت درگذشت «نادر ابراهیمی»

 

چیزی که من در مورد نادر ابراهیمی می‌پسندیدم، درک درست او از موقعیت نویسندگی بود. این که نویسنده در هر دوره و هر نظامی وظیفه‌ای جز نوشتن و عرضه کردن نوشته‌اش ندارد. برای همین است که او پیش از انقلاب در تلویزیون دو تا سریال می‌سازد و در مطبوعات فعالیت چشمگیر دارد. همین‌طور پس از انقلاب شاهد فعالیت وسیع او در زمینه‌های مختلف هستیم که چاپ کتاب‌های متعدد و حتی ساخت یک فیلم سینمایی نشانگر این است که او هنرمندی نیست که خود را به دلایل موهوم کنار بکشد و عرصه را خالی کند و جا را برای بی‌هنران باز بگذارد.  یک بار که منزل مرحوم اکبر رادی بودیم، مرحوم نادر ابراهیمی می‌گفت اگر من در تلویزیون پیش از انقلاب سریال نمی‌ساختم‌، مطمئنا دیگری می‌آمد و سریال می‌ساخت و من با خالی کردن عرصه جا را برای دیگرانی باز می‌گذاشتم که برنامه‌پرکن بودند و هم پول ملت را هدر می‌دادند هم وقت ملت را. من این نظر را ارج می گذارم و این گفتۀ محمود دولت آبادی را بسیار عالمانه می‌دانم که گفته است زندان‌های رژیم شاه مدتی از وقت مرا که باید به نوشتن می‌گذشت، تلف کردند. گاهی کارکردن خیلی سخت می‌شود، اصلا عین حقارت می‌شود، اما باید پایدار بود و کار کرد، چون کار خوب جایگاه دارد. کار خوب جنسی است قابل عرضه در همۀ دوران که می تواند ملتی را از وجود خود بهره مند کند. من فکر می کنم بغض و کینه ورزیدن و تحریم کردن امکانات به هر دلیلی  ناشی از کج فهمی است. بعضی نویسنده را تا سطح یک سیاستمدار پایین می‌آورند و برای او وظیفه‌ای جز برخوردهای سیاسی قائل نیستند که این از نظر من عین عقب ماندگی است. وظیفۀ نویسنده درک و کشف خود و جهانی است که در آن زندگی می کند. او وظیفه‌ای جز این ندارد که درک و کشف و تجربه‌اش را از جهان هنری کند. سیاست هم جزئی از زندگی است که باید به آن پرداخت، اما همۀ آن نیست، چه بسا در برهه‌ای از زندگی هر فردی سیاست در اولویت قرار بگیرد، اما حتما گذراست. پس با نگاه سیاسی ادبیات و هنر را دیدن یعنی هنر و ادبیات را تا سطح سیاست پایین کشیدن و آن را تحقیر کردن. من نادر ابراهیمی را از این وجه بسیار پیشروتر از کسانی می‌دانم که هنر را در خدمت هر چیزی جز خود هنر می‌پندارند. از نظر من هنرمند فقط در خدمت پرداخت اثری است که می‌خواهد بیافریند، چنان که نادر ابراهیمی چنین بود.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧

فیه ما فیه/1

مقدمه: قسمت این بود که بروم سراغ «مولانا». چند باری اشاراتی شده بود و آخری هم یادداشت‌های «سروش روحبخش»‌ بود که رفتم مطلبی را که در مورد «حافظ خیاوی» نوشته بود،‌ بخوانم و برخوردم به آخرین پست‌اش که حکایتی آورده بود از «فیه ما فیه». خواندم‌اش و سنگین شدم. داشتم «هم‌سایه‌ها» را می‌خواندم. تازه از کتاب‌خانه‌ی دانشکده پیدایش کرده بودم و شروع کرده بودم به خواندن و کمی کند جلو می‌رفتم؛ فِس فِسی. افتادم به «فیه ما فیه» خواندن و «هم‌سایه‌ها» باز هم ماند برای بعد. خیلی وقت‌ها حسرت می‌خورم که چرا همان بچه‌گی‌ها از «فهیمه رحیمی» چیزی نخواندم و بعدها هر چه کردم نتوانستم بخوانم و این ماند توی دل‌ام. حالا هم شاید برخی داستان‌ها همین‌طور می‌شود. دیگر سنگین‌ نمی‌شوی ازشان. قصد مقایسه‌ی این دو را ابدن نداشتم. یک قصدم از این ماجرا، بازگشت به گذشته‌‌ی ادبی‌مان بود که سبُکی زبان و قلم این نسل به قول استادی از نخواندن متون کهن‌مان است. اول خودم بهره می‌برم، بعد هم چون کوتاه است و برای وب‌خوانی مناسب، تنبل‌ترین‌ها را هم شاید اقبالی باشد برای بهره بردن، گاه‌گاهی.

