یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

خواب موعود/6

 

خواب موعود/6

« ... دو روز است که این‌جا آمده‌ایم؛ یک اتاق از خانه‌ای که دو اتاق دیگرش هم دانش‌جوها زندگی می‌کنند. اتاقِ سه در سه‌یی که هر چهارتامان وقتی دراز می‌کشیم برای خواب، دیگر جایی نمی‌ماند برای بخاری. برای همین یک بخاری برقی کوچک گرفته‌ایم و با دو مفتول فلزی از دیوار آویزان کرده‌ایم. از هیچی به‌تر است. زیرش دمر دراز کشیده‌ام، پتو رویم و بالش زیر سینه‌ام دارم متن سخن‌رانی‌ام را آماده می‌کنم. پیِ‌ این فرصت بودم و سر کلاس زمین‌شناسی نرفتم. فردا روز انتخابات انجمن است و امروز در دانش‌کده، کاندیداها باید سخن‌رانی کنند. حالا دیگر چند نفری مرا می‌شناسند؛‌ هم‌کلاسی‌ها و بعضی‌ هم ترمی‌ها و ترم‌بالایی‌ها. می‌خواهم از وضعیت سیاسی و فرهنگی دانش‌کده انتقاد کنم؛ از نبود کتاب‌خانه و ابتدایی‌ترین امکانات آموزشی و فرهنگی. از روحیه‌ی محافظه‌کارانه‌ی دانش‌جوها و مسئولین دانش‌کده. از اهداف کوتاه‌مدت و بلندمدت نوشته‌ام؛ از چالش‌ها و راه‌کارها. از جامعه‌ی مدنی. از گفت‌گو و تساهل و تسامح. دو صفحه‌ای نوشته‌ام و چندین بار پیش خودم می‌خوانم تا کاملن مسلط باشم. حذف می‌کنم، اضافه می‌کنم. دل‌شوره دارم. این اولین بار است که قرار است جلوی یک جمع جدی، حرف‌های جدی بزنم. دارد دیر می‌شود. برای آخرین بار متن را با صدای بلند می‌خوانم.

توی راهرویی که کلاس‌ها را به هم وصل می‌کند، صندلی چیده‌اند و ته‌اش یک میز. نوبت من رسیده‌ است. نفر قبلی یک سال از ما قدیمی‌تر بود و راحت حرف‌هایش را زد و رفت نشست. الان دارند برایش کف می‌زنند و مجری مراسم اسم مرا صدا زده است. دست‌ها را می‌بینم که به هم می‌خورند و صدایی که آرام آرام تبدیل به زوزه‌ی باد می‌شود در کاسه‌ی سرم. بلند شده‌ام و راه افتاده‌ام به سمت میز بزرگ. پاهایم به لرزشی خفیف افتاده‌اند. انگار اختیاری از خودم نداشته باشم و نیروی محتومی مرا وادار می‌کند این مسیر را طی کنم. زمان چقدر کند می‌گذرد!

حالا رسیده‌ام. نگاه می‌کنم. دست‌ها به هم نمی‌خورد اما آن زوزه‌ی باد هنوز توی کاسه‌ی سرم می‌پیچد. آب دهانم خشک شده و صدای قلبم از درون مثل صدای طبل‌های آغاز نبرد است که فقط خودم می‌شنوم. خودم؟ من این‌جا چه کار می‌کنم؟ چه می‌خواستم بگویم؟ برای چه آمده‌ام؟‌ تمام کلمات از ذهنم فرار کرده‌اند. همه‌ی چشم‌ها به سمت من است. از من چه می‌خواهند؟ دست‌هایم می‌لرزند و کاغذها به هم ساییده می‌شوند. کاغذها! یادم می‌افتد. این متن سخن‌رانی‌ام است. باید از رویش بخوانم. نجات پیدا کرده‌ام. با پشت دست دانه‌های عرق را از پیشانی‌ام پاک می‌کنم و نفسم را می‌دهم بیرون. صدایم در نمی‌آید. با تمام وجود زور می‌زنم و اولین کلمه از حلقوم‌ام بیرون می‌افتد. ...»

