یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

نگاهی به رمان «ظهور» اثر علی مؤذنی

نگاهی به رمان «ظهور» اثر علی مؤذنی

ظهور؛ علی مؤذنی؛ ناشر: لشکر 41 ثارا... ؛ چاپ اول: پاییز 1376

متن کامل: 1386: انتشارات نیستان؛‌1386

 

1. «ظهور» را به لحاظ روایی می‌توان شبیه «ملاقات در شب آفتابی» دانست، چرا که راوی همان «کریم صفایی» است:

«درست است، خودم هستم، کریم صفایی که با شما در یکی از شب‌های آفتابی این روزگار ملاقات کرده‌ام....» ص1

رمان با این جمله شروع می‌شود و بعد از این جمله،‌ در پانویس آورده شده است که: «ملاقات در شب آفتابی، نوشتة کریم صفایی». پس خط مشی روایی مثل «ملاقات در شب آفتابی» است. کریم صفایی در همان فصل اول با خوانندگان روبرو می‌شود و از اظهار لطف‌شان به داستان «ملاقات در شب آفتابی» تشکر می‌کند. سپس دربارة چگونگی شروع این کتاب توضیح می‌دهد.

2. «ظهور» غیر از «کریم صفایی» راویِ دیگری نیز دارد که به پیشنهاد «کریم صفایی» برخی بخش‌هایی از داستان «یونس زنگی‌آبادی» (از زمان خواستگاری تا شهادت) را می‌نویسد: دختری دانشجو به نام «شورا الهی». این هم یک ترفند روایی دیگر مؤذنی است که احساس خوبی به مخاطب می‌دهد چرا که صفایی یکی از دلایل این کار را این نکته می‌دانند که: مسلماً همسر شهید یونش زنگی‌آبادی با یک خانم راحت‌تر صحبت می‌کنند تا با من.

3. روح شهید در «ظهور» حضوری فعال دارد و داستان را در اصل او پیش می‌برد. در «ظهور» هم چند داستان با هم پیش می‌روند. یکی داستان کریم صفایی و سفرش به کرمان و چگونگی نوشتن داستان‌اش و برخورد با آدم‌ها در زمان حال؛ دیگری زندگی‌ شهید زنگی آبادی از قبل از تولدش تا زمان شهادت.

4. «ظهور» جزو داستان‌هایی است که پای ماوراء و روح را به زندگی روزمره می‌کشاند، اینجا روح شهید است. باورپذیری در این داستان‌ها بسیار سخت اتفاق می‌افتد و مسئله اینجاست که در «ظهور» با یک داستان علمی تخیلی مواجه نیستیم و حضور روح شهید جزو اعتقادات ماست. برخورد مؤذنی با حضور روح شهید، خیلی واقع‌گرایانه است و برخلاف نمونه‌های مشابه، شعاری نیست. چگونگی پذیرش کریم‌صفایی بر باورپذیری مخاطب هم تأثیرش را می‌گذارد و این نکته بیشتر به باور مؤذنی برمی‌گردد که در شخصیت داستان‌اش ظهور یافته و بعد به مخاطب خودش منتقل می‌شود. این مسئله برای کسانی که به شکلی اعتقادی و عاطفی درگیر داستان شده‌اند و معتقد به موضوع هستند، چنان که دیده‌ایم و شنیده‌ایم، در حد یک واقعیت تاریخی و عینی غیرقابل انکار بوده و شاید هم از آن فراتر رفته است.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧

فیه ما فیه/5

حکایت

می‌گویند پادشاهی پسر خود را بجماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمال کودنی و بلادت. روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت فرزند خود را امتحان کرد که بیا بگو در مشت چه دارم، گفت آنچه داری گردست و زرد است و مجوّفست،‌ گفت چون نشان‌های‌ راست دادی پس حکم کن که آن چه چیز باشد. گفت می‌باید که غربیل باشد، گفت آخر این چندین نشان‌های دقیق را که عقول در آن حیران شوند دادی، از قوت تحصیل و دانش این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد.

 

اکنون همچنین علماء اهل زمان در علوم موی می‌شکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلق ندارد به غایت دانسته‌اند و ایشان را بر آن احاطت کلی گشته و آنچ مهم است و به او نزدیک‌تر از همه آنست، خودی اوست و خودی خود را نمی‌داند. همه چیز را بحلّ و حرمت حکم می‌کند که این جایزست و آن جایز نیست و این حلالست یا حرامست. خود را نمی‌داند که حلالست یا حرامست؟ جایزست یا ناجایز؟ پاکست یا ناپاکست؟ پس این تجویف و زردی و نقش و تدویر عارضیست که چون در آتش‌اندازی این همه نماند ذاتی شود صافی ازین همه نشان هر چیز که می‌دهند از علوم و فعل و قول همچنین باشد و به جوهر او تعلق ندارد که بعد از این همه باقی آنست. نشان ایشان همچنان باشد که این همه را بگویند و شرح دهند و در آخر حکم کنند که در مشت غربیلست چون از آنچ اصلست خبر ندارند. من مرغم بلبلم طوطیم اگر مرا بگویند که بانگ دیگرگون کن نتوانم چون زبان من همین است. غیر آن نتوانم گفتن به خلاف  آنک او آواز مرغ آموخته است، او مرغ نیست. دشمن و صیاد مرغانست بانگ و صفیر می‌کند تا او را مرغ دانند. اگر او را حکم کنند که جز این‌ آواز، آواز دیگرگون کن، تواند کردن چون آن آواز برو عاریتست و از آن او نیست. تواند که آواز دیگر کند چون آموخته است که کالای مردمان دزدد از هر خانه قماشی نماید.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه

داستان/سینا،پسرخاله‌ام است

سینا،پسرخاله‌ام است

تو می‌دانستی و من خواب بودم وقتی چاقوی آشپزخانه را حامد برداشت و رفت در یخچال را باز کرد. تو دیدی که قاچ بزرگ هندوانه را کنار باغ‌چه گاز می‌زد و آبِ هندوانه از لب و لوچه‌اش شره می‌کرد و می‌ریخت روی خاکِ‌ خشکِ باغ‌چه و گِل درست می‌شد؛ من گفته بودم «گِل‌آبِ هندوانه» و تو زدی بودی زیر خنده قبل‌ترها وقتی یک‌بار هم من و تو کنار باغ‌چه‌ی کوچک حیاط‌مان، هر دو یک قاچ هندوانه دست‌مان بود و می‌خوردیم. حتمن یک قاچ هم به تو داده بود تا صدایت در نیاید ولی نگفته بود که اگر پدر فهمید و مهما‌ن‌هایش رفتند و کمربند را کشید رویش تو در بیایی و بگویی «کار حمید بود، ‌خودم دیدم» و پدر، خون خون‌اش را بخورد تا منتظر من بشود تا پایم را داخل حیاط که گذاشتم یک کشیده‌ی سنگین روی صورتم بخواباند بی‌هوا و سرم گیج برود و دنیا جلوی چشم‌هایم تار شود و بیفتم کف حیاط و حامد هم نفس راحتی بکشد. مگر من با تو چه کار کرده بودم سینا؟ آن روز هم که سیگار کشیده بودید، بویش داد می‌زد که سیگار کشیدید که مادرت فهمید، فقط من گفته‌بودم «نمی‌دونم. با حامد رفتن پشت‌بوم.» من بیشتر سرم گرمِ کار خودم بود. درس و کتاب. بیشتر کتاب. درس هم که نمی‌خواندم که، تعریفی نداشت درسم. حالا آمده‌ای آن گوشه‌ی ایوان نشسته‌ای خودت را زده‌ای به آن راه و می‌خواهی به رویم بخندی که چه؟ که هیچی به هیچی و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و حالا دوستیم؟ من که می‌دانم دردت چیست. سیما وقتی می‌آید پیش من برای درس خواندن تو این طوری می‌شوی. می‌خواهی بگویی تو هم با من پسرخاله‌ای. نزدیک می‌شوی و خودت را لوس می‌کنی. می‌دانم که همه‌اش الکی‌ست و نقشه می‌کشی پیش خودت و از من بدت می‌آید. حسودیت می‌شود وقتی می‌بینی سیما انگشتش را می‌گذارد روی کتاب من و می‌گوید «چرا تو کتابت شعر نوشتی؟ خانم معلمتون دعواتون نمی‌کنه؟» و من آرام می‌گویم «تا حالا که ندیده. تازه‌شم ببینه، شعره دیگه؟» و بعد صدایش را نازک می‌کند و می‌گوید «حمید! برای من هم شعر می‌نویسی؟» و من بدون این که چیزی بگویم کتاب‌اش را برمی‌دارم و او کتاب‌اش را پس می‌کشد و دفترش را می‌دهد و من دفترش را می‌گیرم و صفحه‌ی آخرش را باز می‌کنم و می‌نویسم: «گل سرخ و سفید و ارغوانی فراموشم مکن تا می‌توانی» و بعد می‌گویم:«به کسی نشونش ندی‌ها!» حالا سیما که چشم‌هایش را ریز بکند و بخندد به من، تو نمی‌توانی تاب بیاوری و خودت را می‌اندازی وسط.