---------------------------------------------------

حکایت

«پادشاهی به درویشی گفت که آن لحظه که تو را به درگاه حق تجلی و قرب باشد، مرا یاد کن. گفت: چون من در آن حضرت رِسَم و تاب آفتاب آن جمال بر من زند مرا از خود یاد نیاید، از تو چون یاد کنم؟ اما چون حق تعالی بنده‌ای را گزید و مستغرق خود گردانید، هر که دامن او را بگیرد و ازو حاجت طلبد، بی‌آنک آن بزرگ نزد حق یاد کند و عرضه دهد، حق، آن را برآرد.

حکایتی آورده‌اند که پادشاهی بود و او را بنده‌ی خاص و مقرب عظیم. چون آن بنده قصد سرای پادشاه کردی اهل حاجت قصّها و نام‌ها بدو دادندی که بر پادشاه عرض دار، او آن‌را در چرم‌دان کردی. چون در خدمت پادشاه رسیدی تاب جمال او برنتافتی، پیش پادشاه مدهوش افتادی. پادشاه دست در کیسه و جیب و چرم‌دان او کردی به طریق عشق‌بازی که بنده‌ی مدهوش من، مستغرق جمال من چه دارد، آن نام‌ها را بیافتی و حاجات جمله را بر ظهر آن ثبت کردی و باز در چرم‌دان او نهادی. کارهای جمله را بی‌آنک او عرض دارد برآوردی، چنین که یکی از آنها ردّ نگشتی بلک مطلوب ایشان مضاعف و بیش از آنک طلبیدی به‌حصول پیوستی. بندگان دیگر که هوش داشتند و توانستندی قصّهای اهل حاجت را به حضرت شاه عرضه کردن و نمودن، از صد کار و صد حاجت یکی نادرا منقضی شد.»

 

                                                                                                    «فیه ما فیه»

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه

در سوگ امام

خواستم چیزی بنویسم. نبود در توانم. یاد شعر بهمنی افتادم که: ما که باشیم که در سوگ شما گریه کنیم. و ما که باشیم که بخواهیم چیزی بنویسیم. سکوت می‌کنم و فکر می‌کنم و شعر مهدی سیار را زمزمه می‌کنم؛‌ با خودم، با هم‌نسل‌هایم.

 

از کتاب‌های درسی آن سال‌ها
عکس صفحه اول‌شان یادم هست
که امیدش به ما دبستانی‌ها بود
حالا بزرگ شده‌ایم آقا!
حال امیدتان چه طور است؟

محمد‌مهدی سیار

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

کشتم؛ کشتی؛ کشته شدیم

اشاره: «محمدحسین محمدی» این روزها دیگر در بین اهالی ادبیات در ایران چهره‌ی شناخته‌‌شده‌ای ا‌ست. یک دو جین جوایز ریز و درشت برای داستان‌های کوتاه‌اش به دست آورده و دریافت جایزه هوشنگ گلشیری برای کتاب «انجیرهای سرخ مزار» به عنوان بهترین مجموعه ‌داستان سال 83 نیز افتخاراتش را تکمیل کرده است. او متولد سال 1354 شمسی در شهر مزارشریف است اما بیشتر عمرش را در ایران گذرانده. «محمدی» ضمناً از پژوهشگران ادبیات معاصر افغانستان است و چندی پیش کتاب مهم «فرهنگ داستان‌نویسی افغانستان» را به دست چاپ سپرده که «محمداعظم رهنورد زریاب» نویسنده نامدار افغان از آن به عنوان «یک کار بسیار بزرگ و بی‌نظیر» یاد کرده است. به تازگی نشر «چشمه» داستان بلند «از یاد رفتن» نوشته «محمدحسین محمدی» را منتشر کرده است.

