یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

نقد و بررسی رمان آواز بلند

 

درباره‌ی رمان «آواز بلند» نوشته‌ی علی‌اصغر عزتی پاک

رمان در 15 فصل روایت می‌شود و هر فصل روایت یک روز است. زمان پیرنگ از روز چهارشنبه 15/12/63 شروع می‌شود و در روز چهارشنبه 13/1/64 تمام می‌شود؛ یعنی باید چهار هفته صبر کنیم تا از داستان، نحوستِ چهارشنبه‌ها و روز سیزده به‌درآید.

یکم: براعت استهلال یا خوش‌آغازی

فصل یک به عنوان فصل افتتاحیه، خوش آغاز می‌شود. عزتی پاک نشان می‌دهد که این درس را از استادش مرحوم نادر ابراهیمی به خوبی یاد گرفته است. خوش‌آغازی یعنی «مؤثر، مقبول، جمیل و جذاب آغاز کردن داستان، آن گونه که این آغاز در ارتباط با، یا در خدمت یک یا چند عنصر از عناصر پایه در داستان باشد، و نیز در ارتباط با سازه‌های اصلی و ساختار داستان.» (از کتاب ساختار و مبانی ادبیات داستانی نوشته نادر ابراهیمی). این فصل با پیدا شدن چیزِ سیاه داغ (ترکشی از بمب یا موشک) در حیاط خانه‌ی عزیز(فهیمه/مادربزرگ حبیب) توسط حبیب/راوی آغاز می‌شود. داستان در زمان جنگ می‌گذرد. عزیز چشم‌انتظار است، آقاجان هم خوابش نمی‌برد. کسی از این خانه رفته است انگار. در این فصل شخصیت‌ها و مناسبات بین‌شان، دغدغه شخصیت‌ها و محور اصلی داستان معین می‌شود. تجاوز ترکشِ سیاهِ داغ به حیاط خانه‌ی آقاجان در ارتباط با زمان و فضای داستان است و مقدمه‌ی اتفاقاتی که در طول داستان خواهد افتاد. پرداختِ به‌جا به جزئیات، زبانِ ساده و روان و در عین حال مستحکم و فضاسازیِ زنده از همین آغاز، خواننده را با خود همراه می‌کند.

«...ابتدا باید در را فشار می‌دادم تا وقتِ بازشدن، تقّه‌اش نپیچد توی خانه. در، بی‌صدا باز شد. پا که گذاشتم توی مهتابی، کف پاهایم چسبید به یخیِ موزاییک‌ها. ... هنوز دو سه قدم برنداشته بودم که چیز سیاهی، جلوی درِ مستراح، حواسم را به خودش کشید. چشم‌هایم را ریز کردم و نزدیک‌تر رفتم. در یک قدمی‌اش، خم شدم و دست بردم طرفش. نوک انگشت‌هایم همین که خوردند بهش، یک‌باره گُر گرفتند. ...»

دوم: در جستجوی پیرنگِ پنهان در دلِ ایستگاه‌های رادیو یا هجرانک هجرانک هجرانـــــــــــــــــــــــک

«آواز بلند» یک خط محوری دارد که اتفاقات و شخصیت‌ها حول آن می‌چرخند و جلو می‌روند. موتور محرکه‌ی اصلی داستان هم همین است: هادی رفته جبهه و خبری ازش نیست. همه در انتظار خبری از او هستند، بیشتر از همه عزیز (مادر هادی) بی‌تابی می‌کند. آقاجان (پدر هادی)  به دنبال آزاد کردن هادی از دست کومله‌ها به کردستان می‌رود و دایی مصطفی (برادر عزیز) هم که خودش پاسدار است به همراه پدر حبیب به دنبال آقاجان می‌روند. آقاجان دست‌خالی و مغموم برمی‌گردد. دایی مصطفی می‌ماند و خبر قطعی را در انتهای داستان می‌رساند. هادی شهید شده است. همه‌ی شخصیت‌ها هر یک به یک شکل و اندازه‌ای به این انتظار و بی‌خبری وصل هستند. همراه این خط محوری چند پیرنگ فرعی داریم:

یک. ماجرای حبیب و شکوه

حبیب (راوی) عاشق شکوه (شاگرد آرایشگر کوچه‌شان، خانم سماوات) شده است. او دو تا دغدغه اصلی دارد، درس خواندن و در پی شکوه رفتن. با این که ما همه‌ی داستان را از نگاه حبیب می‌بینیم اما انگار او حساسیت خاصی نسبت به مسئله‌ی دایی هادی ندارد. این را رفتارش نشان می‌دهد. او کار خاصی در این رابطه انجام نمی‌دهد حتی وقتی دایی مصطفی به او می‌سپارد که اگر آقاجان تماس گرفت به او بگوید که برگردد و گول کومله‌ها را نخورد، هیچ سعی و تلاشی در این رابطه نمی‌کند و آخر سر هم این پیغام به آقاجان نمی‌رسد. حبیب یا خانه‌ی عزیز است یا خانه‌ی دایی مصطفی. بودنش          در این دو خانه باعث هیچ رویدادی نمی‌شود. تنها صرف حضورش در کنار عزیز مهم است و وقتی که مردها به دنبال هادی رفته‌اند این حضور اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. اهمیتی که این حضور در پیرنگ دارد دلیل عدم اصرار دایی مصطفی به جبهه رفتن حبیب است. ماجرای شکوه را اول خانم سماوت بعد مادر حبیب و بعد خاله‌اش می‌فهمند و هر کدام‌شان با دیالوگ‌هایی حبیب را هشدار می‌دهند که یا به این رابطه خاتمه دهد یا جدی‌تر نگاه کند یعنی: ازدواج. حبیب بعد از صحبت با خاله‌اش به رابطه‌اش با شکوه جدی‌تر نگاه می‌کند و این را از طریق روایت ذهنی خودش فقط می‌فهمیم و اقدام خاصی در این رابطه انجام نمی‌دهد و البته فرصتی پیدا نمی‌کند. درس خواندنش را هم نمی‌بینیم. مشخصات یک بچه‌درسخوان را هم ندارد و بیشتر درس انگار بهانه‌ی داستان‌نویس است برای این که دلیلی برای شخصیت حبیب باشد که به جبهه نرود. ماجرای حبیب و شکوه با بمباران انتهایی تمام می‌شود.

دو. ماجرای حجت و خاله مهناز

این هم یک ماجرای عشقی‌ست. حجت عاشق مهناز است اما مهناز به خواستگاری او جواب رد داده است و در تصمیمش مصرّ است. حجت تنها راه به دست آوردن دل مهناز را رفتن به دنبال هادی در کردستان می‌یابد و به آن هم عمل می‌کند. اما نتیجه‌ای نمی‌گیرد و وقتی برمی‌گردد مهناز را از زیر آوار بمباران درمی‌آورند.

سه. ماجرای پیکر و بچه‌هایش و برادرزاده‌اش

این ماجرا ارتباط مفهومی با ماجرای هادی پیدا می‌کند و ارتباط ارگانیک با این ماجرا ندارد. پیکر از یهودی‌های همدان است. زنش مرده و بچه‌هایش به اصرار برادرزاده‌اش به اسرائیل رفته‌اند. حالا برادرزاده‌اش سعی دارد او را هم ببرد اما پیکر مقاومت می‌کند و نمی‌رود. (دلیل محکمی برای نرفتن پیکر در داستان نیامده) او کاملاً تنها شده و از این تنهایی دق می‌کند و ایستاده پشت دخل مغازه‌اش می‌میرد. پیکر با آقاجان مقایسه می‌شود. آقاجان پسرش رفته جبهه و پیکر فرزندانش رفتند اسرائیل: «پیکر سرش را تکان می‌دهد: هر چه باشد، سرتان بالاست. من چه باید بکنم که نه از سرنوشت‌شان خبر دارم، و نه می‌‌توانم اظهار کنم کجا رفته‌‌اند...»