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : خواب موعود

پنجمین جلسه داستان خوانی

نشست داستان‌خوانی و نقد داستان

پنجمین جلسه:

داستان «به زودی می‌بینمت»

نوشته‌ی «محمد جوان الماسی»

با حضور: قاسمعلی فراست

سرای اهل قلم

خیابان فلسطین جنوبی/کوچه خواجه نصیر/ شماره 10

دوشنبه ۸۷/٩/۴

ساعت 1٧:٣٠-١۵:٣٠

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : خبر

فیه ما فیه/8

فیه ما فیه/8

 

گفت پیلی را آوردند بر سرچشمه‌‌ای که آب خورد، خود را در آب می‌دید و می‌رمید. او می‌پنداشت که از دیگری می‌رمد،‌ نمی‌دانست که از خود می‌رمد. همه اخلاق بد از ظلم و کین و حسد و حرص و بی‌رحمی و کبر چو در توست نمی‌رنجی،‌ چون آن را در دیگری می‌بینی می‌رمی و می‌رنجی.

 

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه

خواب موعود/5

خواب موعود/5

« ... دارم خواب تو را می‌بینم. آمده‌ای ایستاده بالای سرم. هزار سال است که می‌شناسمت؛ بی‌روسری سفیدابی،‌ بی‌چادر. ماه. تو چادر سر نمی‌کردی! می‌خندی. چهره‌ات؛ مانده‌گارترین نقشِ لوح ذهن‌ام است؛ جامانده‌ در کودکی‌هایم، در ابتدای نوجوانی. حالا چه می‌خواهی از من؟‌ من‌ِ بزرگ‌شده‌ی عاقل. بالغ. مردمک‌ها دو دو می‌زنند. سو سو. ستاره. دور. آمده‌ای باز نزدیک. ماه. من بزرگ شدم و تو ماندی و منِ مانده در کودکی‌هایم، در ابتدای نوجوانی. دور. همان جا بمان! می‌ماندی. مانده بودی. نخند! من دلم می‌لرزد. می‌لرزید. لرزیده بود. داشتم فراموش‌ات می‌کردم ستاره؛ حالا ماه، با چادر و روسری سفیدابی‌ات. بمان در همان کودکی‌ها. کاش بزرگ نمی‌شدی هیچ وقت، کاش بزرگ نمی‌شدم. کاش بزرگ نمی‌شدیم.

«محمدرضا، محمدرضا... چه‌ت شده؟»

ایلیاست. بیدار می‌شوم و به اطراف نگاه می‌کنم. تاریکی. بوی سیگارِ مانده. یادم می‌افتد خواب‌گاه‌ام و به اندازه‌ی یک شهر از اتاق‌ام دور افتاده‌ام. از صدای مادر. از اخم پدر. بلند می‌شوم و از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. صدای اذان از دور می‌آید. ایلیا برگشته سرجایش و خوابیده‌ است. باید آبی به سر و صورتم بزنم. ...»

 

 