(این تکه را از روزنامه تهران امروز برداشتم که در ابتدای مصاحبه آقای حسین جاوید با محمدی آورده شده بود)

-------------------------------

مقدمه: داستان بلند «از یاد رفتن» نوشته‌ی محمدحسین محمدی را خواندم. هفته‌ی پیش که در دانشکده دیدم‌اش، گفتم مطلبی هم در مورد داستان تازه‌چاپ‌شده‌اش خواهم‌نوشت. یاد چند سال پیش (1383) افتادم که محمدی با داستان کوتاه «مردگان» در محافل ادبی داشت سری بین سرها درمی‌آورد و ما هم در نشریه‌مان (سیمانما) داستان را چاپ کردیم و سه نفر هم نقدی بر «مردگان» نوشتند که یکی‌اش را بنده مرتکب شده بودم. گفتم شاید جای‌اش باشد اول همان را بگذارم و بعد اگر خدا بقایی داد (به قول صالح علاء) در مورد «از یاد رفتن» بنویسم.

--------------------------------

کشتم؛ کشتی؛ کشته شدیم

(چاپ شده در نشریه‌ی دانشجویی دانشکده صداوسیما؛ «سیمانما»؛ آذر ماه 1383)

نگاهی به «مردگان»(برای خواندن داستان کلیک کنید)

نوشته‌ی: محمدحسین محمدی

(این داستان در مجموعه‌داستان «انجیرهای سرخ مزار» توسط نشر چشمه چاپ شده است.)

 

اینجا افغانستان است؛ دوران درگیری‌های قومی و گروهی. مکان در جهان داستان از طریق زبان و فرهنگ (به معنای عام آن) شناسانده می‌شود. حتا اگر بلخ و مزار به عنوان اسم‌هایی از مکان‌هایی خاص در داستان نمی‌بود باز هم مشکلی در شناسایی مکان پیش نمی‌آمد. نشانه‌هایی مثل لهجه و نوع گویش در زبان و نوع پوشش و لباس همراه با فضایی که می‌سازند، غیر از کارکردهای دیگر در «مردگان»، زحمت این شناسایی را نیز بر عهده دارند. اما مسئله‌ی مهم موقعیتی است که در این بستر تاریخی و جغرافیایی اتفاق می‌افتد؛ یک موقعیت داستانی: پسری همراه پدر و عمویش توسط فردی که خواهرزاده‌اش در یکی از درگیری‌ها کشته شده است، کشته می‌شوند. «... همان جا قسم خوردم هر کس از این قوم را که گیر کنم زنده نمانمش.» و کسان کشته‌شدگان جنازه‌ها را پیدا می‌کنند. داستان بر اساس همین تم شکل می‌گیرد: انتقام.

شکل داستان برای خواننده‌ی پی‌گیر داستان شکلی آشناست. سه روایت از سه زاویه‌دید جداگانه نسبت به یک موقعیت. این ساختار در نگاه اول ما را رجوع می‌دهد به «در بیشه» از مجموعه‌ی «راشومون» اثر نویسنده‌ی ژاپنی «ریونوسوکه آکوتاگاوا» که در اوایل قرن بیستم حرکتی نو به حساب می‌آمد (بعدها گلشیری نمونه‌ای از آن را در ادبیات کهن خودمان پیدا کرد). بعد از آن، این نوع روایت چه در ادبیات داستانی و چه در سینما و حتی نمایش، به‌جا و بی‌جا تکرار و تجربه شده است. انتخاب چنین ظرفی برای مفهومی که محمدی قصد ارائه‌ی آن را به مخاطب دارد، بنا به کشف و شهودی که از زوایای متفاوت و متقابل برای تعمیم و تثبیت درونمایه ایجاد می‌شود و در نهایت به وحدتی موضوعی ختم می‌شود،‌ مناسب به نظر می‌رسد؛ و کارکردهای معمول و البته دست‌مالی‌شده‌ی دیگر این ساختار، مثل تکه‌تکه‌شدن حقیقت و تکاثر مطرح نیست.

