یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

مقاله/بخش 5

بررسی تطبیقی مفهوم نوستالژی در آثار گلی ترقی و پرویز دوایی(بخش ۵)

و این از دست دادن و دنبال چیزی در گذشته گشتن, مفهومی است که در آثار دوایی به شدت حضور دارد: نوستالژی. «دوایی در قصه‌ی یک تکه آینه (از مجموعه‌ی باغ) روزی برفی را در کلاس دلگیر و نمور مدرسه‌شان توصیف می‌کند؛ کلاسی که همیشه‌ی خدا تاریک بود, یک پنجره‌ی کوچک دو لنگه آن بالا زیر سقف داشت که زیاد نور نداشت, یک لامپ فسقلی آن وسط, فقط دور و ور خودش را روشن می‌کرد. «همیشه بوی بدی می‌آمد. می‌گفتند زیرش چاه خلاست. آجرهای کف کلاس پوسیده بود, پا که می‌زدیم خرد می‌شد... دیوار عقب کلاس همیشه نم داشت. روزنامه هم که می‌کوبیدند بند نمی‌شد... بچه‌های ته کلاس بیشترشان ناخوش بودند ... دیوارهای کلاس چرک بود. خاکستری بود. تیرهای سقف عین زغال بود. می‌گفتند آن وقت‌‌ها این جا زغال‌دانی بوده. یکی از معلم‌ها می‌گفت زندان بوده. توی تیرهای سقف گاهی صدای خش‌خش می‌آمد.
 

بررسی تطبیقی مفهوم نوستالژی در آثار گلی ترقی و پرویز دوایی(بخش ۵)

و این از دست دادن و دنبال چیزی در گذشته گشتن, مفهومی است که در آثار دوایی به شدت حضور دارد: نوستالژی. «دوایی در قصه‌ی یک تکه آینه (از مجموعه‌ی باغ) روزی برفی را در کلاس دلگیر و نمور مدرسه‌شان توصیف می‌کند؛ کلاسی که همیشه‌ی خدا تاریک بود, یک پنجره‌ی کوچک دو لنگه آن بالا زیر سقف داشت که زیاد نور نداشت, یک لامپ فسقلی آن وسط, فقط دور و ور خودش را روشن می‌کرد. «همیشه بوی بدی می‌آمد. می‌گفتند زیرش چاه خلاست. آجرهای کف کلاس پوسیده بود, پا که می‌زدیم خرد می‌شد... دیوار عقب کلاس همیشه نم داشت. روزنامه هم که می‌کوبیدند بند نمی‌شد... بچه‌های ته کلاس بیشترشان ناخوش بودند ... دیوارهای کلاس چرک بود. خاکستری بود. تیرهای سقف عین زغال بود. می‌گفتند آن وقت‌‌ها این جا زغال‌دانی بوده. یکی از معلم‌ها می‌گفت زندان بوده. توی تیرهای سقف گاهی صدای خش‌خش می‌آمد. می‌گفتند مار لانه کرده, می‌گفتند دیده‌اند که خودش را از تیر سقف آویزان کرده.» در چنین فضایی, راوی خودش را به جادوی یک باریکه‌ی نور می‌سپارد که از روزنی به کلاس می‌تابد و از روی سر و کله‌ و میز و نیمکت‌های ردیف‌های جلویی پیش می‌آید تا به او می‌رسد و برای دقایقی که باریکه‌ی نور در برابر اوست, با تکه آیینه‌ای که در جیب دارد, نور را به گوشه و کنار سقف و دیوارهای کلاس می‌اندازد و خیال‌پردازی می‌کند. حتی وقتی که با پس‌گردنی معلم, برای تنبیه به گوشه‌ی کلاس رانده می‌شود و معلم تکه آیینه‌اش را در زیر پا خرد می‌کند, همچنان که نگاهش به سقف تیره و تاریک کلاس است, مرغ خیالش به پرواز ادامه می‌دهد و به این فکر می‌کند که فردا باز از یک جای دیگر, یک تکه آیینه گیر بیاورد.»3خانه‌ی اعیانی‌ها در ایستگاه آبشار یکی از داستان‌هایی است که نوع نگاه و نحوه‌ی برخورد را دوایی با طبقه‌ی اجتماعی گلی ترقی نشان می‌دهد.«بچگی‌ها سالی یکی دو بار ما را به خانه‌ی اعیانی‌ها می‌بردند که به شکل معجزه آسایی با ما قوم و خویش درآمده بودند...خانه‌هایشان حالا در محله‌های دور و نوساز و مصفای بالای شهر بود. محله‌های اعیانی نشین. ... خانه نمی‌گفتند. منزل می‌گفتند, و اصلاً ریخت در و پیکر ساختمان‌هایشان و دیوار و پنجره‌ها و همه چیزش به کلی با خانه‌های ما فرق می‌کرد, و حتی اسم خیابان‌ها بوی تجمل و تازگی می‌داد و از اسم‌هائی که از آدم‌های رفته‌ی عهد بوق روی کوچه‌های ما گذاشته بودند دور بود. کوچه‌ی سیمین, کوچه‌ی مهتاب.این باغ و بناهای مجلل را برده و به جائی که در قطب دیگر بازارچه و ماشین نعش‌کش و نعره‌ی سیراب شیردون بود نشانده بودند؛ دور از مسیر جوب‌هائی که در کنارش مرغ سر می‌بریدند و کهنه‌ی بچه می‌شستند....دخترهایشان پوست روشن داشتند و چشم‌هایشان پر از لبخند و مهربانی بود,انگار که هرگز کتک نخورده, کلانتری نرفته و طلاق نگرفته‌ بودند....»4«او در قصه‌ی خواب اقاقیا (از همان مجموعه‌ی ایستگاه آبشار) از ساعت‌ها پرسه زدن در "محله‌های بالای شهر" می‌نویسد که از صبح سحر راه افتاده تا پس از چند ساعت خود را به آنجا برساند. محله‌ای که "توی جوب‌های پهن این خیابان‌ها مدام آب می‌رفت" , و شاخه‌های درخت‌های اقاقیا روی خیابان طاقی ساخته بودند و دالان سبز دراز؛ بچه‌های کوچک سوار ماشین‌های کوچک که بوق و چراغ داشت بودند, بچه‌های بزرگتر فوتبال بازی می‌کردند, و "دخترهای پیراهن آبی آستین کوتاه و شلوار سفید داشتند". دوایی از نگاه یک جوان محروم و حساس و پرعاطفه‌ی جنوب شهری, با وصف جزئیاتی از گوشه و کنار محله وآدم‌هایش, باغ بهشتی از آنجا توصیف می‌کند که از حیث کیفیت و جغرافیا, فرسنگ‌ها با محله‌ی خودشان فاصله دارد. شب که می‌شود و هوا که تاریک می‌شود, همین راه دور و دراز را بر می‌گردد تا به محله‌ی خودشان می‌رسد: "لامپ‌ها را تمام زده و شکسته بودند. برمی‌گشتیم به میان دیوارهای کاهگلی آشنا, هرم گرما و بوی لجن مانده در بین دیوارها. برمی‌گشتیم به سیاهی غلیظ کمین کرده پشت تیرها, درگاهی ِ خانه‌ها و دهانه‌ی تاریک آب‌انبارها. از بغل تونِ حمام خرابه می‌دویدیم و رد می‌شدیم. بعد دیوار بلند یخچال بود و قهوه‌خانه و خانه‌ی حمومی‌هاو درخت سوخته‌ای که پایش مدام گدای خوره‌ای نشسته بود. صورتش یکپارچه خون بود, مثل گوشت لخم. به جای دماغش سوراخ سیاهی بود, پلک نداشت و چشم‌هایش قلپی زده بود بیرون. خوره نصف صورتش را خورده بود و دندان‌ها و لثه‌هایش پیدا بود." اما راوی از کنار همه‌ی این‌ها نفس‌نفس زنان می‌دود و می‌دود و می‌گذرد تا به رویایش ادامه بدهد. "بعدش صدای در خانه بود که توی تاریکی باز می‌شد, چند تا پله که به گودی حیاط پایین می‌رفت بوی مستراح زیر ایوان و پله‌هایی که به سطح ایوان می‌رسید." بعد آرام می‌رود توی رختخواب و لحاف کهنه‌ی آبی را به سر می‌کشد و چشم‌ها را می‌بندد و التماس می‌کند تا خواب بیاید و "خدا کند, خدا کند که هنوز یک کمی بوی اقاقیا بدهد." این قصه, و تکه‌های نقل شده, عصاره‌ی نگاه دوایی را در خود دارد: دویدن و گذشتن شتابناک از کنار زشتی‌ها و پلشتی‌ها برای غوطه‌ور شدن در خوای اقاقیا5یک جور اغراق ناشی از بهت و حیرت در نگاه دوایی دیده می‌شود. نگاه دوایی معصومانه و خالی از غرض‌ورزی‌ است. نگاهی که همیشه همین طور کودکانه و معصومانه باقی می‌ماند. تقریباً در همه‌ی داستان‌های دوایی زاویه‌ی دید راوی و نویسنده کاملاً یکی است و دوایی در همان دورانی غرق می‌شود که آن را روایت می‌کند؛ همان کودکی ده دوازده ساله, و شاید یکی از علت‌های همذات پنداری خواننده هم همین باشد. راوی قصه‌ها پسرکی ده دوازده ساله است و از زبان و لحن او داستان روایت می‌شود. این تقریباً در همه‌ی داستان‌ها دوایی وجود دارد به جز داستان‌های با‌وفا و الدورادو در ایستگاه آبشار که به نظر می‌رسد نویسنده برای اولین بار از زمان حال به گذشته‌ی خود نگاه می‌کند و در همین داستان‌ها است که برای اولین بار تلخی‌ها و زشتی‌ها دیده می‌شوند. «الدورادو دیگر آن کافه‌ی دنج سابق نبود. در این یکی دو ساله شکل پیاده‌رو عوض شده بود. پسرهای آرایش کرده, با شلوارهای سفید تنگ, روی نرده‌های کنار پیاده‌رو می‌نشستند. مردانی میانه‌سال, محتاط به آنها نزدیک می‌شدند و چیز‌هائی به نجوا می‌گفتند. مردانی با صورت‌های استخوانی زرد, با چشم‌های تلخِ هراسان...»6ولی گلی ترقی حواسش جمع‌تر است و در جاهایی که بخواهد, با فاصله قصه را روایت می‌کند؛ هر چند در بازگشت به گذشته آن لحن کودکانه و روایت از زاویه دید راوی را ( که غالباً اول شخص است) حفظ می‌کند, ولی در گذر بین زمان‌های حال و آینده رد پای گلی‌ترقی/نویسنده هم دیده می‌شود و این جا هست که آنهایی که دنبال "حرفی برای گفتن" در داستان هستند می‌توانند به دوایی ایراد بگیرند: «اکثر داستان‌هایی که به بازگویی صرف خاطرات و دوره‌ای سپری شده می‌پردازند, به سبب نداشتن هسته‌ی مرکزی قابل ملاحظه‌ای, تبدیل به عریضه‌ای اعتراض آمیزی نسبت به زمان حال و ارزش گذاری بی منطق هر آن چه در گذشته رخ داده می‌شوند.این گونه داستان‌ها از طریق محوری کردن واقعه‌ای نوستالژیک (مثلاً عید و مراسم سنتی آن) و با استفاده از عناصر مشخصی چون اشیاء, مکان‌ها, بوها, رنگ‌ها و...سعی می‌کنند خواننده را در احساس دریغ نویسنده شریک کنند؛ بدون آن که در پس این شراکت "عنصر ماندگاری" را کاشته باشند.در حقیقت صرف بیان واقعه‌ای نوستالژیک سبب می‌شود طیف وسیعی از مخاطبان کم سن و سال رغبت چندانی به خواندن این گونه داستان‌ها نشان ندهند. این طیف نسبت به تحریک احساسات نوستالژیک سترون هستند؛ زیرا اساساً هنوز فاصله‌ی معناداری با نوجوانی و جوانی خود برقرار نکرده‌اند. اما "دو دنیا" از این نظر شاهکاری مثال زدنی است که طیف متنوعی از مخاطب را پوشش می‌دهد. دلایل این موفقیت "کاملاً ساختاری" است که در عین سادگی, از نظر رعایت نقطه‌ی عطف‌ها و به کارگیری صحیح عناصر داستانی بسیار پیچیده است.»7ایرادی که تا حدودی موجه می‌نماید, اما این مسئله در مورد همه‌ی داستان‌های دوایی صدق نمی‌کند. در این مورد می‌توان امیرِ داستان "امیر" از باغ دوایی را با پرویزِ داستان "گل‌های شیراز" از دو دنیا ی ترقی مقایسه کرد.امیر پسری ست بااستعداد و "زبر و زرنگ" و سر در بین دیگر همسالانش, تقریباً همان شرایطی که پرویز در گل‌های شیراز دارد, با این تفاوت که از طبقه‌ی اجتماعی متفاوتی هستند. هر دو داستان با فاجعه تمام می‌شوند, امیر بعد از مرگ پدرش با بچه‌های لات قاطی می‌شود, از مدرسه با دزدیدن یک کتاب اخراج می‌شود, و بعد از چند سال که راوی او را می‌بیند:«یک کت گشاد و بد قواره تنش بود, لاغر شده و چشم‌هایش گود افتاده بود, موهای کم‌پشت و ته‌ریش داشت. رنگ و رویش زرد بود و از زور سرما یک کمی قوز کرده ... یواش گفت: خانم‌های خوب, خانم‌های تمیز,...»این سرنوشت "امیر" است در رویارویی با جامعه و سرنوشت. و در "گل‌های شیراز" پرویز در اثر یک حادثه‌ی غافلگیرکننده‌ای به چاه می‌افتد و می‌میرد. در این جا می‌شود مرگ پرویز را بدل کرد «به دلیلی برای ناممکن بودن آرزوهای یک نسل, دلیلی برای قفل بودن درهای هزارگانه‌ی آینده؛ یا از این هم وسیع‌تر, دلیلی برای موهوم بودنِ قدرت انسان در کشمکش با سرنوشت و تقدیر».8ولی این‌ها تأویل‌هایی هستند که کم و بیش برای "امیرِ" دوایی هم می‌شود به حساب آورد و در این داستان ( و داستان‌هایی از این دست) دوایی صرفاً خاطره‌ای را از گذشته بازگو نمی‌کند و دوایی هم مثل برخی از داستان‌های ترقی «صفای آن گذشته‌ی خیال‌انگیز را چنان به هم می‌زند که خواننده نیز همچون راوی در تعلیق دوست داشتن یا بیزاری از گذشته باقی می‌ماند.»9

3. هفت, شماره 4, شهریور 82, هوشنگ گلمکانی4. ایستگاه آبشار, خانه‌ی اعیانی‌ها, ص 111, پرویز دوایی5. هفت, شماره 4, شهریور 82, هوشنگ گلمکانی6. ایستگاه آبشار, الدورادو, ص 210, پرویز دوایی7. هفت, شماره 4, شهریور 82, فرزاد پورخوشبخت8. هفت, شماره 4, شهریور 82, مجید اسلامی9 . همان   
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