یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

خواب موعود/2

خواب موعود/2

«... پله‌ها را می‌آیم پایین. مادر پشت سرم آب می‌ریزد. کار هر روزش است و اعتقاد دارد باید پشت سر مسافر آب ریخت تا به سلامت برگردد. در آپارتمان به سنگینی باز می‌شود. سوز سرما روی صورتم می‌نشیند. شال‌گردن سفید و بلندم را که دو دور، دور گردنم پیچیده‌ام، روی صورتم تا زیر چشم‌هایم بالا می‌کشم. درخت‌ها، بوته‌ها، چمن‌ها و آسفالت خیابان سفید‌پوش شده؛ همه جا برف. جاپای پدر را روی برف‌ها می‌بینم و خودم جاپاهای تازه‌ای درست می‌کنم. پدر صبحانه را سَرِ کارش می‌خورد و تا من صبحانه‌ام را بخورم، بیدار می‌شود و خودش را به ماشینش می‌رساند، پیکان قدیمی‌اش را روشن می‌کند و منتظر من پایش را پی در پی روی پدال گاز فشار می‌دهد. برای این که مرا به ترمینال برساند باید چند دقیقه‌ای زودتر راه بیفتد تا به موقع سر کارش برسد.

دستگیره‌ی یخ‌زده‌ را می‌گیرم و در را باز می‌کنم. پدر دو دست مشت کرده‌اش را جلوی دهانش گرفته و ها می‌کند تا گرم شوند. روی صندلی چرمِ خشک و سرد می‌نشینم. بخار نفس‌‌هایمان در این سرما تنها گرمای توی ماشین‌ است. از این‌جا تا ترمینال بیست‌ دقیقه‌ای راه است و در این بیست دقیقه پدر فقط روبرو را نگاه می‌کند و من گه‌گاه سرم را این ور و آن ور می‌چرخانم که یعنی متوجه چیزی یا جایی شده‌ام. بعد از این که دانشگاه قبول شده‌ام، این رساندن به ترمینال باعث شده بیشترین زمان را با پدر بگذرانم؛ پدر و پسر. پدر سعی می‌کند با من حرف بزند: «از دانشگاه چه خبر؟» سؤال‌های کلی‌ای که هر جوابی می‌شود به‌شان داد. جواب‌های من کوتاه است: «با یکی‌دو نفر می‌خواهیم خانه بگیریم». درخواست‌هایم را توی این موقعیت‌ها مطرح می‌کنم؛ در جواب سؤال‌های کلی. دیگر به مادر نمی‌گویم که بگوید چی لازم دارم یا چه کار می‌خواهم بکنم. سعی می‌کنم خودم بگویم و این بهترین فرصت است. دیگر نمی‌خواهم هر روز شش ساعت تو راه باشم و وقتم را هدر بدهم. توی مینی‌بوس که نمی‌شود چیزی خواند؛ خستگی و خطرش به کنار. غیر از این دلایل منطقی‌ برای پدر، ته دلم دوست دارم از خانواده‌ام دور شوم. کنده شوم و برای خودم آدم مستقلی باشم اما وقتی موقع پیاده شدن پدر چند اسکناس‌ تاشده‌ی هزارتومانی را به طرفم می‌گیرد می‌فهمم که با استقلال واقعی هنوز خیلی فاصله دارم. پدر این را خوب می‌فهمد و چشم‌هایش با رضایتی پنهان از من می‌خواهند که پول را بگیرم و صدایش را در نیاورم. صدایش را درنمی‌آورم. ... »

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧
تگ ها : خواب موعود

نوشتن جلوی چشم خلایق/6

 

خواب موعود/2

«... پله‌ها را می‌آیم پایین. مادر پشت سرم آب می‌ریزد. کار هر روزش است و اعتقاد دارد باید پشت سر مسافر آب ریخت تا به سلامت برگردد. در آپارتمان به سنگینی باز می‌شود. سوز سرما روی صورتم می‌نشیند. شال‌گردن سفید و بلندم را که دو دور، دور گردنم پیچیده‌ام، روی صورتم تا بالای دماغم بالا می‌کشم. درخت‌ها، بوته‌ها، چمن‌ها و آسفالت خیابان سفید‌پوش شده؛ همه جا برف. جاپای پدر را روی برف‌ها می‌بینم و خودم جاپاهای تازه‌ای درست می‌کنم. پدر صبحانه را سَرِ کارش می‌خورد و تا من صبحانه‌ام را بخورم، بیدار می‌شود و خودش را به ماشینش می‌رساند، پیکان قدیمی‌اش را روشن می‌کند و منتظر من پایش را پی در پی روی پدال گاز فشار می‌دهد. برای این که مرا به ترمینال برساند باید چند دقیقه‌ای زودتر راه بیفتد تا به موقع سر کارش برسد.