در بخش اول راوی پسری است که به همراه کاکا (عمو) و پدرش کشته شده است. داستان از زبان مرده روایت می‌شود؛ کشته‌شدگانی که اکنون ناظر انتقال اجسادشان هستند برای کفن و دفن. نویسنده قصد بازی کردن با «روایت مردگان» را ندارد و از همان کلمه‌های ابتدایی داستان بدون هیچ پیچیدگی‌ای برای خواننده آشکار می‌کند که روایت از زبان مردگان است: «جنازه‌هایمان را از بین چاه کشیدند و همراه خودشان بردند.»

فضای روایت اول آن‌چنان پرداخت شده است که کمترین ارتباط را با فضای متافیزیک و ارواح پیدا کند. گفت‌وگوها، اعمال و رفتار، افکار و حتا و اختیار شخصیت‌ها (مرده‌ها) مثل همین دنیای زنده‌هاست و اتفاقی مثل نگاه کردن به آفتاب بدون این که چشم را بزند، بدون این که فضایی متافیزیک بیافریند ارتباطی ظریف با بخش دوم داستان (که از دید جمعی ناظر روایت می‌شود) پیدا می‌کند: «به آفتاب نگاه کردم که در مابین‌جایِ آسمان بود و بر آن‌ها می‌تابید،‌ چشم‌هایم را نزد. اول می‌خواستم چشم‌هایم را تنگ کنم ولی همان‌طور با چشم‌های باز دیدمش.» «پسرک فقط حیران نگاهش می‌کرد. گویی آفتاب چشم‌هایش را می‌زد که تنگ‌ کرده بودشان.»

این نوع پرداخت در بخش اول، اساس شکل‌گیری مفهومی داستان مردگان است؛ مردگان در دنیای زندگان. در این دنیای این‌چنینی چه بسا که مردگان آسوده‌ترند. پدر این هراس از ناآسودگی دنیای زندگان را حتا پس از مرگ نیز با خود دارد: «آسوده بودیم، باز جنجال شد.»

در بخش دوم نیز ریش‌سفیدی به قاتل از عواقب کار می‌گوید: «صبا روز از پشت‌شان می‌‌آیند،‌ جنازه‌ها را پیدا می‌کنند. دشمن و دشمن‌داری می‌شود. این‌ها را ریش‌‌سفیدترین‌مان گفت.»

و در بخش سوم ترس از عاقبت کار را در پدر و مادر قاتل نیز می‌بینیم: «مادرم گفت: اُ بچه چرا پیش روی همه کشتی‌شان؟ همه دیده‌اند که تو ... صبا روز کدام گپ شد که یکی شاهدی می‌دهد، چرا آن بی‌گناه‌ها را کشتی؟»

اما این جوان‌ها هستند که دنبال کار را می‌گیرند. پدر دیگر میلی به پی‌گیری ماجراها ندارد. خسته شده است و در این دوره‌ی پس از مرگ (هراس و تشویش) در پی جنازه‌ی خودش می‌رود تا آسوده بماند. اما جوان‌ترها هم‌چنان دنبال قاتل‌شان می‌گردند. این سیر انتقام‌جویی در بخش اول با شخصیت‌های مرده که عملن کاری غیر از جستجو نمی‌توانند انجام دهند، تمام می‌شود. اما در دو بخش دیگر به لحاظ نگارشی نیز جمله تمام نمی‌شود و با (...) ادامه پیدا می‌کند. در بخش دوم از روایت اول شخص جمع (نگاه جمعی) این سیر انتقام‌جویی و اضطراب ناشی از آن ادامه دارد: «و حالا ما به هر جایی که می‌رویم، بیم داریم که مبادا یکی جلومان را بگیرد و ...»

و در بخش سوم از دید قاتل آن سه نفر به دور می‌افتد و قاتل در تشویش انتقام کسان کشته‌شدگان مستأصل و در انتظار مرگی مشابه باقی می‌ماند: «... اگر به سراغم بیایند چی؟ ... باید تا صبح بیدار باشم. همین جا بالای بام بمانم تا همه جا را خوب دیده بتوانم. پیکا هم که آماده است. خدایا ... چی کار بکنم. خواب به چشم‌هایم ... خواب اگر به چشم‌هایم بیاید چی ...».