وسط حوض حیاط خانه‌‌تان داری می‌چرخی. آب را خالی کرده‌اید و من و حامد و سیما بیرون از حوض ایستاده‌ایم و تو را نگاه می‌کنیم که داری دور فواره‌ی بدون آب حوض بدون آب می‌گردی. می‌چرخی و صدای هواپیما در می‌آوری. سیما خسته می‌شود و آستین مرا می‌کشد که برویم تا برایش قصه بخوانم. تا من و سیما می‌رویم، تو موتورت خاموش می‌شود انگار هواپیما. به حامد نگاه می‌کنی. حامد خنگ است. «برویم گل کوچیک؟» می‌روید گل کوچیک و تو حواست پی من و سیماست. سیما همسایه‌ی شما هم هست ولی با ما همسایه‌تر است. درست همین بغل. تا در خانه‌ی شما ده تا پرش جفت راه است. ما روی پله‌های جلوی در خانه‌مان نشسته‌ایم و من کتاب قصه‌ دستم است؛ موش و گربه. عکس‌هایش را هم کشیده‌اند روی جلدش. سیما از دستم می‌قاپد و به عکس‌هاش نگاه می‌کند. ازش می‌گیرم. «بده برات بخونم.» تو نگاه می‌کنی. من حواسم به تو نیست. می‌خواهم که نباشد. نیست.

«نیست.» سیما کف یک دست‌ش را باز کرده گرفته جلوی سینا. «دیدی گفتم دست من نیست!». سینا آن یکی دست سیما را می‌گیرد و می‌کشد سمت خودش. «تو این یکی‌یه». سیما آن یکی دست‌ش را هم باز می‌کند. خالی‌ست. نخود دست من است اما چیزی نمی‌گویم. سیما نگاهم می‌کند که «می‌خوای چی کار کنی؟». سینا انگار بفهمد یک‌هو، به من نگاه می‌کند و تا بیاید بزند به دست من، حامد زده، محکم هم می زند. «توی همینه، بده بیادش». توی آن دستم نیست. این یکی دستم را باز می‌کنم و نخود را نشان‌شان می‌دهم. سیما دست‌هایش را به هم می‌زند و می‌خندد. همیشه من و سیما یک گروه می‌شویم و حامد و سینا هم یک گروه. شدیم سه، یک. ما، سه.

سه روز است که ندیدمش. رفته‌اند خانه‌ی مادربزرگ‌شان. پدربزرگش مرده. مادرم می‌گفت که رفته رحمت خدا. من گفتم یعنی مرده؟ مرده بود. سینا دمغ است. انگار پدربزرگ سینا هم مرده باشد. توی یک پدربزرگ‌مان شریکیم با سینا. خانه‌شان دو کوچه بالاتر است. کنار باغ حاج حسن. زیاد می‌رویم خانه‌شان. اگر بمیرد من هم دمغ می‌شوم. سیما هم که نیست، دمغ شده‌ام. من و سینا یک چیزمان می‌شود. من می‌روم سراغ مرغ و خروسم که توی باغ‌چه برای خودشان می‌گردند. سیما هم که بود می‌رفتیم سراغ مرغ و خروسم. حالا سیما نیست و من رفته‌ام سراغ مرغ و خروسم. آن موقع که سیما بود و می‌رفتیم سراغ مرغ و خروسم اصلن حواسم نبود که رفته‌ام سراغ مرغ و خروسم ولی حالا حواسم است که رفته‌ام سراغ مرغ و خروسم و سیما نیست. یک چیزیم می‌شود انگار.

انگار زیر پایت را خالی کنند وقتی بالای نردبامی و خودت را رسانیده‌ای لبه‌ی پشت بام و کفتر‌های غلام را نگاه می‌کنی. حواست هم که نیست، یک‌هو توی دلت خالی می‌شود و همین موقع پدربزرگت هم بمیرد. سیما‌اینها که از کوچه‌مان رفتند، من این طوری شدم. مادرم می‌گفت بهشون ارث رسید، باید هم می‌رفتند و من برای همیشه از ارث بدم آمد و حتا از مادر هم نپرسیدم که ارث یعنی چی. سینا هم نپرسید و دیگر با من لج نمی‌کرد و سر هر چیزی کل نمی‌انداخت. اما پدربزرگم که سال بعد مرد، فهمیدم که ارث یعنی چی و ما هم از کوچه‌مان رفتیم. سینا هنوز پسرخاله‌ام است.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧

فیه ما فیه/4

فرمود که سید برهان‌الدین محقق قدس الله سره العزیز سخن میفرمود، یکی آمد که مدح تو از فلانی شنیدم. گفت تا ببینم که آن فلان چه کس است. او را آن مرتبت هست که مرا بشناسد و مدح من کند. اگر او مرا بسخن شناخته است، پس مرا نشناخته است، زیرا که این سخن نماند و این حرف و صوت نماند و این لب و دهان نماند. این همه عرض است و اگر بفعل شناخت همچنین و اگر ذات من شناخته است آنگه دانم که او مدح مرا تواند کردن و آن مدح از آن من باشد.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه

جلسه‌ی دفاعیه

چهارشنبه ۵ تیر 1387/ساعت ۱۰ صبح

سالن نمایش دانشکده صداوسیما

اساتید داور: احمدرضا معتمدی- کاظم نظری

طراح پوستر: محمد جهانی‌مقدم

Image and video hosting by TinyPic

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : خبر