دستگیره‌ی یخ‌زده‌ را می‌گیرم و در را باز می‌کنم. پدر توی دو دست مشت کرده‌اش ها می‌کند تا گرم شوند. روی صندلی چرمِ خشک و سرد می‌نشینم. بخار نفس‌‌هایمان در این سرما تنها گرمای توی ماشین‌ است. از این‌جا تا ترمینال بیست‌ دقیقه‌ای راه است و توی این بیست دقیقه پدر فقط روبرو را نگاه می‌کند و من گه‌گاه سرم را این ور و آن ور می‌چرخانم که یعنی متوجه چیزی یا جایی شده‌ام. بعد از این که دانشگاه قبول شده‌ام، این رساندن به ترمینال باعث شده بیشترین زمان را با پدر بگذرانم؛ پدر و پسر. پدر سعی می‌کند با من حرف بزند: «از دانشگاه چه خبر؟» سؤال‌های کلی‌ای که هر جوابی می‌شود به‌شان داد. جواب‌های من کوتاه است: «با یکی‌ دو نفر می‌خوایم خونه بگیریم». درخواست‌هایم را توی این موقعیت‌ها مطرح می‌کنم؛ در جواب سؤال‌های کلی. دیگر به مادر نمی‌گویم که بگوید چی لازم دارم یا چه کار می‌خواهم بکنم. سعی می‌کنم خودم بگویم و این بهترین فرصت است. دیگر نمی‌خواهم هر روز شش ساعت تو راه باشم و وقتم را هدر بدهم. توی مینی‌بوس که نمی‌شود چیزی خواند؛ خستگی و خطرش به کنار. غیر از این دلایل منطقی‌ام ته دلم دوست دارم از خانواده‌ام دور شوم. کنده شوم و برای خودم آدم مستقلی باشم. ...»

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :

خواب موعود/1

 

یک توضیح: «خواب موعود» را فعلن برای این داستان در حال شدن، انتخاب کردم. از این به بعد تا یک جایی را که تقریبن کامل شده و زیاد احتیاجی به بازنویسی ندارد، تحت همین عنوان «خواب موعود» در بخش موضوعات وبلاگ قرار می‌دهم همچنین ادامه را هم با عنوان «نوشتن جلوی چشم خلایق» و هم «خواب موعود» ادامه می‌دهم تا خدا چه خواهد.

 

خواب موعود/1

« دارم خواب تو را می‌بینم؛ با روسری سفید‌ابی‌ات که از زیر چادر زده بیرون. ماه. آمده‌ای ایستاده بالای سرم. می‌خواهم گل‌های قالی را نگاه کنم، اما این بار تویی و آسمان. ماه. خطوط چهره‌ات پیدا، ناپیدا. خاکستری. نگاهت می‌کنم. چشم‌ها. خم پلک‌ها. از خاکستری به سیاه. مردمک‌ها. نوری ریز می‌لرزد درون‌شان. پلک‌ها می‌آیند پایین. سیاهی. می‌روند بالا. روشنایی. تکان ماهیچه‌ی گونه‌ی سمت چپ وقتی خنده‌ات‌ می‌آید و نمی‌خواهی بخندی. می‌خندی؛ گونه‌ها بالا می‌آیند. من تو را می‌شناسم. جایی دور در گذری یک آن دیده‌امت. مطمئنم. حتا اسمت را می‌دانم. زیر زبانم است. نه! نوک زبان نه! زیر زبانم. طعمش‌ هنوز نرفته از زیر زبانم. یادم خواهد آمد. صبر کن. اسم تو در دالان‌های شنوایی ذهن‌ام چرخ می‌خورد اما تبدیل به کلمه نمی‌شود. تبدیل به آوا نمی‌شود، اما من حس‌اش می‌کنم. تو آشنایی با من. نگاهت آشنا. خطوط چهره‌ات پیدا. بی‌هیچ نای حرکت، بهت‌زده نگاهت می‌کنم. شناختمت‌.