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

نگاهی به رمان «نه آبی نه خاکی»

نه آبی نه خاکی؛ علی مؤذنی

    ناشر: دفتر ادبیات و هنر مقاومت (حوزه هنری) ؛ چاپ اول: 1375/چاپ دوم: 1386

 

«نه آبی نه خاکی» دفترچه خاطرات یک شهید است از روزی که برای چندمین بار به جبهه اعزام می‌شود تا لحظه‌ی شهادت‌اش به اضافه‌ی یک نامه. یعنی شیوه روایت اش این است. از چگونه پیداشدن‌ دفترچه در ابتدا هیچ اطلاعاتی داده نشده است. در اولین صفحه نوشته شده: «به یاد آنان که حق پذیرفتشان». در صفحة بعدی هم: «دفترچة یادداشت سعید مرادی/جمعی گردان کربلا/لشکر علی ابن ابی‌طالب (ع)/پلاک قرمز، تهران- ی» و در پایین همان صفحه: «به یابنده: ای که این دفترچه را پیدا می‌کنی، اگر مردی، آن را به یکی از نشانی‌های زیر برسان. اگر هم نیستی که یک فکری به حال نامردی خودت بکن.» البته از نشانی‌ها خبری نیست و معلوم نشده چرا آقای موذنی نشانی‌ها را نیاورده است. بعد خاطرات روزانه شروع می‌شود و در انتها با شهادت نویسنده خاطرات/سعید مرادی تمام می‌شود. در فصل آخر نامه‌ی شخصی به نام اکبر شاهدی از اعضای گروه تفحص را می‌خوانیم که خطاب به یکی از دوستان شهید سعید مرادی است و یکی از آن نشانی‌هایی که اول دفتر آورده شده است نشانی اوست. اکبر شاهدی با این نامه دفتر خاطرات را به دست او می‌رساند. پس شکل روایی به این صورت است که اکبر  شاهدی در حین تفحص دفترچه خاطراتی را پیدا می‌کند و آن را می‌خواند و ما از لحظة خواندن دفترچه خاطرات با او همراه می‌شویم (اما همچنان این نکته کوچک ذهن مرا آزار می‌دهد که چرا نشانی‌ها را آقای مؤذنی ننوشته است؟) بعد که خواندن دفترچه تمام می‌شود. نامه اکبر شاهدی را می‌خوانیم که طبق توصیه شهید عمل کرده است.

در این شیوه روایت، خواننده با خواندن خاطرات روزانه یا نامه‌ها با شخصیت‌ها آشنا می‌شود و داستان از همین طریق جلو می‌رود. در «نه آبی نه خاکی» شاهد نوآوری خاصی در روایت نیستیم اما نکته‌ای که کشش و جذابیت ایجاد کرده است لحن خاص نوشته‌های شهید است که از همان ابتدا با جمله‌ی «... اگر هم نیستی یک فکری به حال نامردی خودت بکن» یقة خواننده را می‌گیرد و رها نمی‌کند.

نکته‌ای که در مورد تمام آثار مؤذنی به ویژه در حوزه ادبیات دفاع مقدس می‌توان گفت این است که شخصیت‌های شهید و غیرشهید داستان‌های مؤذنی بدون توجه به شیوه روایت طوری شخصیت‌پردازی شده‌اند که به راحتی توسط خواننده پذیرفته می‌شوند و احساس همدلی وی را برمی‌انگیزند.

در «نه آبی نه خاکی» سیر درونی شخصیت را از خود تا خدا درک می‌کنیم.

شروع دفترچه خاطرات (نه آبی نه خاکی):

«سخنی با خودم:

من با نوشتن این دفترچه یا اصولاً نوشتن خاطرات،‌ به آرزویی پاسخ می‌دهم که نویسندگی است. حالا اگر نفس‌پروری است، باشد. البته نیست، چون می‌گویند برای نویسنده شدن هم باید سختی کشید همان طور که برای کشتن نفس باید سختی کشید. پس نوشتن هم عین نفس‌کشی است، به خصوص اگر حدیث نفس باشد. شنیده‌ام حدیث نفس برای خودش یک جور تکنیک است. نمی‌دانم این تکنیک چه فلسفه‌ای را با خود همراه دارد،‌اما من خودم نفسم را با این فلسفه حدیث می‌کنم که آن را به چنگ آورم یا در چنگ گیرم. - یعنی می‌توانم؟ »

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