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : خواب موعود

خواب موعود/4

خواب موعود/4

« ما چهار نفریم؛ من و حامد و سعید و بهزاد. امروز عصر چهار نفری راه افتاده‌ایم دنبال خانه‌ی دانشجویی. یک اتاق هم باشد بس‌مان است، اما: «نداریم»، «مجردید؟»، «چهارتا دانشجو؟». این‌جا به مجردها خانه اجاره نمی‌دهند. برمی‌گردیم به خوابگاه تا شب را در اتاق هم‌کلاسی‌ها بمانیم. خوابگاه به کندوی زنبور عسل می‌ماند. دانشجوها با لباس‌های زیرشان از این اتاق به آن اتاق در حرکت‌اند. همه‌ی کسانی را که با سر و وضع اتوکشیده در دانشکده می‌دیدیم این‌جا با شلوارک و تمبان‌های رنگارنگ از جلومان رد می‌شوند و عین خیال‌شان نیست. از مقابل در هر اتاقی که رد می‌شوم صدایی به گوش می‌رسد؛ انواع ترانه‌ها را می‌شود شنید. من رفته‌ام به اتاق ایلیا. هم‌اتاقی ایلیا درس‌خوان است و رفته است اتاق دوست درس‌خوانش تا درس بخواند. ایلیا برایم توی لیوان چای می‌ریزد و  بعد سیگارش را می‌گیراند. بوی سیگار اذیتم می‌کند اما چیزی نمی‌گویم. سیگار کشیدن ایلیا را دوست دارم. طوری سیگار می‌کشد که آدم هوس می‌کند سیگار بکشد. سیگار را می‌گذارد گوشه‌ی لبش و پک می‌زند؛ پک عمیق. ماهیچه‌های زیر چشم‌هایش جمع می‌شوند و نگاهش خالی می‌شود. دود را از دماغ و دهانش می‌دهد بیرون. به سرفه می‌افتم. «برام عجیبه سیگار نمی‌کشی؟» ایلیا می‌گوید و بلند می‌شود پنجره را باز می‌کند. سرما هجوم می‌آورد. بخار چایی دیده می‌شود. کف دستم را بالای بخار چای می‌گیرم. «داشتی می‌گفتی!». از «هبوط در کویر» شریعتی می‌گفت. می‌گفت چند بار خوانده است و هر بار که می‌خواند یک حس‌ تازه‌ای پیدا می‌کند. فصل «دوست داشتن از عشق برتر است» را همین طور بین حرف‌هایش می‌خواند: «عشق یک جوشش کور است  پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال». چیزی نمی‌گویم. سکوت کرده‌ام؛‌ انگار همان سکوتِ پر از ناگفته‌های شریعتی. ایلیا گوش می‌خواهد و من سراپا گوشم. گوش و فکر. به کلمات فکر می‌کنم، به عشق، به دوست داشتن. به عهدی که با خود بسته‌ام. به کفش‌های کتانی‌ام که دیگر حتا نگاه‌شان هم نمی‌کنم. کتانی‌های دوست‌داشتنی من که هر لک و پیس و گل و لای‌ خشک‌شده‌‌ی لای شیارهایش، هر خراش و سوراخ‌اش پر از خاطره‌های سنگین است. سنگینی‌‌شان را احساس می‌کنم وقتی از کنار یادم رد می‌شوند و هر چه قدر هم که خودم را به آن راه می‌زنم فایده‌ای ندارد. این زخم‌ها هنوز تازه‌اند. گرم‌اند. درد دارند. می‌سوزند. اما من تحمل خواهم کرد. «و گاه، میان دو بیگانه‌ی ناهمانند، عشق جرقه می‌زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی‌بینند،‌ پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره‌ی یکدیگر را می‌توانند دید و در این‌جا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره‌ی هم می‌نگرند، احساس می‌کنند که هم را نمی‌شناسند و بیگانگی و نا‌آشنایی پس از عشق که درد کوچکی نیست فراوان است.»

به ایلیا می‌گویم کتاب را امانت بدهد. دیگر نمی‌توانم این جمله‌های پی در پیِ پر از عشق و دوست داشتن را که حضور یکی عدم دیگری‌ست، تحمل کنم. ...»

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : خواب موعود

خواب موعود/3

خواب موعود/3

«... جاده‌ی کوهستانی. مینی‌بوس و صندلی‌های تنگ و رنگ و رو رفته‌اش با بوی نای دم صبح،‌ مسافرهای آشنا و غریبه‌اش را با تکان تکان راه می‌برد. غریبه‌ام. سردم است و دست‌هایم را توی جیب‌های کاپشن‌ام فرو برده‌ام. باید از این فرصت‌ها استفاده کنم. من وقت ندارم و زمان آن قدر سریع و باعجله می‌گذرد که تا به خودم بیایم روزم تمام شده و مدت زمان مطالعه‌ی آن روزم را که حساب می‌کنم، به بیشتر از پنج ساعت نمی‌رسد؛‌ پنج ساعت از بیست و چهار ساعت. البته وقتی را که برای کتاب‌های درسی دانشگاه تلف می‌کنم جزو زمان مطالعه به حساب نمی‌آورم.

«سرود نخستین. ای الهه‌ی شعر، خشم آخیلوس فرزند پله را بسرای، خشمی دلازار که دردهای بی‌شمار مردم آخائی را فراهم کرد و آن‌همه نفوس مغرور و دلیر را به‌ کام مرگ افگند و پیکرهایشان را طعمه‌ی سگان و پرندگان بی‌شمار کرد، تا اراده‌ی زئوس خدای خدایان انجام پذیرفت. ای الهه، از آن روزی سخن آغاز کن که ستیزه‌ای شوم میان آگاممنون فرزند آتره که پادشاه مردم بود و آخیلوس دلاور که از نژاد خدایان بود نفاق افکند.»

