یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

دعای کمیل در اسلو

وقتی داشتم می رفتم نگاهی کردم به تقویم. شب شهادت حضرت زهرا باید در اسلو (پایتخت نروژ) می بودیم. با خودم گفتم چه سعادتی سلب می شود با این سفر. و چمدان را بستم.

حالا تازه از استکهلم رسیده ایم به اسلو. روز پرکاری داریم. پر از دیدارهای مختلف از دفاتر روزنامه ها و جاهای دیگر و آدم های دیگر. بعد از ظهر که دیگر خسته شده ایم می گوییم برویم جاهای دیدنی این جا را هم ببینیم و می برندمان پارک مجسمه ها. پر از مجسمه های عریان. ریز و درشت. در حالت های مختلف. خسته تر برمی گردیم هتل. و دارم فکر می کنم در این چند ساعت باقی مانده از شب را چه کار مفیدی انجام دهم که خبر می دهند آماده شوید می رویم مسجد امام علی (ع). و هنوز یادم نیست که شب شهادت است. آماده می شویم و می رویم. تقریبا حومه ی اسلو در یک ساختمان اداری طبقه چهارمش را خریده اند اسمش را گذاشته اند مسجد امام علی (ع) که شیعیان فارسی زبان در مناسبت های مختلف آن جا برنامه دارند. نزدیکی های در، زمزمه ی دعای کمیل که به گوشم می خورد یادم می افتد امروز پنج شنبه است و شب شهادت. اینجا به اندازه یک حسینیه بزرگ وسعت دارد و آقایان جدا و خانم ها جدا. بچه ها هم بین جمعیت وول می خورند. دوربین را روشن می کنم تا تصویر بگیرم. چه دعایی می خوانند و گریه می کنند. انگار می کنم در ایران ام. انگار می کنم در این نیم ساعت، فاصله ی بین دو دنیا را طی کرده ام.

«الّلهُمَّ عَظُمَ سُلطانُکَ و عَلا مَکانُک».

«ارحم من رأسُ مالِه الرّجاء و سلاحه البُکاء»

و روضه ی حضرت زهرا و دیگر لرزش دست مگر می گذارد دوربین تصویر بگیرد.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : دل‌نوشت