یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

سیاحت با معرفت/یا/ دلم برای آدم بودن تنگ شده

سیاحت با معرفت/یا/ دلم برای آدم بودن تنگ شده

یک. هفته پیش قسمت شد یک سر رفتیم همدان. هم فال، هم تماشا. فالش همان کار بود و تماشایش هم تفریح و سیاحت. مثل همان که رفتیم هند. (هرچند همین کار هم برای من جز تفریح نبوده.) موضوع مستند برنامه همدان آقای جواد محقق بود. شاعر و نویسنده و پژوهشگر سپیدموی و روی. (امیدوارم بشود بخشی از شخصیت فرهنگی هنری ایشان را در یک برنامه 25-26 دقیقه ای نشان بدهم.) چند جای تاریخی، فرهنگی همدان را باهم رفتیم و خیل عظیم بازدیدکنندگان را که دیدیم آقای محقق گفت که: بچه‌گی‌هام که برای زائرین حرم ائمه که آرزو می‌کردند ان شاء الله زیارت با معرفت نصیبتون بشه نمی‌فهمیدم یعنی چی! بعدها فهمیدم. الان هم این مردم کاش همین جاهایی هم که می‌آیند سیاحت‌شان بامعرفت باشد. فقط دو تا عکس یادگاری نباشد. من هم سرم را عالمانه تکان دادم که یعنی بعله بعله.

دو. در راه غارعلیصدر به قیدار (آرامگاه قیدار نبی) دم اذان ظهر از شهر/روستایی رد می‌شدیم به اسم «شیرین سو» که گنبد آجری تازه نیم‌ساخته‌ای را دیدم و کج کردم سمت آن. به نماز جماعت‌اش رسیدیم. فقط از مردم همان روستا بودند و من مسافری غریبه در بین‌شان و همه با شوق و ذوقی آدم‌وار از آمدنم استقبال کردند. اشکم درآمد از دیدن‌شان. انگار آدمی را که مولانا به دنبالش می‌گشت پیدا کرده باشم! تا به حال چنین نمازجماتی نخوانده بودم. دلم برای آدم بودن خودم تنگ شده بود. بعد از نماز همه به خانه‌هایشان دعوتمان می کردند برای ناهار. و چه دعوت صادقانه و آدم‌واری! با خودم گفتم یک اثری باید از خودم اینجا بگذارم. فکر کردم و کتاب «نورالدین پسر ایران» همراهم بود که نیمخوانده آورده بودم تا تمامش کنم. کتاب را آوردم و به مکبر 12-13 ساله‌شان دادم، آدم‌وار پذیرفت. و من دلم لک زده برای روستایمان که تا به حال ندیده‌امش و این بار نشد بروم یک سر به آقبلاغ بزنم. شاید روزی دیگر ان شاء الله.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : دل‌نوشت