چهار. ماجرای آقای نیلگون و طوبا

آقای نیلگون همسایه‌ی بالایی آقاجان هستند. او معلم است اما به دلیلی نامعلوم با طوبا، همسرشن بگو مگو  و دعوا دارد. دایی مصطفی او را ترغیب می‌کند که به جبهه برود. با تشدید بمباران و احتمال تعطیلی مدارس نیلگون برای دفاع از میهنش با دایی مصطفی همراه می‌شود: «این دود و آتش هم که دیگر جایی برای تأمل نمی‌گذارد»). او بعد از مدت کوتاهی زخمی برمی‌گردد. ماجرای نیلگون سه کارکرد مهم در داستان دارد: یکی حسرتی است که از برگشتن‌اش بر دل عزیز و دیگران می‌گذارد. او رفت و برگشت هر چند زخمی ولی هادی رفت و برنگشت حتی خبری. دومی مقایسه‌ای که با پدر حبیب و خود حبیب می‌شود در رابطه با نرفتن‌شان به جبهه. البته پدر حبیب به اصرار دایی مصطفی برای برگرداندن آقاجان تا کردستان می‌رود اما زود برمی‌گردد. سومی، نیلگون باوجود         شخصیت ناموجهی که دارد در ارتباط با همسرش (هر چند این شخصیت خوب پرداخت نشده)، سربلند است و همین زخمی شدنش باعث می‌شود که خودش و طوبا زیر آوار بمب نمانند چرا که مادرش آنها را برده بود پیش خودش تا خودش پرستاری‌اش کند. (البته از یک منظر این لزوماً توفیق حساب نمی‌شود و عدم توفیق است؛ آنها در بهشت انگور شاهانه نمی‌خورند!) (و البته انگار این زخمی شدن کمی در نوع رابطه‌ی نیلگون و طوبا تأثیر گذاشته. اشاره به تلفن‌های پیاپی نیلگون که طوبا زود برگردد اما طوبا تعلل می‌کرد).

سوم: حبیب؛ راویِ بی‌عار یا شخصیتی رمزدار؟

حبیب از این منظر که ما داستان را از زاویه دید او می‌بینیم اهمیت زیادی پیدا می‌کند. او در پیرنگ نقش کلیدی به عهده نمی‌گیرد اما با تمام کارهایی که باید انجام می‌داده و نداده است پنهانی و بی‌سروصدا پیرنگ را به سمتی که درونمایه باید از آنجا بجوشد هدایت می‌کند. او در ارتباط با شخصیت‌های مختلف باید وجوهی از شخصیت‌اش نمایان می‌شد که در برخی موارد نویسنده موفق نبوده است:

یک. شکوه

شکوهِ شکوه، ظاهری‌ست؛ عمقی ندارد. او شاگرد آرایشگر است؛ یعنی همان ظاهرآرا. نویسنده برای او شغل به دردبخوری دست و پا کرده است. در این گیر و دار جنگ، حبیب به این شکوهِ ظاهریِ سطحی سرگرم است. قرار سینما رفتن حبیب و شکوه یکی از قسمت‌های درخشان رمان است. سینما به عنوان محل رویاپردازی اینجا عملکرد فوق‌العاده‌ای داشته است. آنها سرگرم همین رویا هستند و از واقعیت‌های اطرافشان دورند. «عبور رویا از برابر دیدگانت؛ رویایی که اگر چنگش بیندازی، مشتت پر می‌شود از هوا.» البته حبیب هم در خیالش با شکوه به سینما می‌رود. در خیال حبیب است که هادی برمی‌گردد و همه چیز به حالت عادی برمی‌گردد.

(گوش و دل سپردن حبیب به آواز خواننده‌ی زن عربی را نیز شاید بشود در همین راستا تحلیل کرد. و البته «هجرانک» موتیفی ست که در رگ این رمان مثل خون جاری‌ست برای حبیب).

شخصیت‌های حبیب و شکوه طوری پرداخت شده‌اند که به صورت کارتونی و کاریکاتوری، بد جلوه نکنند و راوی بودن حبیب هم به این جنبه بیشتر نزدیک کرده مخاطب را. اما همدلی طبیعی خواننده با راوی، دریافتنِ شخصیت حبیب را دچار مشکل کرده است. نویسنده دلیلی برای این که چرا حبیب به جبهه نمی‌رود نیاورده. درس، دلیل موجهی نتوانسته باشد. درگیری ذهنی حبیب با خودش برای رفتن یا نرفتن هم ابتر مانده. ما نمی‌فهمیم واقعاً چرا نمی‌خواهد برود. او که مثل پدرش نمی‌ترسد. درس هم که باز جایی خودش می‌گوید نمی تواند دلیلش باشد. (موقع رفتن همکلاس‌هایش به جبهه): «فقط می دانستم که نمی خواهم بروم». این که نشد؟ چرا نمی‌خواهد برود؟ مگر خودش راوی نیست؟ بالاخره پیش خودش باید دلیل داشته باشد. چرا نمی‌تواند حتا فکر کند به رفتن؟ حداقل دلیل بیاورد برای خودش که نمی‌تواند از شکوه دل بکند. این را هم نیاورده.

به هر حال شکوه رفته رفته برای حبیب جدی می‌شود، اما او فرصتی پیدا نمی‌کند تا جدیتش را به شکوه نشان بدهد.

دو. دایی مصطفی

دایی مصطفی حواسش به راوی ما هست. دایی مصطفی دغدغه‌ی نویسنده‌ی ما را هم دارد: چرا حبیب به فکر رفتن نیست؟ او جوابش را نمی‌یابد. اما شرایط هم طوری‌ست که نمی‌تواند اصرار کند، چون حبیب در نبود هادی و پدر و خودش تنها مرد خانه است و فعلاً باید بماند. او حتی خانه‌اش را نیز به حبیب می‌سپارد. الان شرایط طوری است که او بیشتر با زبان اشاره و کنایه با حبیب حرف می‌زند: «به‌به جوان مملکت!» یا «چه خبر از محصل مملکت؟».

شخصیت‌پردازی حبیب در برخی جاها باسمه‌ای به نظر می‌رسد. ما باورمان نمی‌شود که او تفاوت مبارزین عربی را که عکس‌شان را دایی مصطفی به اتاقش زده با اسیران عراقی که رزمنده‌های خودمان به اسیری گرفته‌اند درک نمی‌کند. (پس چگونه چمران را می‌شناسد؟)

سه. دایی هادی

حبیب دلتنگیِ ویژه‌ای به دایی هادی از خودش نشان نمی‌دهد. (اینجا نمی‌شود گفت بروز نمی‌دهد، چون راوی خودش است پس ما درونش را هم می‌بینیم). هادی هم به هیچ شکلی نتوانسته حبیب را هدایت کند. در زمان حضورش انگار تأثیری روی حبیب نداشته. (ما چیزی نمی‌بینیم). با این که او بدون این که روی عطف کتاب‌های عنوان‌شان نوشته شده باشد می‌فهمیده کدام کتاب کجای کتابخانه است (این از معرفت هادی‌گونه‌اش ناشی می‌شود). اینجا هم با نوعی شخصیت‌پردازیِ غیرداستانی مواجه‌ایم: حبیب کتاب جلد سفیدی را از کتابخانه‌ی هادی در می‌آورد: خسی در میقاتِ آل احمد است. چند صفحه از اول و وسط و آخرش را می‌خواند. چیزی دستگیرش نمی‌شود و حوصله‌اش را ندارد. یعنی حبیب در مسیر هادی نمی‌خواهد یا نمی‌تواند قرار بگیرد. چرا؟ چرا حبیب این طوری است؟ نویسنده باید شخصیت را در حال شخصیت شدن در داستان نشان بدهد، نه این که ویژگی‌هایِ شخصیتِ مستلزمِ درونمایه و طرح را  به شخصیت تحمیل کند.

چهار. آقاجان

آقاجان در فصل سه پای تلویزیون نشسته و فیلمی گرجی را تماشا می‌کند. در فیلم پیرمرد ریشوی گرجستانی به دنبال نشانه‌های پسر رزمنده‌اش می‌گردد. یعنی خودِ آقاجان. آقاجان به حبیب می‌گوید که فیلمش قشنگ است نگاه نمی‌کنی؟ حبیب ایستاده نگاه می‌کند و شباهت‌هایی از زندگی آقاجان با پیرمرد ریشو پیدا می‌کند اما کمی پا به پا می‌شود و به بهانه‌ی درس می‌رود داخل اتاقش. اینجا بی‌توجهی حبیب به وضعیت آقاجان به این شکل نشان داده شده است. شاید استفاده از این گونه نشانه‌گذاری‌ها در فضاسازی خوب عمل کند اما در شخصیت‌پردازی توی ذوق می‌زند. و البته تلویزیون نگاه کردن در این شرایط برای حبیب شایسته‌تر است تا آقاجان. و صدالبته ما در تمام رمان تلویزیون را فقط اینجا می‌بینیم در حالی که صدای رادیو مدام در گوشمان است. بهتر بود نویسنده حضور تلویزیون را به شکل باورپذیری دراماتیزه می‌کرد تا این صحنه نیز در رابطه با شخصیت‌ها مقبول بیفتد.

حبیب در رابطه با مسئله‌ی هادی در یک جای رمان حساسیت نشان می‌دهد. در فصل 11 زمانی که حال عزیز دوباره خراب شده و دارد کوچه را جارو می‌کشد، آقاجان به حبیب می‌گوید امروز چند نفر از بنیاد شهید برای عیددیدنی می‌آیند و این به این معنا نیست که هادی شهید شده است... «کمی نگاهش کردم و بعد از زبانم پرید: آقاجان دیدید کومله‌ها دایی را آزاد نکردند؛ شما نباید به عزیز می‌گفتید قرار است آزادش کنند!» پدربزرگ آرام جوابش را می‌دهد اما حبیب با همین لحن بزرگانه و طلبکارانه ادامه می‌دهد. این لحن با توجه به نوع برخورد حبیب با مثلاً حجت و خانم سماوات شاید متناسب با شخصیت حبیب باشد اما در ارتباط با آقاجان نیاز به تمهیدات و پیش‌زمینه‌هایی داشت که باورپذیرتر از کار درآید و به شخصیت‌پردازی حبیب هم کمک کند.

 

چهارم. نکات ویژه:

یک. آموزش کمک‌های اولیه توسط حبیب هم جنبه‌ی استعاری دارد و هم کارکرد روایی پیدا کرده است و هم ما را در جهت رسیدن به مضمون یاری می‌کند. آنجا که به درد عزیز نمی‌خورد چون درد عزیز روحی ست و حبیب آموزشش جسمانی. و در انتها که ما می‌دانیم این آموزش جسمانی پشت جبهه دردی را دوا نخواهد کرد. باید حبیب به جای رفتن به هلال احمر به خط می‌زد.

دو. خواب و رویا در «آواز بلند» جایگاه ویژه‌ای دارد. حبیب هم در رویا سیر می‌کند و هم خوابی که انتهای داستان می‌بیند کارکرد دراماتیک دارد و تعلیق ایجاد می‌کند و در انتها تعبیر می‌شود. خوابی که آقاجان می‌بیند نیز همین‌طور. نویسنده فصل آخر را با خواب راوی شروع می‌کند: «دم دمای صبح خواب دیدم که تلفن زنگ می‌زند. تند رفتم ببینم کی پشت خط است. همین که دستم رفت به سمت گوشی، دیدم گوشی دست آقاجان است. الو گفت و بعد سلام داد. ...» اینجا تصویر خواب به واقعیت تبدیل می‌شود و در شلوغاشلوغ ویرانی‌ها حبیب آقاجان را می‌بیند: «آقا جان چطور یکهو آمده بود آنجا؟ ... انگار دستی از خانه دایی بلندش کرده بود و گذاشته بودش آنجا. ... نه غباری گرفته بود و نه خاکی بر سر و دوشش بود.» اینجا هم انگار اتفاق خارج از قوانین عادی زندگی افتاده است و این گمان ایجاد می‌شود که نکند این فصل همه‌اش در خواب اتفاق افتاده باشد؟!یم.

 

پنجم. ای کاش!

- در فصل 11 که خانم سماوات به اتفاق شکوه آمده‌اند دم در حال عزیز را می‌پرسند، وقتی که می‌روند حبیب طبق معمول شکوه را توصیف می‌کند و به نظاره‌ی راه رفتنش می‌ایستد. اینجا نویسنده با بازی زبانی رفتن شکوه را چنین توصیف می‌کند: «سرک کشیدم توی کوچه و ایستادم به تماشای طرز راه رفتن شکوه؛ راه رفتن شکوه؛ رفتن شکوه؛ شکوه! ...» این دور و تمام شدن و رفتن شکوه به نظرم می‌آمد آخرین نظاره‌ی حبیب از شکوه باشد و چقدر زیبا و خوب می‌شد اگر این طور ‌می‌بود اما در فصل آخر، موقع رفتن با آقاجان به خانه‌ی مصطفی دوباره شکوه را در کوچه می‌بیند که هیچ استفاده‌ی دراماتیکی هم ندارد و لذت این گونه تمام شدن و رفتن شکوه را از آدم می‌گیرد.

- جایی در فصل 5 که وضعیت قرمز شده و حبیب توی خیابان است با دیدن چادر زنی به فکر عزیز می‌افتد که موقع وضعیت قرمز با چادرش را هم سرش می‌کند تا اگر زیر آوار ماند جسدش را با حجاب کامل از خاک بیرون بیاورند. نویسنده باید از این بذری کاشته (مثل بذرهای دیگر که استفاده کرده) استفاده می‌کرد. ای کاش موقع پیدا شدن جسدها به حجاب کامل عزیز اشاره می‌کرد.

- نویسنده موقعیت آقاجان را با حضرت یعقوب و ابراهیم مقایسه می‌کند. یوسف بازگشت و اسماعیل هم قربانی نشد اما هادی را خدا از آقاجان پذیرفت. نویسنده به این‌ واقعه‌های تاریخی-مذهبی از زبان آقاجان اشاره می‌کند اما به بهترین ارجاع تاریخی-مذهبی ما که ماجرای عاشورا و امام حسین (ع) و حضرت علی اکبر است اشاره‌ای نمی‌کند. آنجا خداوند همه‌ی قربانی‌های امام را پذیرفت و برای آقاجان و ما این بالاترین تسلی ست.

 

ششم. برخی نکات دیگر:

- اسم «نجات» برای برادرزاده‌ی پیکر جنبه‌ی کنایه‌آمیزی پیدا کرده است.

- دستمال‌یزدیِ پیکر موقع پاک کردن اشک‌هایش (ارجاع به یزد زادگاه بیشتر یهودیان ایرانی) نکته‌ی ظریفی است.

- تناسب اسم خانم سماوات و قد بلندش(هنوز استفاده‌ی استعاری یا دراماتیکش را پیدا نکرده‌ام).

- (فقط یک اشتباه تایپی: صفحه 15: چیه جبیب آقا؟)!

- مفهوم حضور این همه سار را در داستان هنوز درنیافته‌ام.

-  سرو بلندی که جلوی مغازه‌ی پیکر است و حتا آقاجان هم وقتی بچه بود به همین بلندی بود، در بمباران آتش می‌گیرد. انگار این سرو نشانه‌ی اصالت و تاریخ و ریشه‌ی آدم‌های این شهر است که ... هر چند خاموشش می‌کنند...

- استفاده از برخی کلمات و اصطلاحات و ترکیبات به غنای زبانی رمان می‌افزود: «هوا ایاز است/صدای خفه‌ی پَرم‌پَرم شدن/ قسمت‌های پوش برف/ ساق و سالم/از آن دور چِل می‌زد/ اوضاع و احوال از پرگار انداخته بودش/ اویون درمی آورند در این گیرو دار!/ یکباره دیوار قد کشید و دیک رفت آسمان...»

- بدترین دیالوگ رمان:

فصل 2/ عزیز خطاب به مصطفی: «مصطفی! من هادی را از تو می‌خواهم!» ( به شدت کلیشه‌ای و تلویزیونی‌ست)

- توصیف مستندگونه‌ی بمباران‌ها و انفجار مخازن نفت از نکات درخشان رمان است.

_ گفت و گوی حبیب با شکوه درباره این که هادی نیست و آقاجان رفته پول بدهد به کومله ها در فصل 6 کاملاً زاید است. این اطلاعات را ما قبلاً دریافت کرده‌ایم.

و ...

رمان تمام شد و ما هنوز نحوستی ندیده‌ایم.

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