«محمدرضا،‌محمدرضا ... پاشو ... داری خواب می‌بینی؟»

مادرم است و صدایش زنگ بیداری‌ام. سال‌ها با محمدرضا،‌ محمدرضایش برای رفتن به مدرسه بیدار شده‌ام. چشم‌هایم با طعمی از خواب فروپاشیده زیر پلک‌هایشان باز می‌شوند. ماه. دنبالش‌ می‌گردم. ماه نیست و هست و او نیست. اگر باید می‌خوابیدم، می‌خوابیدم. پا می‌شوم. یک دست مالان بر خواب‌آلودگی‌چشم‌ها. پف‌کرده و حسرت‌‌آلود. آب. خواب پر. من بیدارترین موجود روی زمینم و او دورترین از من. این، بار سوم است که خوابش را‌ می‌بینم.

آفتاب هنوز بالا نیامده. با حوله دست‌هایم را خشک می‌کنم و همین‌طور از پشت پنجره، آسمان را نگاه می‌کنم. ابرها، سرخ از بارش برفی سنگین. و زمین برف‌پوش و سفید در تاریکی. می‌نشینم پای سفره. زمزمه‌ی دعای بعد از نماز مادر تمام شده و رادیوی قدیمی‌اش، آرام قصه و حدیث و مثل می‌گوید. انگار می‌داند همه خوابند و مادر برایم صبحانه آماده کرده است تا هر دو در سکوت دم صبح، صبحانه بخوریم و رادیو گوش کنیم. تا دانشگاه سه ساعت راه است و من هر روز این مسیر را می‌روم و برمی‌گردم. ده روزی می‌شود و دارم فکر می‌کنم می‌شود این هر روز را هر هفته کرد. پنج شبانه‌روز دور از خانه. یک شهر دیگر.

شال و کلاه کرده‌ام و جلوی در، بند پوتین‌های زمستانی‌ام را می‌بندم. مادر خیالش راحت است. کفش‌های کتانی‌‌ام که ته‌اش صاف است و مخصوص سُرخوردن‌های زمستان، دو سالی می‌شود که همان‌طور گوشه‌ی جاکفشی افتاده؛ کتانی‌های سفید من! فکر کنم دیگر به پاهایم کوچک شده باشند، یا شاید هم پاهای من بزرگ شده‌اند. کفش‌ها همیشه از پاها جا می‌مانند؛ کفش‌های وصله‌پینه‌ای! پوتین‌هایم را که می‌پوشم مراقب چشم‌هایم هستم که سمت کتانی‌ها نروند. من بزرگ شده‌ام و هزاران سال با دنیای این  کتانی‌ها فاصله گرفته‌ام. افکارم، رفتارم و اهدافم تغییر کرده‌اند. احساس می‌کنم آدم دیگری شده‌ام. یعنی باید که شده باشم. روزی سه چهار ساعت روزنامه می‌خوانم، تقریبن همه‌ی روزنامه‌ها را و سرم پر از اسم آدم‌ها و اصطلاحات مختلف است. می‌خواهم آدم بزرگی شوم. تصمیمم را گرفته‌ام. ...»

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧
تگ ها : خواب موعود

نوشتن جلوی چشم خلایق/5

 

« دارم خواب تو را می‌بینم؛ با روسری سفید‌ابی‌ات که از زیر چادر زده بیرون. ماه. آمده‌ای ایستاده بالای سرم. می‌خواهم گل‌های قالی را نگاه کنم، اما این بار تویی و آسمان. ماه. خطوط چهره‌ات پیدا، ناپیدا. خاکستری. نگاهت می‌کنم. چشم‌ها. خم پلک‌ها. از خاکستری به سیاه. مردمک‌ها. نوری ریز می‌لرزد درون‌شان. پلک‌ها می‌آیند پایین. سیاهی. می‌روند بالا. روشنایی. تکان ماهیچه‌ی گونه‌ی سمت چپ وقتی خنده‌ات‌ می‌آید و نمی‌خواهی بخندی. می‌خندی؛ گونه‌ها بالا می‌آیند. من تو را می‌شناسم. جایی دور در گذری یک آن دیده‌امت. مطمئنم. حتا اسمت را می‌دانم. زیر زبانم است. نه! نوک زبان نه! زیر زبانم. طعمش‌ هنوز نرفته از زیر زبانم. یادم خواهد آمد. صبر کن. اسم تو در دالان‌های شنوایی ذهن‌ام چرخ می‌خورد اما تبدیل به کلمه نمی‌شود. تبدیل به آوا نمی‌شود، اما من حس‌اش می‌کنم. تو آشنایی با من. نگاهت آشنا. خطوط چهره‌ات پیدا. بی‌هیچ نای حرکت، بهت‌زده نگاهت می‌کنم. شناختمت‌.

«محمدرضا،‌محمدرضا ... پاشو ... داری خواب می‌بینی؟»

مادرم است و صدایش زنگ بیداری‌ام. سال‌ها با محمدرضا،‌ محمدرضایش برای رفتن به مدرسه بیدار شده‌ام. چشم‌هایم با طعمی از خواب فروپاشیده زیر پلک‌هایشان باز می‌شوند. ماه. دنبالش‌ می‌گردم. ماه نیست و هست و او نیست. اگر باید می‌خوابیدم، می‌خوابیدم. پا می‌شوم. یک دست مالان بر خواب‌آلودگی‌چشم‌ها. پف‌کرده و حسرت‌‌آلود. آب. خواب پر. من بیدارترین موجود روی زمینم و او دورترین از من. این، بار سوم است که خوابش را‌ می‌بینم.

آفتاب هنوز بالا نیامده. با حوله دست‌هایم را خشک می‌کنم و همین‌طور از پشت پنجره، آسمان را نگاه می‌کنم. ابرها، سرخ از بارش برفی سنگین. و زمین برف‌پوش و سفید در تاریکی. می‌نشینم پای سفره. زمزمه‌ی دعای بعد از نماز مادر تمام شده و رادیوی قدیمی‌اش، آرام قصه و حدیث و مثل می‌گوید. انگار می‌داند همه خوابند و مادر برایم صبحانه آماده کرده است تا هر دو در سکوت دم صبح، صبحانه بخوریم و رادیو گوش کنیم. تا دانشگاه سه ساعت راه است و من هر روز این مسیر را می‌روم و برمی‌گردم. ده روزی می‌شود و دارم فکر می‌کنم می‌شود این هر روز را هر هفته کرد. پنج شبانه‌روز دور از خانه. یک شهر دیگر.

شال و کلاه کرده‌ام و جلوی در، بند پوتین‌های زمستانی‌ام را می‌بندم. مادر خیالش راحت است. کفش‌های کتانی‌‌ام که ته‌اش صاف است و مخصوص سُرخوردن‌های زمستان، دو سالی می‌شود که همان‌طور گوشه‌ی جاکفشی افتاده؛ کتانی‌های سفید من! فکر کنم دیگر به پاهایم کوچک شده باشند. یا شاید هم پاهای من بزرگ شده‌اند. کفش‌ها همیشه از پاها جا می‌مانند؛ کفش‌های وصله‌پینه‌ای! پوتین‌هایم را که می‌پوشم مراقب چشم‌هایم هستم که سمت کتانی‌ها نروند. من بزرگ شده‌ام و هزاران سال با دنیای این  کتانی‌ها فاصله گرفته‌ام. افکارم، رفتارم و اهدافم تغییر کرده‌اند. احساس می‌کنم آدم دیگری شده‌ام. یعنی باید که شده باشم. روزی سه چهار ساعت روزنامه می‌خوانم، تقریبن همه‌ی روزنامه‌ها را و سرم پر از اسم آدم‌ها و اصطلاحات مختلف است. می‌خواهم آدم بزرگی شوم. تصمیمم را گرفته‌ام.

پله‌ها را می‌آیم پایین. مادر پشت سرم آب می‌ریزد. کار هر روزش است و اعتقاد دارد باید پشت سر مسافر آب ریخت تا به سلامت برگردد. در آپارتمان به سنگینی باز می‌شود. سوز سرما روی صورتم می‌نشیند. جاپای پدر را روی برف‌ها می‌بینم و خودم جاپاهای جدیدی درست می‌کنم. پدر صبحانه را سَرِ کارش می‌خورد و تا من صبحانه‌ام را بخورم، بیدار می‌شود و خودش را به ماشینش می‌رساند، پیکان قدیمی‌اش را روشن می‌کند و منتظر من پایش را پی در پی روی پدال گاز فشار می‌دهد. برای این که مرا به ترمینال برساند باید چند دقیقه‌ای زودتر راه بیفتد تا به موقع سر کارش برسد.

دستگیره‌ی یخ‌زده‌ را می‌گیرم و در را باز می‌کنم. پدر نگاهم نمی‌کند. روی صندلی چرمِ خشک و سرد می‌نشینم. تاریک‌روشنای صبح است و بخار نفس‌‌هایمان در این سرما تنها گرمای توی ماشین‌ است. ... »

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :

نوشتن جلوی چشم خلایق/4

 

« دارم خواب تو را می‌بینم؛ با روسری سفید‌ابی‌ات که از زیر چادر زده بیرون. ماه. آمده‌ای ایستاده بالای سرم. می‌خواهم گل‌های قالی را نگاه کنم، اما این بار تویی و آسمان. ماه. خطوط چهره‌ات پیدا، ناپیدا. خاکستری. نگاهت می‌کنم. چشم‌ها. خم پلک‌ها. از خاکستری به سیاه. مردمک‌ها. نوری ریز می‌لرزد درون‌شان. پلک‌ها می‌آیند پایین. سیاهی. می‌روند بالا. روشنایی. تکان ماهیچه‌ی گونه‌ی سمت چپ وقتی خنده‌ات‌ می‌آید و نمی‌خواهی بخندی. می‌خندی؛ گونه‌ها بالا می‌آیند. من تو را می‌شناسم. جایی دور در گذری یک آن دیده‌امت. مطمئنم. حتا اسمت را می‌دانم. زیر زبانم است. نه! نوک زبان نه! زیر زبانم. طعمش‌ هنوز نرفته از زیر زبانم. یادم خواهد آمد. صبر کن. اسم تو در دالان‌های شنوایی ذهن‌ام چرخ می‌خورد اما تبدیل به کلمه نمی‌شود. تبدیل به آوا نمی‌شود، اما من حس‌اش می‌کنم. تو آشنایی با من. نگاهت آشنا. خطوط چهره‌ات پیدا. بی‌هیچ نای حرکت، بهت‌زده نگاهت می‌کنم. شناختمت‌.

«محمدرضا،‌محمدرضا ... پاشو ... داری خواب می‌بینی؟»

مادرم است و صدایش زنگ بیداری‌ام. سال‌ها با محمدرضا،‌ محمدرضایش برای رفتن به مدرسه بیدار شده‌ام. چشم‌هایم با طعمی از خواب فروپاشیده زیر پلک‌هایشان باز می‌شوند. ماه. دنبالش‌ می‌گردم. ماه نیست و هست و او نیست. اگر باید می‌خوابیدم، می‌خوابیدم. پا می‌شوم. یک دست مالان بر خواب‌آلودگی‌چشم‌ها. پف‌کرده و حسرت‌‌آلود. آب. خواب پر. من بیدارترین موجود روی زمینم و او دورترین از من. این، بار سوم است که خوابش را‌ می‌بینم.

آفتاب هنوز بالا نیامده. با حوله دست‌هایم را خشک می‌کنم و همین‌طور از پشت پنجره، آسمان را نگاه می‌کنم. ابرها، سرخ از بارش برفی سنگین. و زمین برف‌پوش و سفید در تاریکی. زمزمه‌ی دعای بعد از نماز مادر تمام شده و رادیوی قدیمی‌اش، آرام قصه و حدیث و مثل می‌گوید. انگار می‌داند همه خوابند و مادر برایم صبحانه آماده کرده است تا هر دو در سکوت دم صبح، صبحانه بخوریم و رادیو گوش کنیم. تا دانشگاه سه ساعت راه است و من هر روز این مسیر را می‌روم و برمی‌گردم. ده روزی می‌شود و دارم فکر می‌کنم می‌شود این هر روز را هر هفته کرد. پنج شبانه‌روز دور از خانه. یک شهر دیگر. ...»

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :

نقد داستان‌ «خط خوردگی»

نقدی بر داستان «خط‌خوردگی» نوشته‌ی «علی‌اکبر ناسخیان»/منتشر شده در «لوح»/3 مهر 1387

یک. داستان از روی جلد شروع می شود
بیایید این مسئله را باور کنیم که داستان از همان روی جلد شروع می شود؛ از گرافیک، از عنوان و حتا از اسم نویسنده و بعد اگر شعری، آیه ای باشد، جزو داستان محسوب می شود. هر کلمه جهانی دارد در ذهن خواننده. این کلمات زمینه ای می شود از معنا تا جهان داستان در آن جا گسترده شود. پیش فرض هایی در ذهن خواننده ایجاد می کند که هنگام خواندن داستان رهایش نمی کند و محل رجوع معنایی و گاهی ساختاری می شود.
این فرایند ذهنی برای یک داستان خوان مفید نیست. انتظار خواننده از داستان رسیدن به کشف است. کشفی که خودش از داستان می کند. حتا حضور مستقیم و آشکار نویسنده را در داستان نمی پسندد که بیاید و حرف هایش را بدون استفاده از عناصر داستانی بزند. حالا این مثل چماق می ماند که
  قبل از اتفاقات داستانی با آن خواننده را از قبل آماده کنند که «حواست باشد قرار است این مفهوم در این داستان به تو منتقل شود». نکته بعدی این که از کجا معلوم خود داستان در درون خودش توانسته باشد به این مفهوم مورد نظر برسد.
البته اگر آگاهانه و در ساختار تعریف شده ای این اتفاق بیفتد شاید نتایج دیگری داشته باشد.
در این داستان هر چقدر که عنوان داستان خوب انتخاب شده، آوردن بیت بد عمل کرده است؛ حداقل در ابتدا آوردنش. شاید بهتر می بود این بیت در انتها نوشته می شد.بنده چون این شعر را بعد از خواندن داستان خواندم، آن مشکلاتی که ذکرش رفت برایم پیش نیامد اما حسی که از خواندن این داستان ایجاد شد دور بود از معنای بیت مورد نظر. و به نظر می رسد مفهوم این بیت، معنای الصاقی باشد برای این داستان. در انتهای داستان بیشتر حسی از دلسوزی برای پیرمرد ایجاد می شود تا معنای عرفانی بیت.

دو. طرح
«پیرمرد بی سوادی می خواهد برای پسرش که در جبهه است نامه ای بفرستد. او نامه ای را که گفته و غلام علی برایش نوشته به پست خانه آورده تا پست کند اما نه نشانی ای دارد و نه نامه را داخل پاکت گذاشته. مسئول باجه نامه را می بیند که جز قلم خوردگی و خط خوردگی چیز دیگری نوشته نشده. از پیرمرد می خواهد دوباره حرف هایش را بگوید تا بنویسد. پیرمرد شروع می کند اما نتیجه کار مثل همان نامه اول می شود: خط خوردگی. مسئول باجه خسته می شود و پیرمرد را به باجه ی دیگری می فرستد.»
طرح داستان هم به لحاظ نظام علی و معلولی و هم چینش رویدادها قابل پذیرش است. اطلاعات به موقع به خواننده داده می شود و از عنصر تعلیق
  هم استفاده خوبی شده است. در انتهای داستان نیز با فرستاده شدن پیرمرد به باجه ی دیگر به سبک ساختار دوری می رسیم که البته در جهت مفهوم کلی داستان است.

سه. زبان
زبان داستان جاهایی دچار نقصان است. گفتگوها جاهایی محاوره نوشته شده اند و در بعضی جاها کامل. «او نوشت. من بهش گفتم اون نوشت.»
گویش خاص پیرمرد خوب از کار درنیامده است. باید از اصطلاحات و واژه های خاص استفاده می شد.
زمان افعال را در این جمله ها ببینید:
«پیرمرد نگاهی بهت زده داشت. لب های چروکیده اش به هم می خورد و چشمانش را دو سه بار تنگ تر کرد بلکه بفهمد این مرد لاغر اندام کوتاه قد رنگ و رو رفته چه می گوید»
تصور این جملات ذهن خواننده را دچار پرش خواهد کرد. اول پیرمرد که نگاهی بهت زده داشت. بعد لب های چروکیده اش به هم می خورد. قبلی گذشته ساده و حالا گذشته استمراری. و بلافاصله بعد : چشمانش را دو سه بار تنگ تر کرد ... که یکهو به زمان گذشته ساده برمی گردد با دو سه بار تنگ تر کردن چشم در یک جمله.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

