یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

 

لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم

خداوند علنی کردن سخن درباره بدی دیگران را دوست ندارد مگر کسی که بر او ستم رفته باشد

سوره نسا/آیه ۴٨

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : دل‌نوشت

استکهلم؛ شهری با چراغ های همیشه روشن

چراغ ها در این شهر هیچ وقت خاموش نمی شوند. چراغ های مغازه ها حتا وقتی تعطیل هستند آن چنان روشن است که به اشتباه فکر می کنی باز هستند، اما وقتی جلوتر می روی با در بسته روبرو می شوی. جالب تر از همه این که همه ی ماشین ها (شما بخوانید اتومبیل ها) از همان زمان استارت به صورت خودکار چراغ هایشان روشن می شود و تا لحظه ی خاموش شدن ماشین روشن می ماند و این فرق نمی کند که شب باشد یا روز یا زمستان یا تابستان. حتا ماشین هایی که از کشورهای دیگر وارد می کنند همان اول می برندشان این طوری شان می کنند تا خیال شان راحت شود. البته می دانید که 6-7 ماه شان در زمستانی می گذرد که 3-4 ساعت بیشتر روز ندارند و تابستان شان هم بیشتر ابری و بارانی ست هر چند 3-4 ساعت بیشتر شب نداشته باشند. در مورد مغازه ها هم انگار هم به خاطر روشنایی است و هم این که مازاد برق دارند. بالاخره باید یک جوری مصرف شود دیگر.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : دل‌نوشت

دعای کمیل در اسلو

وقتی داشتم می رفتم نگاهی کردم به تقویم. شب شهادت حضرت زهرا باید در اسلو (پایتخت نروژ) می بودیم. با خودم گفتم چه سعادتی سلب می شود با این سفر. و چمدان را بستم.

حالا تازه از استکهلم رسیده ایم به اسلو. روز پرکاری داریم. پر از دیدارهای مختلف از دفاتر روزنامه ها و جاهای دیگر و آدم های دیگر. بعد از ظهر که دیگر خسته شده ایم می گوییم برویم جاهای دیدنی این جا را هم ببینیم و می برندمان پارک مجسمه ها. پر از مجسمه های عریان. ریز و درشت. در حالت های مختلف. خسته تر برمی گردیم هتل. و دارم فکر می کنم در این چند ساعت باقی مانده از شب را چه کار مفیدی انجام دهم که خبر می دهند آماده شوید می رویم مسجد امام علی (ع). و هنوز یادم نیست که شب شهادت است. آماده می شویم و می رویم. تقریبا حومه ی اسلو در یک ساختمان اداری طبقه چهارمش را خریده اند اسمش را گذاشته اند مسجد امام علی (ع) که شیعیان فارسی زبان در مناسبت های مختلف آن جا برنامه دارند. نزدیکی های در، زمزمه ی دعای کمیل که به گوشم می خورد یادم می افتد امروز پنج شنبه است و شب شهادت. اینجا به اندازه یک حسینیه بزرگ وسعت دارد و آقایان جدا و خانم ها جدا. بچه ها هم بین جمعیت وول می خورند. دوربین را روشن می کنم تا تصویر بگیرم. چه دعایی می خوانند و گریه می کنند. انگار می کنم در ایران ام. انگار می کنم در این نیم ساعت، فاصله ی بین دو دنیا را طی کرده ام.

«الّلهُمَّ عَظُمَ سُلطانُکَ و عَلا مَکانُک».

«ارحم من رأسُ مالِه الرّجاء و سلاحه البُکاء»

و روضه ی حضرت زهرا و دیگر لرزش دست مگر می گذارد دوربین تصویر بگیرد.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : دل‌نوشت

معرفی کتاب

منتشر شده در "لوح"

امشب در سینما ستاره

نوشته پرویز دوایی

انتشارات روزنه

 

پرویز دوایی را آنهایی که باید بشناسند می‌شناسند. او نمونه‌ی برآمده‌ و برجسته‌ی نویسندگانی است که غرق در خاطره‌های دورند و هر نوشته‌شان رنگ و بویی نوستالژیک دارد. حسی که جلال آل احمد غم غربت تعبیرش کرد و بعضی دیگر حسرت‌خواری معنی‌اش کردند. پرویز دوایی را منتقدین سینما به خوبی می‌شناسند. او به حق از پیش‌کسوتان منتقد سینماست که در دهه‌های 40 و 50 در مجلات سینمایی قلم می‌زد و حسی غریب به فیلم‌ها و سریال‌های آن زمان دارد. دوایی را «فیلم»‌خوانان حرفه‌ای و حتا نیمه حرفه‌ای نیز می‌شناسند. او اگر یک مطلب هم در طول سال در مجله فیلم نداشته باشد در شماره عید یک بهاریه از پراگ (شهری که حدود 35 سال است در آن‌جا زندگی می‌کند) می‌فرستد که بوی گذشته‌ها را بدهد. اما آن‌چه می‌خواهیم به آن بپردازیم این وجه از دوایی نیست. در بین کتاب‌هایی که دوایی تألیف یا ترجمه کرده چندتایی است که در حوزه‌ی ادبیات داستانی قرار می‌گیرند. شاید بعضی منتقدین او را داستان‌نویس ندانند اما دور از انصاف است مجموعه داستان‌های «باغ» و «ایستگاه آبشار» و تا حدودی «بلوار دل‌های شکسته» را ندیده بگیریم. اما بهانه‌ی این نوشته کتاب تازه‌ای است که از دوایی منتشر شده. «امشب در سینما ستاره» انگار دفتر خاطرات این روزهای پرویز دوایی در پراگ است و برای کسانی که مدعی‌اند دوایی داستان‌نویس نیست نمونه‌ای مثال زدنی‌ست. برای کسانی که لذت خواندن داستان‌های «باغ» و «ایستگاه آبشار» را دارند، «امشب در سینما ستاره» مأیوس کننده است. البته هم‌چنان مطمئن هستم دوایی‌دوستان این کتاب را خواهند خرید و از نثر و لحن مخصوص دوایی لذت خواهند برد. به چاپ دوم رسیدن این کتاب در مدت ‌کوتاهی حکایت از این موضوع دارد که دوایی توانسته مخاطبان خودش را در این مدت افزایش دهد و جذب کند. اما این کتاب در حوزه‌ی ادبیات داستانی جایگاهی چنان که باید نمی‌یابد. نه به خاطر شخص نویسنده بلکه به خاطر حداقل وجود مجموعه داستان «باغ» که در دهه‌ی 60 از این نویسند منتشر شده که به حق داستان‌های درخور توجهی هستند چنان که چند داستان از این مجموعه به عنوان نمونه در برخی کتاب‌های داستان‌نویسی مورد بررسی قرار گرفته است. و بعد از آن دیگر انگار دوایی حوصله‌ای برای داستانی‌کردن خاطرات‌اش نداشته و رفته رفته به همان نوشته‌های خاطره گونه رضایت داده است.
«... در کوچه‌ی بی‌صدای درختی می‌رفتیم. صداها فقط زمزمه‌ی آب بود که وسط کوچه در جوب عمیقی گذر داشت و گاهی آواز پرنده‌ای و خش خش برگ‌های درخت‌ها در نسیم. دو طرف کوچه خانه‌های اغلب قدیمی بودند که بعضی‌ هنوز دیوارهای بلند کاه‌گلی داشتند و درهای دو لنگه‌ی گل‌میخ‌دار ...»
ابتدای کتاب متنی از یوزف اشکورُتسکی (نویسنده‌ی چک) آمده است که عصاره‌ی حسی این کتاب است:
«... من قبل از هر چیز با تجربه‌های بچگی‌ام زندگی می‌کنم، جوانی‌ام هنوز بر من تسلطی جادوئی دارد. هر بار که چیزی را نوشتم،‌ سعی کردم تا خاطراتم را زنده کنم ... به نظر من ادبیات مدام دارد در شیپور جوانی می‌دمد،‌ مدام دارد ترانه‌ای در ستایش جوانی می‌خواند، هنگامی که جوانی به طرز غیر قابل برگشتی از دست رفته است ... ادبیات یعنی خواندن ترانه‌ای رای زادگاه‌ات، هنگامی که (در شرایط خاص دنیای ما) ناگهان خود را در سرزمینی می‌یابی، که هر قدر مهربان و مهمان‌نواز، دل تو در آن نیست، زیرا تو خیلی دیر به ساحل افتاده‌ای ...»

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : معرفی کتاب