یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

چرا حرف‌هایت نمی‌زنی ساده

 

«چرا حرف‌هایت نمی زنی ساده؟!»

نقدی بر داستان «گذرهفت‌ساله» نوشته «حمیدرضا بی‌تقصیر فدافن»/ منتشر شده در لوح/3 مهر 86

 

یکم. زبان داستان در خدمت داستان یا داستان در زیر چکمه‌های تابه‌تای زبان داستان؟

 

«چرا حرف‌هایت نمی‌زنی ساده؟ سخت مگیر بر ما و خودت. بنشین آسوده و داستانت را بکن تعریف. خودت را چرا عذاب می‌دهی و ما را هم!.» چرا ساده حرف نمی‌زنی راوی؟ راحت باش. خودت باش. مگر می‌خواهی شعر بگویی در جایی که نباید یا نریشن بد یک فیلم مستند را می‌خواهی به زور بنویسی که مثلاً حس داشته باشد و زود هم برسد به پخش؟ راوی، می‌خواهی داستان روایت کنی. به همان زبانی که حرف می‌زنی روایت کن. آسان. بی‌تکلف. چرا خودت را عذاب می‌دهی و خواننده را هم مجبور به نخواندن می‌کنی؟ چرا فاصله ایجاد می‌کنی بین داستان و خواننده؟ مگر با جابه‌جایی بی‌مورد فعل و فاعل و ... نثر خواندنی و ادبی می‌شود؟ تازه در داستان نثر ادبی چه اهمیتی دارد؟ مهم‌ترین نکته روایت است. یعنی قصه تعریف کردن. زبان داستان باید در خدمت روایت و قصه باشد نه این که خودش گره‌ای - و چه بد شکل گره‌ای - برای باز کردن، فرسنگ‌ها جدا از داستان.

 

دوم. هفت روایت گم در زمینه‌ی مبهم یک دست

 

داستان 7 بخش دارد و همه به شیوه دوم شخص روایت می‌شوند.

بخش اول از زاویه مردی که شهید می‌شود. (از ابتدا تا .... باید بروی. میروی.)

بخش دوم از زاویه هم‌سنگری که زخمی می‌شود و شهید وصیّت نامه‌اش را به او سپرده تا به خواهرش برساند. (تا .... در خلسه‌ای ابدی اسیر می‌شوی.)

بخش سوم از زاویه پرستاری که خواهر همان شهید است و با پیکر برادرش مواجه می‌شود. (تا .... در هواپیما به فرداهای بی‌برادر می‌اندیشی.)

بخش چهارم دوباره از زاویه هم‌سنگر که وصیّت‌نامه پیش اوست و حالا چشم‌هایش بسته است و در حال معالجه. (تا ... بهار از پس پرده پنجره باز به سوی ناکجا آباد تو را در بر می‌گیرد.)

بخش پنجم دوباره از زاویه خواهر شهید (پرستار). (تا ... و تو در حیرت این معما چشم انتظار وصیت نامه‌ای)

بخش ششم از زاویه هم‌سنگر. (تا .... دل‌شوره وجودت را در بر می‌گیرد.)

بخش هفتم نیز از زاویه پرستار و خواهر شهید است.

با این حساب طرح داستان را به این صورت می‌توان گفت که: رزمنده‌ای وصیّت‌نامه‌اش را به هم‌سنگرش می‌سپارد و شهید می‌شود و هم‌سنگرش نیز مجروح می‌شود. رزمنده‌ای که شهید شده، خواهرش پرستار است و در پشت جبهه از زخمی‌ها مراقبت می‌کند. او قبل از آخرین خداحافظی به خواهرش می‌گوید که با کسی که وصیّت‌نامه مرا به تو خواهد آورد ازدواج کن. خواهر شهید که بعد از شهادت برادرش دوباره به پشت جبهه برمی‌گردد با مجروحی مواجه می‌شود که عکس برادرش را دارد و وصیّت‌نامه برادرش هم پیش اوست. پس آنها با هم ازوداج می‌کنند و صاحب یک دختر و پسر می‌شوند و بر سر مزار شهید داستان تمام می‌شود. داستان عناصری دارد که با کمک آنها پیش می‌رود. یکی از مهم‌ترین آنها شخصیت‌پردازی است. یک نکته‌ای که باعث شده طرح داستان به این راحتی‌ها مشخص نشود و دلیلی برای به این راحتی مشخص نشدن وجود ندارد- ضعف شخصیت‌پردازی است. در این داستان جنسیت شخصیت‌ها هم به این راحتی‌ها مشخص نمی‌شود و روایت وقتی از پرستار به مرد زخمی عوض می‌شود نشانه‌ای که این تغییر را به خواننده بنمایاند وجود ندارد و بعد از خواندن چندین‌باره‌ی جمله‌ها و داستان از سر تا ته باید بتوانی این جدول را حل کنی آن هم حل کردنی که با لذت همراه نیست. حل و درکی در داستان با لذت همراه است که ناشی از عدم ارائه بی‌مورد اطلاعات نباشد و هنرمندانه چیدن رویدادها توسط نویسنده و کشف تدریجی مناسبت ها توسط خواننده با استفاده از عناصر داستانی باعث این لذت می‌شود.

 

سوم: زاویه دید

 

انتخاب زاویه دید دوم شخص هم برای همه راوی‌ها کار را خراب‌تر و به ابهام بی‌مورد و یک‌شکل‌کردن شخصیت‌ها کمک کرده است. « زاویه دید نمایش دهنده شیوه‌ای است که نویسنده به وسیله آن مصالح و مواد داستان خود را به خواننده ارائه می‌کند و در واقع رابطه نویسنده را با داستان نشان می‌دهد. زاویه دیدی که نویسنده انتخاب می کند بر عناصر دیگر داستان تأثیر می‌گذارد یعنی بر شخصیت‌پردازی، بر گسترش و تکوین پیرنگ، بر بافت کلام و شیوه نگارش(سبک) بر تحول و دگرگونی، صحنه‌پردازی و به خصوص بر نقطه‌ای که داستان تمرکز پیدا می‌کند. از این جهت انتخاب زاویه دید از اهمیت بسیاری برخوردار است، زیرا سازمان بندی داستان در گرو آن است.»

1. عناصر داستان جمال میرصادقی

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

مرا با اسم خودم صدایم کنید!

 

مرا به اسم خودم صدایم کنید!

 

روزی که 7-8 سال پیش وقتی تازه با دنیای اینترنت آشنا شدم و طبق رسم،‌ یک اسم مستعار انتخاب کردم به فکرم نمی‌رسید، روزی هم برسد که اعلام برائت کنم از این اسم. «رها پاکان» را می‌گویم. این اسم را فقط در همین دنیای مجازی مجاز می‌شمردم و این یک‌ساله که یک‌هو بیشتر شد رفت و آمدم و دیگر همه مرا به این نام می‌شناختند باز هم نگرانی‌ای نداشتم. از یک طرف وبلاگ سینمایی‌ام را با اسم اصلی خودم هم راه انداختم تا بگویم که مرا گریزی از اسمم نیست و از طرف دیگر انعکاس بیرون از اینترنت هم نداشت «رها پاکان». اما وقتی در چند محفلی که با برخی دوستان از نزدیک دیدار کردم و «رها پاکان» تجسم صوتی یافت، غریبانه به خودم نگاه کردم. از چند نظر احساس خوبی ندارم وقتی «رها پاکان» صدا می‌شوم.

یک. دو اسم داشتن، احساس عدم امنیت روانی به کسانی می‌دهد که اسم دوم را نمی‌دانند و وقتی برای اولین بار می‌شنوند، انگار شخصیتی دیگر در پشت شخصیتی که می‌شناختند یک‌هو شکل می‌گیرد برایشان. و این وحشت‌ناک می‌شود بعضی‌وقت‌ها.

دو. اسم دوم معمولن نشان نارضایتی از اسم اول است. و من از اسم و فامیل‌ام ناراضی نیستم. و همیشه به شدت خواسته‌ام در همه‌ی زمینه‌ها خودم باشم؛ خودِ واقعی‌ام. و بوده‌ام. حتا جاهایی که لنگ بزنم و هن و هن کنم و کاری را نتوانم انجام دهم و هزار عیب دیگر هم که داشته باشم، خودم هستم؛ خودِ واقعی‌ام.