نوشتن جلوی چشم خلایق/3

«دارم خواب تو را می‌بینم؛ با روسری سفید‌ابی‌ات که از زیر چادر زده بیرون. ماه. آمده‌ای ایستاده بالای سرم. می‌خواهم گل‌های قالی را نگاه کنم، اما این بار تویی و آسمان. ماه. خطوط چهره‌ات پیدا، ناپیدا. خاکستری. نگاهت می‌کنم. چشم‌ها. خم پلک‌ها. از خاکستری به سیاه. مردمک‌ها. نوری ریز می‌لرزد درون‌شان. پلک‌ها می‌آیند پایین. سیاهی. می‌روند بالا. روشنایی. تکان ماهیچه‌های گونه‌ی سمت چپ وقتی نمی‌خواهی بخندی و خنده‌ می‌آید. من تو را می‌شناسم. جایی دور در گذری یک آن دیده‌امت. اسمت را می‌دانم. یادم خواهد آمد. صبر کن. حافظه‌ام خوابیده انگار. اسم تو در دالان‌های شنوایی ذهن‌ام چرخ می‌خورد اما تبدیل به کلمه نمی‌شود. تبدیل به آوا نمی‌شود، اما من حس‌اش می‌کنم. تو آشنایی با من. خطوط چهره‌ات پیدا. بی‌هیچ نای حرکت، بهت‌زده نگاهت می‌کنم. شناختمت‌.

«محمدرضا،‌محمدرضا ... پاشو ... داری خواب می‌بینی؟»

مادرم است. صدایش زنگ بیداری‌ام است. سال‌ها با محمدرضا،‌ محمدرضایش برای رفتن به مدرسه بیدار شده‌ام. چشم‌هایم با طعمی از خواب فروپاشیده زیر پلک‌هایشان باز می‌شوند. ماه. دنبالش‌ می‌گردم. ماه نیست و هست و او نیست. اگر باید می‌خوابیدم، می‌خوابیدم. پا می‌شوم. یک دست مالان بر خواب‌آلودگی‌چشم‌ها. پف‌کرده و حسرت‌‌آلود. آب. خواب پر. من بیدارترین موجود روی زمینم و تو دورترین از من. فاصله. چه حقیقت دردناکی. ... »

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :

دعوت3

نشست داستان‌خوانی و نقد داستان

سومین جلسه:

داستان «به خاطر تو»

نوشته‌ی «سارا عرفانی»

با حضور «مصطفی جمشیدی»(نویسنده و منتقد)

سرای اهل قلم

خیابان فلسطین جنوبی/کوچه خواجه نصیر/ شماره 10

دوشنبه ۸۷/7/8

ساعت 18-16

(بعدش هم به صرف افطار)

(شما هم بیاید؛ منتظرتونیم)

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :

نوشتن جلوی چشم خلایق /2

«دارم خواب تو را می بینم؛ با روسری سفید‌ابی‌ات که از زیر چادر زده بیرون. ماه. آمده ای ایستاده بالای سرم. می‌خواهم گل‌های قالی را نگاه کنم اما این بار تویی و آسمان. ماه. خطوط چهره ات پیدا، ناپیدا. من تو را می شناسم. جایی دور در گذری یک آن دیده امت. بی‌هیچ نای حرکت، بهت‌زده نگاهت می‌کنم و خواب‌بودن این خواب مثل آواری می ریزد روی سرم وقتی صدای خواهرم بیدارم می کند که سحری آماده شده تنبل‌خان. چشم‌هایم با طعمی از خواب فروپاشیده زیر پلک‌هایشان باز می شوند. ماه. دنبالش‌ می گردم. ماه نیست و هست و او نیست. اگر باید می‌خوابیدم، می‌خوابیدم. پا می شوم. یک دست مالان بر خواب‌آلودگی‌چشم‌ها. پف‌کرده و حسرت‌‌آلود. آب. خواب پر. من بیدارترین موجود روی زمینم و تو دورترین از من. فاصله. چه حقیقت دردناکی. ... »

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :