یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

داستان1/ایستاده بر پاهای گریزان



در را پشت سرش محکم به هم کوبید و پله ها را دو تا یکی پایین آمد.

ـ کثافت عوضی!

دندان‌هایش را به هم فشار داده بود و پره‌های بینی‌اش با هر نفس زدن تکان می‌خورد. با یک دست سر مقنعه را گرفت و با دست دیگرش موهایش را زیر مقنعه کشید عقب.

ـ کاش مرده بودی بابا!

......





در را پشت سرش محکم به هم کوبید و پله ها را دو تا یکی پایین آمد.

ـ کثافت عوضی!

دندان‌هایش را به هم فشار داده بود و پره‌های بینی‌اش با هر نفس زدن تکان می‌خورد. با یک دست سر مقنعه را گرفت و با دست دیگرش موهایش را زیر مقنعه کشید عقب.

ـ کاش مرده بودی بابا!

زیر لب‌هایش زمزمه کرد، همراه با بغضی در گلو.

بیرون آمد. هوا تاریک شده بود. دست‌اش با لرزشی خفیف رفت سراغ کوله پشتی‌اش‌که یک وری انداخته بود روی شانه‌‌‌اش. یک پاکت سیگار درآورد و با دو انگشت ته یکی از سیگارهای بیرون آمده را گرفت و گذاشت گوشه‌ی لب هایش. بندهای کفش‌های کتانی‌اش باز بود و پرت می شد توی هوا.

کبریت داشت آتش می گرفت.

« چه کار کنم؟ »

از پیاده رو رد شده بود. شعله‌ی کبریت زیر سیگار بود که پکی زد و قُلاج‌های دود ابر شد جلوی چشم‌هایش. با صورت رفت داخل دود و برآمد. بوقی ممتد گوش‌اش را خراشید و جلوی چشم‌هایش نورهایی محو کشیده شد. گرمایی داخل رگ‌هایش دوید. جیغ سایش لاستیک و آسفالت خیابان. سبک بود و پاهایش جایی بین زمین و آسمان. تاریکی. پلک‌هایش را به هم زد. تاریکی. گرما خزید درون مردمک‌هایش. لکه‌های نور. روشن و خاموش. پلک‌هایش را بست. نفس نفس می زد.

ـ انگارهنوز نمرده!

و بوی آسفالت و لاستیک سوخته داخل بینی‌اش نفوذ کرد. سرش داغ شده بود و صداها را در دالانی خالی می شنید؛ با پژواک و چند باره.

ـ حالا چه کارش کنیم؟

« باید چه کار می کردم؟ »

ـ ببریمش بیمارستان.

« من که بیمارستان کاری ندارم؟ برمی گردم سر کار خودم. نه، اونجا هم نه! کثافت عوضی! »

استخوان های پشت اش تیر کشید و زیر آرنج اش مایع لزج گرمی داشت تکان می ‌خورد و به مچ دست می‌رسید، زیر آستین مانتو. خون.

«همین دیشب شسته بودمش! اتو کشیده بودم، اتو را از برق کشیدم یا نه؟»

حرف‌ها و صدا‌ها در کاسه‌ی سر می‌پیچید. می‌لولید درهم و از هم باز می‌شد. کلمه‌ها به کلمه‌ها درهم می‌شد و جمله‌ای کنار جمله‌ای به هم می‌آمیخت.

ـ پیشنهاد می‌کنم صبر کنیم تا ...

« پیشنهاد می‌کنم، پیشنهاد می‌کنم ، ... » مثل پتکی پی در پی فرود می‌آمد. توی سرش چیزی زق زق می کرد.

ـ پیشنهاد می‌کنم امشب رو همین جا بمونید.

« کثافت عوضی! »

لای پلک‌هایش باز شد و نوری زرد افتاد توی چشم‌هایش و پرهیبی؛‌سایه‌ی چند مرد.

سایه‌ی مرد هنوز روی سرش بود. روی همان صندلی ای نشسته بود که گذاشته بودند کنار میز منشی. مرد آمده بود و ایستاده بود بالای سرش و او سرش را انداخته بود پایین و بالا را نگاه نکرده بود و هیزی چشم‌های مرد را ندیده بود که زل زده بودند به چند تار مویی که از زیر مقنعه خزیده بودند بیرون. پاهایش را زیر مانتو جمع کرده بود و گفته بود:

ـ بابام از دست شما رگشو زد و حالا افتاده گوشه‌ی خونه.

و بعد چیزی نگفته بود. مرد آمده بود نزدیک‌تر و با دست، آستین کت اتوکشیده‌اش را صاف کرده بود و لب‌هایش از روی دندان‌هایش کنار رفته بود.

ـ پیشنهاد می‌کنم به جای بدهی‌های پدرتون بیایید اینجا کار کنید، یک سال، تمام وقت.

سایه‌ی مرد روی سرش بود که نتوانسته بود تحمل کند سنگینی سایه‌اش را و ایستاده بود که چشم‌هایش به چشم‌های خیره‌ی مرد افتاده بود و خودش را پس کشیده بود. مرد یک برگ از تقویم رومیزی کنده بود و برده بود لای دندان‌هایش.

ـ پیشنهاد می‌کنم از همین امروز شروع کنید.

ـ ... صبر کنیم تا پلیس برسه.

«پلیس!... سیگارم کو؟»

پلک‌هایش را به هم فشرد و لب‌هایش را جمع کرد. سرش داغ شده بود و گزگز می‌کرد.

«باید می‌ماندم، نه؟ همه چیز تمام می شد.»

نوری با صدایی مهیب توی کاسه ی سرش چرخید. داشت اندازه سرش می شد نور و صدا مهیب تر. دردی از گیج‌گاهش جهید و رفت تا فرق سرش. تاریکی.

پلک هایش را باز کرد. بلند شده بود و ایستاده بود. کسی نگاهش نمی کرد. خیابان برای او بود و او برای خیابان. شهر ایستاده بود و نفس نمی کشید؛ ایست کامل. نوری ریز از انتهای خیابان افتاده بود توی چشم هایش.

راه افتاد؛ قدم زنان و بی شتاب. با پاهایی که انگار از روز ازل این گونه رفتن را یاد گرفته اند؛ آرام و آهسته. لذت راه رفتن با تکرار قوسی آهنگین و اصطکاک و سایش بی امان کف کفش ها و آسفالت خیابان.

پای شلوار جین اش افتاده بود زیر پاشنه گل مالیده ی کفش ها و مانتوی سیاه تا زانو رسیده و نرسیده و زانوهایی با خم شدن های پی در پی. گِل آب کف کفش ها با هر پا برداشتن چکه می کرد و بندهای خیس گلی اش پرت می شد توی هوا.

راه می رفت. یک دست اش گاه آویزان و گاه بند شده بر بند کوله ای انداخته بر پشت؛ سنگین، که زحمت کشیدنش آشکار بود بر زانوهای بی قرارش و دست دیگرش سیگاری نیمه سوخته که راه بین دهان و کنار کشاله ی رانش را طی می کرد و طی می شد و دودی از خود برآمده جلوی چشم هایش که با صورت داخل اش فرو می شد و بر می آمد؛ با نگاهی به انتهای خیابان و نوری ریز در مردمک چشم هایش که بزرگ و بزرگتر می شد.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