یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

معرفی کتاب

منتشر شده در "لوح"

امشب در سینما ستاره

نوشته پرویز دوایی

انتشارات روزنه

 

پرویز دوایی را آنهایی که باید بشناسند می‌شناسند. او نمونه‌ی برآمده‌ و برجسته‌ی نویسندگانی است که غرق در خاطره‌های دورند و هر نوشته‌شان رنگ و بویی نوستالژیک دارد. حسی که جلال آل احمد غم غربت تعبیرش کرد و بعضی دیگر حسرت‌خواری معنی‌اش کردند. پرویز دوایی را منتقدین سینما به خوبی می‌شناسند. او به حق از پیش‌کسوتان منتقد سینماست که در دهه‌های 40 و 50 در مجلات سینمایی قلم می‌زد و حسی غریب به فیلم‌ها و سریال‌های آن زمان دارد. دوایی را «فیلم»‌خوانان حرفه‌ای و حتا نیمه حرفه‌ای نیز می‌شناسند. او اگر یک مطلب هم در طول سال در مجله فیلم نداشته باشد در شماره عید یک بهاریه از پراگ (شهری که حدود 35 سال است در آن‌جا زندگی می‌کند) می‌فرستد که بوی گذشته‌ها را بدهد. اما آن‌چه می‌خواهیم به آن بپردازیم این وجه از دوایی نیست. در بین کتاب‌هایی که دوایی تألیف یا ترجمه کرده چندتایی است که در حوزه‌ی ادبیات داستانی قرار می‌گیرند. شاید بعضی منتقدین او را داستان‌نویس ندانند اما دور از انصاف است مجموعه داستان‌های «باغ» و «ایستگاه آبشار» و تا حدودی «بلوار دل‌های شکسته» را ندیده بگیریم. اما بهانه‌ی این نوشته کتاب تازه‌ای است که از دوایی منتشر شده. «امشب در سینما ستاره» انگار دفتر خاطرات این روزهای پرویز دوایی در پراگ است و برای کسانی که مدعی‌اند دوایی داستان‌نویس نیست نمونه‌ای مثال زدنی‌ست. برای کسانی که لذت خواندن داستان‌های «باغ» و «ایستگاه آبشار» را دارند، «امشب در سینما ستاره» مأیوس کننده است. البته هم‌چنان مطمئن هستم دوایی‌دوستان این کتاب را خواهند خرید و از نثر و لحن مخصوص دوایی لذت خواهند برد. به چاپ دوم رسیدن این کتاب در مدت ‌کوتاهی حکایت از این موضوع دارد که دوایی توانسته مخاطبان خودش را در این مدت افزایش دهد و جذب کند. اما این کتاب در حوزه‌ی ادبیات داستانی جایگاهی چنان که باید نمی‌یابد. نه به خاطر شخص نویسنده بلکه به خاطر حداقل وجود مجموعه داستان «باغ» که در دهه‌ی 60 از این نویسند منتشر شده که به حق داستان‌های درخور توجهی هستند چنان که چند داستان از این مجموعه به عنوان نمونه در برخی کتاب‌های داستان‌نویسی مورد بررسی قرار گرفته است. و بعد از آن دیگر انگار دوایی حوصله‌ای برای داستانی‌کردن خاطرات‌اش نداشته و رفته رفته به همان نوشته‌های خاطره گونه رضایت داده است.
«... در کوچه‌ی بی‌صدای درختی می‌رفتیم. صداها فقط زمزمه‌ی آب بود که وسط کوچه در جوب عمیقی گذر داشت و گاهی آواز پرنده‌ای و خش خش برگ‌های درخت‌ها در نسیم. دو طرف کوچه خانه‌های اغلب قدیمی بودند که بعضی‌ هنوز دیوارهای بلند کاه‌گلی داشتند و درهای دو لنگه‌ی گل‌میخ‌دار ...»
ابتدای کتاب متنی از یوزف اشکورُتسکی (نویسنده‌ی چک) آمده است که عصاره‌ی حسی این کتاب است:
«... من قبل از هر چیز با تجربه‌های بچگی‌ام زندگی می‌کنم، جوانی‌ام هنوز بر من تسلطی جادوئی دارد. هر بار که چیزی را نوشتم،‌ سعی کردم تا خاطراتم را زنده کنم ... به نظر من ادبیات مدام دارد در شیپور جوانی می‌دمد،‌ مدام دارد ترانه‌ای در ستایش جوانی می‌خواند، هنگامی که جوانی به طرز غیر قابل برگشتی از دست رفته است ... ادبیات یعنی خواندن ترانه‌ای رای زادگاه‌ات، هنگامی که (در شرایط خاص دنیای ما) ناگهان خود را در سرزمینی می‌یابی، که هر قدر مهربان و مهمان‌نواز، دل تو در آن نیست، زیرا تو خیلی دیر به ساحل افتاده‌ای ...»

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : معرفی کتاب