یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

داستان 2/ماموریت

مأموریت

حامد خوابید. مطمئنم. این را از صدای خر و پف اش می فهمم. تا به خواب می رود صدای خر و پف اش بلند می شود و من یا باید زودتر از حامد بخوابم و یا باید بروم توی فکرهای مختلفِ توی ذهنم تا حواسم از خر و پف حامد پرت شود و خوابم ببرد. و من الان دارم فکر می کنم تا خوابم ببرد. دلم شور فردا را می زند......


داستان/ماموریت

مأموریت

حامد خوابید. مطمئنم. این را از صدای خر و پف اش می فهمم. تا به خواب می رود صدای خر و پف اش بلند می شود و من یا باید زودتر از حامد بخوابم و یا باید بروم توی فکرهای مختلفِ توی ذهنم تا حواسم از خر و پف حامد پرت شود و خوابم ببرد. و من الان دارم فکر می کنم تا خوابم ببرد. دلم شور فردا را می زند. حامد قرار است برود ماموریت. این اولین بار نیست که حامد می رود ماموریت. من هم اولین بارم نیست که دلم شور می زند. همیشه همین طور است. سفر برای کسی که خودش مسافر نیست دلشوره دارد. غمباره دارد. دلت همین طور سنگین می شود. مخصوصاً اگر مسافر، شوهرت باشد که بدتر. فردا باید زودتر بیدار شوم. باید لباس های حامد را آماده کنم. هنوز خشک خشک نشده بود که اتو بزنم. امروز فرصت نشد. می خواستم یک شام درست و حسابی برای حامد بپزم. ظهری رفتم خرید. رفتم سبزی و میوه بخرم. بیچاره میوه فروشه! تا رسیدم دیدم در مغازه اش بسته است. هیچ وقت تا حالا توی این وقت روز بسته نبود. نزدیک تر که رفتم دیدم یک پارچه سیاه زده اند بالای در مغازه. خدا رحمتش کند. بیچاره زن و بچه اش!

ڤ

گفتم نمی شه نری؟ بگو یکی دیگه رو جات بفرستن. بگو چه می دونم کار دارم، زنم مریضه. نمی شه؟ هر کاری کردم گفت نه نمی شه، باید برم فقط یک هفته اس، می رم و برمی گردم. نگرانی نداره که.

رفت. نیم ساعتی می شود که رفته و من برایم هزار سال گذشته. با راحله توی تاکسی نشسته ایم و داریم برمی گردیم خانه. راحله گفت بیا بریم خونه ما. من هم گفتم نه بیا بریم خونه ما. هیچ کداممان فامیل درست و حسابی که نداریم. همه شان شهرستان اند. قرار شد یک شب من بروم خانه آنها و یک شب راحله بیاید خانه ما. این ها را توی فرودگاه به هم گفتیم. حالا هر دو ساکت نشسته ایم و داریم روبرویمان را نگاه می کنیم. من که انگار چیزی نمی بینم. اطرافم سایه ها در حرکتند. توی فرودگاه راحله از این تاکسی های دربستی گرفت و آدرس خانه خودشان را داد. من هم چیزی نگفتم. همین طور مات و مبهوت مانده ام. راننده گفت از بزرگراه برم اشکالی نداره؟ راحله هم انگار سرش را تکان داد که نه.

ڤ

فاطمه خوابید. مطمئنم. صدای نفس های منظم اش را می شنوم. هیچ وقت خر و پف نمی کند. از همان زمان ازدواجمان تا حالا سابقه نداشته. ولی زود به خواب می رود. تا سرش را روی بالش می گذارد، دیگر پلک هایش روی هم رفته و خوابیده است. خودش می داند من به این راحتی ها خوابم نمی برد. باید وول بخورم. چشم هایم را گرم کنم و هزار تا گوسفند بشمارم تا بالاخره بخوابم.

نه، نمی شود. این طوری نمی شود. گوسفند های ذهن ام هم تعدادشان کفاف خواب امشب را نمی دهند. تمام شدند و من همچنان بیدارم. فاطمه رویش را به سمت من برگردانده و توی صورتم نفس می کشد. های نفس اش توی دماغم می رود. گرم و مرطوب. من این هوا را می شناسم. این نفس. این های آشنا را. نگاهش می کنم. چقدر نزدیک است. حتا مژه هایش را هم می توانم بشمارم توی این تاریکی. پلک هایش تکان می خورند. آب دهانش را قورت می دهد. نظم تنفس اش به هم می ریزد و بلافاصله دوباره از اول شروع می کند. خوش به حالش.

من امشب اصلاً خوابم نمی برد. بی فایده است. می دانم، اگر تمام گوسفندهای عالم را هم بشمارم خوابم نخواهد برد. تکانی به خودم می دهم، آهسته. ملافه را کنار می زنم و پایم را روی فرش می گذارم. پاهایم به خواب رفته اند و جز جز می کنند. تکان شان می دهم یکی یکی تا خون بهشان برسد. فاطمه تکان نمی خورد. همانطور آرام مثل بچه ها خوابیده است. لب هایش با فاصله کم از هم باز شده اند و پره های بینی اش آرام تکان می خورند. می روم نزدیک تر که، ولی نه، فکر این که یکهو بیدار شود و هراسان به اطراف نگاه کند منصرفم می کند. رویم را برمی گردانم و می روم به سمت آشپزخانه. کلید را می زنم. تا لامپ روشن می شود بی اختیار جیغ می کشم و خودم را به عقب پرت می کنم و هنوز صدای جیغم در فضا محو نشده می فهمم که نصف شب است و فاطمه خواب. اما این یکی از همه آنهایی که قبلاً دیده بودم بزرگتر بود. به خودم حق می دهم که از آن جیغ های خاص خودم بزنم که اولش کشیده و آخرش زود قطع می شود و همه فکر می کنند الکی است و راستش خودم هم بعضی وقت ها فکر می کنم الکی است ولی حالا نه، فکر می کنم که الکی نبود و واقعاً باید جیغ می زدم. سوسک تند رفت زیر کابینت و قایم شد. قایم هم نمی شد من جربزه این را نداشتم که کوچکترین صدمه ای بهش بزنم. چه کنم؟ چندشم می شود. دست خودم نیست، همه جای بدنم مور مور می شوند. این را همان اول ازدواج مان هم به فاطمه گفته بودم. آخ فاطمه! حتماً حالا بیدار شده. سریع رویم را برمی گردانم. هیکل از خواب بیدار شده اش با چشم های پف کرده یک قدمی ام ایستاده و مرا نگاه می کند. باز تو جونوری چیزی دیدی؟ این صدای فاطمه است. این را فاطمه با لحنی آرام و آمیخته به خوابی نیمه تمام و با مقداری التماس و ترحم می گوید که یعنی چه کارت کنم با این اخلاق بچه گانه ات. حالا باید شرمنده شوم از این که بیخودی بیدارش کرده ام و حتماً موقع بیدار شدن پریده روی هوا. همیشه همینطور است. هراسان یکه می خورد. ولی زود آرام می شود. و من عاشق این آرامی و هراس اش هر دو باهم هستم و این را می داند و ذوق می کند وقتی عشق مرا نسبت به خودش می فهمد. سرم را خم می کنم و دستم را جلوی صورتم می گیرم که یعنی ببخشید. می خندد. خنده که نه لبخندی روی لب هایش می نشیند و من پر رو می شوم. دیدم خوابم نمی بره گفتم یه جوری بیدارت کنم. تنهایی سختمه. این صدای من است. از ته گلویم در می آید انگار. خش دار و نچسب. از جا می پرم. تلفن؟ توی این وقت شب؟ با خودم می گویم و فاطمه همانطور ایستاده مثل یک عکس و از جایش تکان نمی خورد. صدای زنگ تلفن به هوا بلند شده. سریع می روم که گوشی را بردارم نه به خاطر این که ببینم چه کسی است یا چه کار دارد یا چرا توی این وقت شب زنگ زده است فقط به خاطر این که صدایش قطع شود. گوشی را برمی دارم و صدای زنگ قطع می شود و حامد یک ریز شروع به حرف زدن می کند. برای خودش. من که گوش نمی دهم. فحشش هم بدهم انگار نه انگارش است. همان طور حرف می زند بدون این که کوچکترین تغییری در لحن و کلام اش بدهد. به خاطر همین هم من چیزی نمی گویم که فکر کند به حرف هایش گوش می دهم تا بالاخره خودش تمام کند. مثل این که دارد تمام می کند. حالا پاشو بیا اینجا، من هم تنهام. بیام دنبالت؟ این صدای حامد است و من می دانم که جوابم هر چه باشد او چند دقیقه دیگر با ماشین بیرون آپارتمان منتظرم است. گوشی را می گذارم. فاطمه زیر چارچوب در ایستاده و مرا نگاه می کند. چقدر دوری فاطمه. بیا نزدیک تر. این ها را توی دلم می گویم. ولی فاطمه نزدیک تر آمده. الان چین های پیژامه بلندش روی پاهایم کشیده می شوند. من نشسته ام روی صندلی کنار تلفن و فاطمه ایستاده. دلم می خواهد دست هایم را بگیرد و بلندم کند. دست هایم را به سمت اش می گیرم و می زنم زیر گریه. زار زار مثل بچه های مادر از دست داده گریه می کنم. ولی فاطمه دست هایم را نمی گیرد. الان چندین شب است که دیگر دست هایم را نمی گیرد. و من دارد باورم می شود که فاطمه مرده است و دیگر هیچ وقت دست هایم را نخواهد گرفت.

ڤ

راحله مرد. مطمئنم. و این اطمینان سنگینی تمام باورهای عالم را دارد برای من. برای ذهن ام. برای روح ام. جسم ام. جسم زار و نحیف. این را دیگران می گویند. خیلی وقت است که خودم را ندیده ام. برای چه ببینم؟ دیدن تکراری یک آدم بی انگیزه. باید سیگاری بکشم. این کمترین ضربه ای است که می توانم به خودم بزنم. دیگر راحله هم نیست که بوی سیگار اذیت اش کند. اگر بود که من کی به ذهن ام می رسید که باید سیگار بکشم. سیگار همیشه جای خالی یک چیزی را می خواهد پر کند، با توهم دود. و همه سیگاری ها این را می دانند و باز دود می کنند. من هم می دانم و باز دود می کنم. و سرفه. هنوز حرفه ای نشده ام. به درک.

آمده ام سراغ آلبوم. نبش قبر گذشته و آدم های گذشته. از عکس های راحله زود رد می شوم. تحملش را ندارم. تحمل حضور عدم اش را. عاشقش بودم و حالا نیست. یک دفعه نصف آدم جدا می شود و می رود هوا. به همین سادگی. جای خالی اش پرترین جای زمین است. همه جا پر است از جای خالی اش. راحله! چرا اسمت را گذاشتند راحله؟ باید دنبال دستورالعملی چیزی بگردم. حتماً در طول تاریخ برای چنین موقعیت هایی راه حل هایی اندیشیده اند. همیشه زن و شوهرها که تا ابد با هم زندگی نکرده اند یا همیشه همه زن و شوهر ها با هم نمرده اند که. به درک.

تنهایی دیوانه ام می کند. باید بروم بیرون یا سری به کسی بزنم. این طوری بهتر است. شاید یکی از راه حل های موقت همین باشد. یک جور خود را به آن راه زدن. گوشی تلفن را برمی دارم و بلافاصله یادم می افتد که نصف شب است. به درک.

شماره را می گیرم. می دانم که او هم وضعی بهتر از من ندارد.

رها پاکان

شهریور 86

تهران

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٦