«ایلیاد» را شروع کرده‌ام به خواندن. کند جلو می‌رود. جان می‌کنم تا صفحه‌ای از آن را بخوانم اما با خواندنش احساس سنگینی می‌کنم، و این برایم خوشایند است. کتاب را می‌بندم و روزنامه‌ی دیروز را درمی‌آورم. خبرها، سرمقاله و صفحه‌ی هنری را خوانده‌ام و حالا نوبت صفحات سیاسی است. همه را می‌خوانم و اسم‌ها توی ذهن‌ام می‌ماند. همه‌ی احزاب مملکت را می‌شناسم و اسم‌ آدم‌های گنده‌شان را می‌دانم. چند حزب به تازگی اعلام موجودیت کرده‌اند و تعداد روزنامه‌ها روز به روز زیادتر می‌شود. چند هفته‌ی دیگر انتخابات انجمن دانشکده است و به سرم زده کاندیدا شوم. هنوز کسی مرا نمی‌شناسد. ترم اولی‌ام و طبق قانون دانشگاه باید به ترم بالایی‌ها احترام بگذارم. «ترم بوقی» صفتی است که این روزها زیاد می‌شنوم اما من محل‌شان نمی‌گذارم و کار خودم را می‌کنم. دانشکده، دو سه سال است که راه افتاده و بیشتر شبیه یک خانه‌ی دوطبقه‌‌ی مسکونی است؛ کتاب‌خانه ندارد، سالن مطالعه ندارد، سلف سرویس ندارد و با یکی از رستوران‌های شهر قرارداد بسته‌اند. خوابگاه به تعداد دانشجویان شهرستانی هم ندارد و به ما که شهرمان نزدیک‌تر است اتاق نرسیده.

ما چهار نفریم؛ من و حامد و سعید و بهزاد. امروز عصر چهار نفری راه افتاده‌ایم دنبال خانه‌ی دانشجویی. ...»

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : خواب موعود

سومین جشنواره فیلم دانشجویی

برنامه نمایش فیلم «صد درجه سانتی گراد»

 

Image and video hosting by TinyPic

دانشکده صدا و سیما (بزرگراه نیایش- جنب ورزشگاه انقلاب)

دوشنبه ۶ آبان : ۱۷:۳۰ - ۱۹:۳۰ (سالن آمفی تئاتر)

دانشگاه هنر

یکشنبه ۵ آبان :  ۱۷:۳۰ - ۱۹

دانشگاه تهران

سه شنبه ۷ آبان: ۱۷:۳۰ - ۱۹

دانشگاه سوره

دوشنبه ۶ آبان : ۱۷:۳۰ - ۱۹ 

دانشگاه تربیت مدرس

چهارشنبه ۸ آبان: ۱۷:۳۰ - ۱۹ 

دانشگاه الزهرا

چهارشنبه ۸ آبان: ۱۷:۳۰ - ۱۹ 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : خبر

دعوت

نشست داستان‌خوانی و نقد داستان

چهارمین جلسه:

داستان «رفیق»

نوشته‌ی «محمدرضا مهاجر»

با حضور: فتح اله بی نیاز

سرای اهل قلم

خیابان فلسطین جنوبی/کوچه خواجه نصیر/ شماره 10

سه شنبه ۸۷/8/۷

ساعت 18-16

(شما هم بیاید؛ منتظرتونیم)

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : خبر

فیه ما فیه /7

 

«... دردست که آدمی را رهبرست در هر کاری که هست تا او را درد آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد او قصد آن کار نکند و آن کار بی درد او را میسر نشود خواه دنیا خواه آخرت خواه بازرگانی خواه پادشاهی خواه علم خواه نجوم و غیره تا مریم را درد زه پیدا نشد قصد آن درخت بخت نکرد که: «فا جاءَ‌ها المَخاضُ اِلی جِذْعِ النَّخْلَه» (سورة 19/آیة 23). او را آن درد بدرخت آورد و درخت خشک میوه‌دار شد. تن همچو مریم است و هر یک عیسی داریم، اگر ما را درد پیدا شود عیسی ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود پیوندد الا ما محروم مانیم و ازو بی‌بهره.

 

جان از درون بفاقه و طبع از برون ببرگ          

دیو از خورش بهیضه و جمشید ناشتا

اکنون بکن دوا که مسیح تو بر زمیست             

چون شد مسیح سوی فلک فوت شد دوا»

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه