یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

«وقتی که تعداد بازدید کننده دو روز پی در پی صفر می‌شود»

دیگر نایی نمانده انگار برای در این صفحات گشتن. نوشتن. منِ بهانه‌گیر. هزار بار گفته‌ام به خودم تو نویسنده نخواهی شد، هیچ نخواهی شد. حالا هی بپر این شاخه و آن شاخه تا یک روز پایت سر بخورد و با کله بخوری زمین یا دیگر نای پریدن هم نداشته باشی و گوشه‌ای کز کنی و آخرین نفس‌هایت را بکشی. این وبلاگ برای خودم یک نشانه‌ی زنده بودن بود در این عالم. نوشتن؛ بیرون جهیدن است از صف مردگان. کافکای بیچاره! بیچاره‌ من! آخرین داستان‌ام را یادم نیست کی نوشته‌ام. داستان خود خودم. والا یک داستان بلند سفارشی را تازه تمام کرده‌ام. البته این هم بدک نیست؛ نفس مصنوعی! به زور کپسول و ماسک. این هم یک جورش است خب!


گه‌گاه سری به دوستان نزدیک می‌زنم هر دو سه هفته یک‌بار. خودشان را بیشتر می‌بینم. ساسان هفته پیش آمده داستان‌اش را گذاشته روی دسک تاپ که حتمن بخوانم نظر بدهم. با تعجب می‌گویم داستان نوشتی! با تعجب می‌گوید یک ماه پیش آپ کردم مگر ندیدی! ندیده بودم. از پاتوق ادبی که آمدم بیرون عملن. لوح هم که مگر اجباری کند خانم عرفانی. فقط این داستان‌خوانی‌های سرای اهل قلم ادامه دارد، آن هم کم رمق. امید به کارگاه رمان دارم اگر شروع شود. ولی هیچ‌کدام این‌ها جای نوشتن داستان را نمی‌گیرد. داستان خود خودم. از خودم. خالص.


خوش به حال سید که قلم‌اش خشک نمی‌شود. با بهانه و بی بهانه می‌نویسد. امشب آخرین پست‌اش را خواندم. مامان‌بزرگ. آن روز که مادربزرگ‌اش سکته کرده بود بعد از بیمارستان آمد سرای قلم و بعد هم آمدیم کاخه. هی با خودش می‌گفت من با این پیرزن پانزده سال زندگی کردم؛ پانزده سال! انگار خودش هم باورش نمی‌شد.

امروز آخرین کار شجریان را گرفتم. این یعنی برای من هی نفسی می آید. کنسرت‌اش را کی بود با علیرضا رفته بودیم با بلیط های محسن. از محسن هم خبری ندارم.


اما من این روزها خوشم. شکر.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : دل‌نوشت