و چند مورد دیگر را هم می‌شود ردیف کرد همین‌طوری (مثل بعضی سوء تفاهم‌ها) که شما بهتر می‌دانید. الغرض این‌ها را نوشتم که بگویم من «حسن حبیب زاده» هستم و «رها پاکان» اسمی است که فقط در دنیای نت زنده است؛ لطفن مرا به اسم خودم صدایم کنید.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٥:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها : خبر

دعوت

 

نشست داستان‌خوانی و نقد داستان

اولین جلسه:

داستان «من فقط بابایم را می‌خواهم»

نوشته‌ی «سیدمحمدرضا خردمندان»


سرای اهل قلم

خیابان فلسطین جنوبی/کوچه خواجه نصیر/ شماره 10

دوشنبه ۸۷/5/۲۸

ساعت 19-17

(شما هم بیاید؛ منتظرتونیم)

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها : خبر

داستان چیز دیگری‌ست!

داستان چیز دیگری است!

(نقد داستان «پیتزا با طعم شهدا» نوشته‌ی «مهدی نورمحمدزاده»/ منتشر شده در «لوح»/19 شهریور 1386 )

یکم. داستان، مقاله نیست!

وقتی که می خواهید مسئله ای را بر اساس دلایل و برهان های عقلی و شواهد و تجربه ها مطرح کنید و به نتیجه گیری خاصی برسید، به سراغ مقاله می روید. مقاله با احساس تقریباً بیگانه است و مستقیماً به مسائل و رویدادها می پردازد. دارای ساختاری استدلالی است. ابتدا طرح مسئله می کنید و سپس دلایلی را بیان می کنید و بعد نتیجه گیری. یک چهارچوب خشک و منطقی که با عقل مخاطب سر و کار دارد ولی داستان چیز دیگری است.

دوم. داستان، چیز دیگری است!

آن قدر که این نوشته به مقاله و سخنرانی و درد دل اجتماعی و انتقاد سازنده و حرف های جدی در یک جمع تفاهیم آمیز دونفره و ... شباهت دارد به، داستان هیچ شباهتی ندارد. آن چیزی که داستان را داستان می کند و از دیگر قالب های نوشتاری جدا می کند تخیل و احساس است. این دو عنصر در نگاه کلی دو مشخصه اصلی داستان است که اگر نباشند داستانی در کار نخواهد بود. در حالی که سایر قالب ها بدون این دو عنصر هم می توانند موجودیت پیدا کنند.

سوم. چرا نوشته شما داستان نیست؟

«پیتزا با طعم شهدا» ترکیبی است از گزارش و تکه هایی از مقاله یا تفکرات نویسنده/شخصیت. شخصیت را با اکراه نوشتم چون در اصل شخصیتی وجود ندارد. یک نویسنده است و تمام. برای هر کسی که این نوشته را می خواند برایش آشکار است که اظهارنظرهایی که درباره مسائل مختلف شده دقیقاً تفکرات نویسنده است و این به خودی خود ایرادی محسوب نمی شود. مشکل وقتی پیدا می شود که نویسنده ای که می خواهد داستان بنویسد مستقیمآً و بدون هیچ ترفندی اظهارات خود را در دهان شخصیت اش بگذارد تا بدون دلیل به خواننده ارائه دهد. اینجا شخصیتی وجود ندارد چون تخیل و احساس وجود ندارد. ما در داستان کوتاه انتظار داریم که هر چیزی که در نهایت نویسنده می خواهد انتقال دهد در قالب رویدادی خارج از روال عادی زندگی که برای فردی اتفاق می افتد، ارائه شود. در این نحوه ارائه، مخاطب می خواهد در زندگی شخصیت داستان غرق شود و خودش را جای آن بگذارد تا تجربه ای را کسب کند که در اصل برایش اتفاق نیفتاده و این جاست که هنر اتفاق می افتد و داستان از سایر قالب های نوشتاری جدا می شود. اگر نویسنده بخواهد مستقیم و بدون واسطه و با استدلال و منطق برای خواننده نطق کند این غرق شدن اتفاق نمی افتد و تجربه هنری شکل نمی گیرد.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

نگاه توجه آمیز یک مرد مرده!

نگاه توجه آمیز یک مرد مرده!

(نقد داستان «آخرین نگاه» نوشته «آبتین»/ منتشر شده در لوح /4 شهریور 1386)

 

یکم: انسجام طرح

«آخرین نگاه» طرح منسجمی دارد. داستان دو دختر عمو که در زیبایی و زیبا نمایانده شدن با هم مسابقه گذاشته اند. راوی، یکی از دخترعموهاست که همیشه در این مسابقه با همه سعی اش، خود را مغلوب دیده است. در روز واقعه هنگام برگشت از خرید در یکی از واگن های مترو دخترعموها با مردی مواجه می شوند که برخلاف همه موارد قبلی نگاه و توجه مرد به دختر عموی برنده نیست و به راوی/دخترعموی مغلوب چشم دوخته است. نگاه توجه آمیز یک مرد مرده.


دوم: براعت استهلال

شاید بد نباشد برای یادآوری هم از انسان بزرگی چون «نادر ابراهیمی» و هم از این ترکیب زیبا و تکنیک مؤثری در داستان نویسی مثل «براعت استهلال» چند کلمه ای نقل کنیم.
نادر ابراهیمی در کتاب ساختار و مبانی ادبیات داستانی-3/ براعت استهلال یا خوش آغازی در ادبیات داستانی، براعت استهلال را این گونه تعریف می کند:
«مؤثر، مقبول، جمیل و جذاب آغاز کردن (یا شدنِ) داستان، آنگونه که این آغاز، در ارتباطِ با، یا در خدمتِ یک یا چند عنصر از عناصر پایه در داستان باشد، و نیز در ارتباطِ با سازه های اصلی و ساختار داستان.»
«آخرین نگاه» به لحاظی تعریفی که ارائه شد، آغاز خوبی دارد. شخصیت ها و مناسبت های بین اشخاص و دغدغه و موضوع اصلی داستان در همان ابتدا در سه جمله، معین و معرفی می شوند. سه جمله اول با کل داستان ارتباط ارگانیک و مفهومی زیبایی دارند و این اتفاق در حالی می افتد که انتهای داستان لو نمی رود و ما همچنان راغب به خواندن ادامه داستان می مانیم.

 

سوم: حرف های زیادی یا «نگو ما خودمان می فهمیم»

بزرگترین مسئله ای که در خوانش اول داستان با آن مواجه می شویم نحوه برخورد راوی/نویسنده با مرگ یک انسان است. در این نحوه برخورد، مرگ انسان کوچکترین اهمیتی ندارد. بحثی در این نیست که داستان در مورد دو دختر عموست ولی اگر در ارزش گذاری اتفاق ها بدون دلیل محکمی جا به جایی یا بی توجهی صورت بگیرد، موضوع اصلی ای هم که قرار است به آن پرداخته شود باورپذیری و تأثیرگذاری اش را از دست خواهد داد. دقیقاً همان اتفاقی که در این داستان افتاده است. راوی/نویسنده با مرگ مرد طوری برخورد کرده است که انگار مردن آدم ها وقتی که همین طوری توی اتوبوس یا مترو نشسته اند مسئله ای عادی است و روزانه از این اتفاقات زیاد می افتد. جملات داستان را به یاد بیاوریم:
« تا اون بلند شد مرد سرنگون شد. مردی با چشمای باز و لبخندی محو و دکتری که احتمالا نمیدونه مریضش به چه دلیلی نیومده.»
این دو جمله تنها واکنش راوی/نویسنده به مرگ مرد است. به شرطی می توانست این دو جمله تأثیرگذارتر از آن چیزی که هست باشد که داستان در همین جا تمام شود. در این صورت بهت مرگ به خواننده واگذار می شد و این واقعه در ترکیب با تصورات قبلی دخترعمو و پیش زمینه ما از احساس هایش موقعیتی تراژیک را رقم می زد که اولاً به ارزش مرگ انسان خدشه ای وارد نمی شد و ثانیاً بهت مرگ به بهت بطلان تصورات دختر از اولین بردش عظمتی دوچندان می بخشید. به هر حال حرف هایی که راوی بلافاصله بعد از مرگ مرد می زند، اضافه به نظر می رسد.


چهارم: زبان هم عنصر مهمی است در داستان نویسی.

روایت از زبان اول شخص و به شکل محاوره است و از زبان یکی از شخصیت های داستان (شخصیت اصلی). راوی انگار در درون خودش با خودش حرف می زند. این که مته به خشخاش بگذاریم که راوی اینجا دارد با چه کسی حرف می زند و یا چه دلیلی دارد که توی دل خودش با خودش حرف بزند شاید خیلی مسئله مهم و قابل طرحی نباشد. اما چیزی که باعث می شود این سؤالات به ذهن بیاید (و این سؤالات فاصله ای بین خواننده و داستان ایجاد می کند) انتخاب زبان محاوره ای برای داستان است. زبان محاوره ای چه کمکی برای پیشبرد و تأثیرگذاری داستان کرده است؟ من یک بار هم برای خودم داستان را به صورت جمله های کامل خواندم (غیر از گفتگو ها). به نظر می رسد میزان باورپذیری و تأثیرپذیری در این شکل بیشتر از قبل باشد. با توجه به این که اولاً در نحوه نوشتن کلمات هم دقت کمی شده است و برخی کلمات کامل و کتابی نوشته شده است. مثل «...گفت یازده هست.» و «... تو این مسابقه به دختر عموم نزدیک شم اما این تا وقتی است که ...» و «... تا پیرمرده بلند شد یک آقا با باررونی بلند ...» و این به یکدستی و نثر و زبان داستان ضربه می زند. ثانیاً در واگویه های درونی (اگر داستان را واگویه ای درونی فرض کنیم) یک نوع عدم انسجام و پراکنده گویی و راحت و صادق حرف زدن است که در این داستان نیست. و بعضی جمله ها این مورد را نقض می کنند. مثل «.... حرکت گام به گام با لباسهای مد روز....» این نوع ترکیب ها معمولاً در صحبت های رسمی بین افراد اتفاق می افتد تا در واگویه های درونی. مثل این که شد مته به خشخاش گذاشتن.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

فیه ما فیه/6

درویشی به نزد پادشاهی رفت، پادشاه به او گفت که ای زاهد. گفت زاهد تویی. گفت من چون زاهد باشم که همه‌ی دنیا از آن من است. گفت نی عکس می‌بینی دنیا و آخرت و ملکت، جمله از آن من‌ است و عالم را من گرفته‌ام، تویی که بلقمه‌ای و خرقه‌ی قانع ‌شده. اینما تولّوا فَثََمَّ وجهُ الله (سوره بقره/آیه‌ی 109). آن وجهی‌ست مجرا و زایج که لاینقطع‌ست و باقی‌ست. عاشقان خود را فدای این وجه کرده‌اند و عوض نمی‌طلبند. باقی همچو انعامند، فرمود اگرچه انعامند اما مستحق اِنعامند و اگر چه در آخُرند مقبول میرآخرند که اگر خواهد ازین آخُرش نقل کند و به طویله‌ای خاص برد، همچنان‌که از آغاز که او عدم بود به وجودش آورد و از طویله‌ی وجود به جمادیش آورد و از طویله‌ی جمادی به نباتی و از نباتی به حیوانی و از حیوانی به انسانی و از انسان به  ملکی الی مالانهایه، پس این همه برای آن نمود تا مقرّ شوی که او را ازین جنس طویله‌های بسیارست عالی‌تر از هم دیگر که طَبَقاً عَن طَبَقٍ فَمَا لَهُم لَا یؤمنونَ (سوره‌ی 84/ آیه‌ی 19 و 20). این برای آن نمود که مقرّ شوی طبقات دیگر را که در پیش است. برای آن ننمود که انکار کنی و گویی که همین است. استادی صنعت و فرهنگ برای آن نماید که او را معتقد شوند و فرهنگ‌های دیگر را که نموده است مقرّ شوند و به آن ایمان آورند.

همچنان پادشاهی خلعت وصله دهد و بنوازد برای آن نوازد که ازو متوقع دیگر چیزها شوند و از امید کیسه‌ها بردوزند برای آن ندهد که بگویند همین است، پادشاه دیگر انعام نخواهد کردن برین قدر اقتصار کنند،‌ هرگز پادشاه اگر این داند که چنین خواهد گفتن و چنین خواهد دانستن به وی انعام نکند.

زاهد آن است که آخر بیند و اهل دنیا آخُر بینند،‌ اما آنها که اخصّ‌اند و عارف‌اند نه آخر بینند و نه آخُر، ایشان را نظر بر اول افتاده است و آغاز هر کار می‌دانند همچنان‌که دانایی گندم بکارد داند که گندم خواهد رستن، آخر از اول آخر را دید و همچنان جو و برنج و غیره چون اول را دید او را نظر در آخر نیست آخر در اول بر او معلوم شده است، ایشان نادرند و این‌ها متوسط که آخر را می‌بینند و این‌ها که در آخرند این‌ها انعامند.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه