یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

مقاله/بخش 6/آخر

بررسی تطبیقی مفهوم

نوستالژی

در آثار گلی ترقی و پرویز دوایی  (بخش آخر)

اما نکته‌ای که قابل توجه است تکنیک‌های داستان‌سرایی گلی ترقی است که آشکارا پیچیده‌تر و موثرتر هستند.« در "گل‌های شیراز" قصه اساساً درباره‌ی پرویز نیست و پرویز در ابتدا یک شخصیت حاشیه‌ای به حساب می‌آید. اما نویسنده هر چه داستان جلو می‌رود بیشتر حرف پرویز را پیش می‌کشد؛ از جمله این پاراگراف که در ایجاد شوک انتهایی بسیار موثر است:«دون ژوان باغ فردوس, مثل طاووس, توی محله می‌چرخد و خواب و خیال‌هایش تمامی ندارد. شانزده سالش است و شانزده‌هزار برنامه برای آینده دارد...آرزوهایش به دیگران هم سرایت کرده...»

این پاراگراف خواننده را از آینده مطمئن می‌کند, درست همان طوری که راوی و دوستانش در داستان از آینده مطمئن‌اند. روز حادثه وقایع به دقت شرح داده می‌شود و تکنیک‌های تشدیدکننده‌ی دیگری به کار گرفته می‌شود: راوی و دوستانش مسابقه می‌دهند.


اما نکته‌ای که قابل توجه است تکنیک‌های داستان‌سرایی گلی ترقی است که آشکارا پیچیده‌تر و موثرتر هستند.« در "گل‌های شیراز" قصه اساساً درباره‌ی پرویز نیست و پرویز در ابتدا یک شخصیت حاشیه‌ای به حساب می‌آید. اما نویسنده هر چه داستان جلو می‌رود بیشتر حرف پرویز را پیش می‌کشد؛ از جمله این پاراگراف که در ایجاد شوک انتهایی بسیار موثر است:«دون ژوان باغ فردوس, مثل طاووس, توی محله می‌چرخد و خواب و خیال‌هایش تمامی ندارد. شانزده سالش است و شانزده‌هزار برنامه برای آینده دارد...آرزوهایش به دیگران هم سرایت کرده...»این پاراگراف خواننده را از آینده مطمئن می‌کند, درست همان طوری که راوی و دوستانش در داستان از آینده مطمئن‌اند. روز حادثه وقایع به دقت شرح داده می‌شود و تکنیک‌های تشدیدکننده‌ی دیگری به کار گرفته می‌شود: راوی و دوستانش مسابقه می‌دهند. ابتدا, دوچرخه سواری. اشاره‌ی راوی به اتفاق‌هایی که ممکن است بیفتد, هشدار دهنده هست, ولی با مثال‌هایی که می‌زند ما را به اشتباه می‌اندازد و هم نشان می‌دهد واقعیت از پیش‌بینی‌های محتمل چقدر هولناک‌تر است. در دوچرخه‌سواری اتفاقی نمی‌افتد. اما در مسابقه‌ی دو «...همایون و پرویز و گل مریم از همه جلوترند. از تپه‌ی اول بالا می‌روند. سرازیر می‌شوند. گل مریم برنده است. همایون نفر دوم است. از پرویز اثری نیست...» پرویز در چاهی بزرگ افتاده و ...«جمعیت یک مرتبه هوار می‌کشند. جسد پرویز را بیرون آورده‌اند ...هیچ کس جرأت حرف زدن ندارد. هیچ کس جرأت ندارد بگوید پریوز مرده است ...».10زمان جمله‌ها در آثار دوایی - به جز سبز پری - گذشته است. این از مشخصه‌ی آثار دوایی است که داستان‌ها در محدوده‌ی زمانی‌ِ خاصی در گذشته اتفاق می‌افتد _ از زمانی در گذشته شروع می‌شود و به زمانی در گذشته نیز ختم می‌شود _ و روایت کاملاً خطی و سرراست است. فقط در برخی موارد در انتهای داستان _ بعد از غیبت شخصیتی و یا گم شدن‌اش که در یک پاراگراف تمام می‌شود_ پرش زمانی زیادی آن هم باز در گذشته اتفاق می‌افتد. مثل داستان "امیر" و "دیگ به سر" و "باغ" از مجموعه‌ی باغ و "گیتی" و... از ایستگاه آبشار. این در حالی است که در آثار ترقی ما با رفت و آمدهای متوالی در زمان مواجه ایم. حال و گذشته و حال. ترقی اکثراً با زمان حال می‌نویسد, حتی گذشته‌ها و فلاش‌بک‌ها با زمان حال است و این تأثیر خاصی می‌گذارد. شیوه‌ی انتقال زمانی‌اش هم تصویری و خیلی رمانتیک است .«صورتم را رو به بالا می‌گیرم, دهانم را باز می‌کنم تا ذره‌های برف روی زبانم بنشیند. چه مزه‌ی خوب و بوی گوارایی دارد. انگار هزار گلبرگ یاس از باغچه‌های آسمان فرو می‌ریزد. حس می‌کنم پاهایم از زمین کنده شده است و در فضا شناورم. انگار در حبابی از شیشه هستم و نفسی پنهانی مرا در زمان به عقب می‌برد.نگاه می‌کنم. ده سال دارم. سر چهارراه نزدیک مدرسه منتظر اتوبوس شمیران هستم ..»11«برای من زبان و زمان, دو عنصر مهم داستان هستند. انسان موجودی در زمان است و در عین حال زمان در اوست. انسان و زمان را نمی‌توان مجزا و مستقل از هم بیان و تفسیر کرد. من و شما وارث گذشته‌ی فردی و تاریخی خود هستیم ... با قبول این اصل خاطره برای من نقش مهمی پیدا می‌کند. خاطره (یاد گذشته) و پیش‌گیری (انتظار آینده) دو بعد انسان هستند. تفکیک سه زمان گذشته, حال و آینده مصنوعی است. هر لحظه زمان حال آینده‌ای است که تبدیل به گذشته می‌شود و من نوعی حامل این سه زمان هستم.»12 پرویز دوایی فقط در گذشته‌اش زندگی‌ می‌کند و هیچ حرفی از آینده نمی‌زند. فقط حسرت گذشته‌ی معصوم و از دست رفته را می‌خورد. او را جاودانگی را در همان دوران پاکِ از دست رفته می‌بیند. دوایی در رثای بهرام ری‌پور, کارگردان سینما و پسرخاله‌اش که در آن دوران همرا هم بودند, خطاب به او می‌نویسد:«یکی دو بار امتحانت کردم. می‌خواستم بدانم دلت هنوز زنده است و آن عوالمی که بر ما گذشته و تو یگانه شاهدش بودی, خواب نبوده است. ازت یک بار پرسیدم اسم خانوادگی "زیبا" را یادت هست؟ زیبا که کلاس اول همکلاسی تو بود و من به وساطت آشنایی برادرم با برادرش گاهی به خانه‌ی آنها می‌رفتم. ... اسم خانوادگی زیبا یادت بود, اسمی که یادآور آن چشم‌های درشت گربه‌ای پر از خنده و آن حیاط روشن و باصفا و فواره‌ی آوازخوان بود.تو را در آن جعبه‌ی تیره به هر جا که می‌خواهند ببرند. دستت در دست من, سر شبی از شب‌های عید در خیابانی قشنگ و غرقه در نور تازه از دیدار "صاعقه" جدا شده با پاهای قوی نیرومند به سوی سینمای دیگری می‌دویم که قدری بالاتر "روبن هود" را نشان می‌دهد. می‌رویم که خودمان را به جنگلی برسانیم که در آن بر فراز درختی, مردی توانا و سبزپوش, دور از دسترس مرگ و اندوه, ما را صدا می‌زند تا به گروه مردان سبز جاودانی او بپیوندیم.»13 این نگاه در سبزپری به صورت بارزتری دیده می‌شود. سبز پری بیشتر به واگویه‌های درونی‌ای می‌ماند که انسانی سوگوار, از دست‌رفته‌هایی شامل آدم‌ها و عشق‌ها و احساس‌ها و...را به خاطر می‌آورد و خیال‌بافی می‌کند. عشق‌های دوایی همه‌شان بافاصله است و هیچ وقت وصلی در کار نیست. فقط در الدورادو زمانی وصلی بوده, ولی زمان روایت بعد از آن وصل کوتاه مدت است که در فراق بعدی گم می‌شود و اثر و نشانه‌ای از آن در داستان نیست.سبزپری توصیفی ذهنی و گاه عینی ِ عشقی معصومانه به دختری بزرگتر از سن راوی است. این کتاب برخلاف دیگر آثار دوایی با زمان حال روایت می‌شود. برای همین هم در بعضی جاها به نثر گلی ترقی نزدیک می‌شود: «...شاید عکس یک لبخندی‌ست که من ناخودآگاه در صورتم دارم. نمی‌دانم. از خودم غافلم, از جامه‌ام, موهایم, دست‌هایم, حالت چشم‌هایم, عمرم, عاقبتم, بستگی با این خانه‌ها و این کوچه و مناسبت حضورم در این نقطه از این سرزمین.... »14 مقایسه کنید با:«دوازده سال دارم و دوازده هزار بار به توان صد _بیش از حد تحمل و وسعت قلب و روحِ کوچکم _ عاشقم. گیجم. خوابم. خنگم. دست و پا چلفتی و مغشوش و مبهوتم. خودم نیستم (چه بهتر), خود همیشگی‌ام. الکی می‌‌خندم _ از آن خنده‌های شل و بی‌مایه که دل آدم بزرگ‌ها را آشوب می‌کند, ...»15 و در انتها:«چهره‌اش را در میان غبار خیابان گم کرده‌ام. چهره‌اش را در میان اخبار روز, آوار ایام و سیل گذر آدم‌ها گم کرده‌ام. باید سعی به خرج بدهم تا کمی از چشم‌هایش, تا خم ابرویش را که پر بود, تا بالای بلند خرام قامتش را در این حالتی که سایه‌وار رو به محو می‌رود, در بین تهاجم چهره‌های روزگار اندکی به خاطر بیاورم. اما او در من در همه جا هست. مرگ او در من است. می‌دانم که این حالت امروز من که خوابگرد و بی‌رشته و ریشه جاری هستم اثر یاد اوست, اثر از یادبردن اوست. ... دلم مرده است. در سرم سکوت همهمه می‌کند. پیشانی‌ام سرد, نقش نگاه‌اش را از یاد برده‌ام. دلم سرد, یادش را از یاد برده‌ام. مرده‌ام. »16«فصل پایانی بازگشت یکه سوار, به شکل دیگری نگاه لطیف و حساس عاشقانه به گذشته را بازتاب می‌دهد و دنیایی می‌سازد که حتی اگر به طور عینی و با معیارهای واقع‌گرایی فیزیکی (!) هم واقعیت نداشته باشد, به عنوان نوعی تلقی و نگاه شاعرانه به یک دوران (نه لزوماً یک دوران تاریخی, بلکه دوره‌ای از زندگی آدم) واقعیت دارد. در واقع در چنین قالبی, واقعیت عینی و تاریخی کوچکترین اهمیتی ندارد و هیچ مهم نیست که چقدر از ماجراهای توصیف شده در این نوشته‌ها چه در قالب داستان (حتی داستان بیوگرافیک و اتو بیوگرافیک) و چه در قالب خاطره یا ترکیبی از آنها, به عنوان fact اتفاق افتاده یا نه. این ها نشانه‌های یک دوران از نگاه راوی‌اش است. «واقعیت», همان «نگاه» است.»17«" بازگشت یکه سوار"داستان شکل‌گیری یک رابطه‌ی عمیق و عاشقانه بین کسی که قرار است بعد‌ها چیره‌دست‌ترین منتقد سینمایی آب و خاک خودش بشود, و مدیومی جادویی که سرنوشت ذهنی و عاطفی او را رقم می‌زند, دست و پای او را نرم نرمک با رشته‌های ظریف و محکمی چون ابریشم به خود می‌بندد, در تارهای رنگارنگ و شفاف خود گیرش می‌اندازد و دیگر رهایش نمی‌کند.پارادیزو فیلمی‌ست در ستایش دریغ‌آمیز سینما. بازگشت یکه سوار هم خاطراتی است دریغ‌آلود در بیان عشق به سینما و تکوین این پیوند مهرآمیز در شرایطی معصومانه و طبیعی. و به آسانی و به درستی می‌توان پسرک آپارتخانه‌نشین سینما پارادیزو را بر شخصیت پرویز دوایی منطبق کرد. با این تفاوت بدیهی که نوشته‌ی دوایی جز سینما, به بیان یاد دوردست تهران دهه‌ی 20 و جغرافیای قدیمی شهر و خیابان‌های آن, لحظات و گام‌های توسعه و شکل‌گیری نوین آن, و دنیای خصوصی پسرهای نوجوان آن دوران, بازی‌ها, سرگرمی‌های ساده, ارتباط‌های معصومانه بین دوست‌ها و اعضای خانواده و خلاصه متن و زمینه‌ی تکوین پیوند با سینما در محدوده‌ی تهران می‌پردازد و تکیه‌اش بر یادآوری فیلم‌های ساده و خیال‌انگیز دهه‌های میانی تاریخ سینماست...و همه با بیانی کم و بیش سهل و ممتنع, تا آنجا که در تشریح منظم سینماهای معروف شهر چنین تصویر شگفت‌انگیزی, بر پایه‌ی بینشی دقیق و عاشقانه از یک نوع سینما ترسیم می‌کند.»18«ساده‌انگارانه است اگر “بازگشت یکه‌سوار” را تنها خاطرات مفصل، دقیق، جزء به جزء و پر از وسواس یک حافظه‌ی عجیب و منحصر به فرد از آدمی نوستالژیک بدانیم، که حالا در 57سالگی(زمان انتشار کتاب) غم غربت سال‌های کودکی‌اش را مرهم تلخی این روزهای خسته کرده است. یا آن را نشانه‌ای از یک حساسیت یگانه و بی‌همتا و تراوش‌یافته از ذهن مردی ظریف و شکننده و اندکی معصوم بدانیم که حالا در پی یک غربت خود‌خواسته می‌کوشد ذهن پردغدغه و تشویش خود را به انسجامی شیرین و دلپذیر پیراسته کند.“بازگشت..” بی‌شک برای نویسنده‌اش مزه‌مزه کردن آن لذت رخوتناک عیش مدامی‌ست که هر هنرمندی می‌کوشد به گونه‌ای آشنا آن را همیشگی کند. کوششی است برای رها شدن از آن دغدغه‌ی ظاهری که سال‌ها با آدمی می‌آید و روح و جان را می خلد. اما برای من ـ ما‌ ـ یکه سوار یادآور حرمتی است که آدمی بر قلم می‌گذارد. احترامی‌ست که منتقد برای تلقی‌اش از هنر، از جهان پیرامون قائل است و یادآور اعتباری که نقدنویسی می‌تواند حتی در این صحنه‌ی سوءتفاهم‌ها و بددیدن‌ها و کژانگاری‌ها به دست آورد. دوایی همه‌ی این‌ها را به نسل ما آموخت و اگر ما خود به درستی پاس این آموخته‌ها را نگذاشتیم، از او نبود، که از کاستی‌های خود ما و نسل ما می‌آید. دوایی به ما آموخت که پایگاه و جایگاه نقدنویسی حریمی‌ست مقدس و نیالوده که تنها خود تو ـ منتقد ـ حافظ و نگهبان ارزش‌های آن هستی.»19«بازگشت یکه سوار , با خواننده ساده, صمیمی, صدیق و بانجابت برخورد می‌کند. ادعایی ندارد, حرف مهمی نمی‌زند, معضلی را آسان نمی‌کند, مخاطبش را که گروه خاصی هستند (بیشتر متولدین سال‌های 1315 تا 1325) بر ماشین زمانی سوار می‌کند, و آرام و ملایم در تونل زمان به عقب برمی‌گرداند. نه, شاید بهتر است بگوییم ما را در سالن سینمایی می‌نشاند و با قلم _دوربین‌اش, کودکی ما را صحنه به صحنه و مو به مو با حال و هوا و عطر بوی هر لحظه و شرح ستایش‌آمیز جزئیات هر لحظه, جلوی چشممان تصویر می‌کند, سکانس به سکانس, با دکوپاژ و به صورت یک سریال سینمایی.بازگشت یکه سوار آشنایی و مبتلاشدن راوی 6 و 7 ساله‌اش را با دنیای جادویی و خیال‌انگیز سینما با جزئیات یک نقاشی امپرسیونیستی بازگو می‌کند. دوایی سینما را نه تنها شناخته بلکه آن را زندگی کرده, از صافی‌های وجودش رد کرده, تقطیر کرده و عصاره‌ی ناب آن را به ما عرضه می‌کند, که اگر حافظه‌ی تصویری اعجاب‌انگیزش را نیز به این مجموعه بیافزائیم, نتیجه‌اش سریال بدون زد و خوردِ «بازگشت یکه سوار» است.در هفت هشت سالگی دزد بغداد او را به سینما مبتلا می‌کند.نثر او سلیس, روان و سهل و ممتنع است که کمال آن را در بزرگ کتابِ کوچک باغ دیدیم. که این وسواس در باغ محسوس‌تر است تا در یکه سوار.هنر دوایی فقط در بازنویسی جذب همه‌ی ما به سینما در هفت هشت سالگی و رشد این جاذبه تا دوران بلوغ نیست, یکه سوار جامعه‌شناسی شهری پایتخت در چهل پنجاه سال پیش نیز هست با تمام خصوصیات جغرافیایی آن, روحیات ساکنان آن, آداب و رسوم جاری در آن, از مغازه‌ها و خیابان‌های دودزده و تنگ و تاریک زیر بازارچه‌ی محله گرفته تا خیابان‌های روشن و آسفالت بالای شهر و «مغزه‌های ردیف ردیف پرنور قشنگ که جنس‌های براق رنگ وارنگ و رخت و لباس‌های نو می‌فروختند.» و چه فروتن و بی‌ادعا. بی‌ادعا بودن در این ملک چه هنر بزرگی است و چه نایاب!بازگشت یکه سوار را که می‌خوانی یا می‌بینی, آلبومی از عکس‌های6×9 قدیمی (با کادرهای کنگره‌ای) را ورق می‌زنی آن هم با خویشی همسال. در ابتدا بارها و بارها رو به هم می‌گویید: « اِ پسر یادت می‌آد ما هم ... » و بعد به پایان که می‌رسید و سر بلند می‌کنید بازتاب چهره‌ی خود را در شیشه‌ی عینک طرف مقابل می‌بینید و بی‌اختیار جمله‌ی کلیشه‌ای و فرسوده‌ی «جوانی کجایی» ... از ذهنتان خطور می‌کند.»20«دوره‌ای که متعلق به کتاب است از آغاز تا پایان تحصیلات ابتدایی دوایی است که آن دوره را با عنوان «روزهای خوب» می‌نویسد.پاره‌ای از قهرمانان فیلمها و سریال‌ها بیانگر ارزش‌هایی بودند که پرویز نوجوان آن روزگار محله‌های شرق تهران, آنان را می‌پذیرفت. چنانکه خود می‌گوید: « الان که فکر می‌کنم زندگی عاطفی ما بدون شناخت صاعقه و نقابدار سیاه و شزم واقعاً زندگی فقیری می‌بود. عمری را که بدون آگاهی از وجود این دلاوران پاکیزه و عادل گذشته باشد و دلی را که مهر این مردان بی‌باک در آن جایی نداشته و خطرات ملکه‌ی وحوش آن را نلرزانده باشد نمی‌توانم تصور کنم.»اما همین جا اضافه کنم که قهرمانان به عنوان "غربی بودن" ارزش ندارند, پرویز به عنوان دارا بودن خصایل و صفت‌های پهلوانی, آنان را می‌ستاید. چنانکه همزمان با دیدن این فیلم‌ها, و در آن روزگار که میهن ما اشغال شده بود و سربازان خارجی در تهران رفت و آمد داشتند می‌نویسد: « فیلم که تمام می‌شود, مردم پراکنده می‌شوند. سربازهای خارجی دورادور دنبال زن‌های چادری می‌آیند و به زمزمه صدا می‌زنند "ماتروشکا, ماتروشکا,...". مادرم می‌گید ماتروشکا یعنی زن‌ها بد.»21در جاهایی که به توصیف صرف فیلم‌ها می‌پردازد کسل کننده است.«کاملاً قابل درک است که گلی ترقی با آن موقعیت فردی و اجتماعی توصیف شده در خاطره‌هایش گذشته و امروزش را همچون دو دنیای بی‌شباهت باهم توصیف کند. قصه‌ی خدمتکار در کتاب خاطره‌های پراکنده مرز میان این دو دنیا است. «انقلاب که شد, همه‌ی آنها که برای ما کار می‌کردند, گذاشتند و رفتند؛ حتی حسن آقای آشپز که چهل و چند سال پیشمان بود و زنش زهرا خانم که قسم می‌خورد ما را از تخم چشم‌هایش بیشتر دوست دارد و مرتضی باغبان که سر نماز به جان پدر و ایل و تبارش دعا می‌کرد و ننه کرجی, که در خانه‌ی ما پیر شده بود وعضوی جدا نشدنی از خانواده‌ی ما به شمار می‌رفت.» در واقع اعتراف می‌کند که «با رفتن آشپز پیر یک تاریخ از زندگی ما هم رفت ... منطق حادثه‌ها را نمی‌فهمیدیم و تاریخ همچون هجوم قبیله‌ای ناآشنا, عادت‌های قدیمی و ته‌ماده‌ی اساطیری خاطره‌هایمان را به یغما می‌برد.» مهم‌تر این که حسن آقا بی‌خبر رفته بود, پسرهایش مأمور کمیته‌ی محل بودند و پیغام‌های تهدیدآمیز فرستاده بودند و زهرا خانم با خبرشان کرد که از دست‌شان شاکی‌اند. مرتضی باغبان که از کوچه می‌گذشت رویش را چرخاند و بی سلام گذشت. خانواده‌ی حسن آقا «پول می‌خواستند؛ نیمی از خانه و قسمتی نامشخص از باغ را» و خلاصه مبلغی پول می‌‌دهند و خود را خلاص می‌کنند. یک بار هم حسن آقا سر بزرگراهی می‌بیند؛ همان جایی که زمانی خانه‌ی شمیران آنها بود.«خانه‌‌ای که اکنون تبدیل به جاده‌ای مسطح شده و آدم‌های غریبه ماشین و گاری و باری و الاغ, از میان اتاق‌هایش می‌گذرند, از روی درختان سبز باغش, از روی آشپزخانه‌ی روشن و پری دریایی و خاطره‌هایش.» و آنها مثل بیگانه‌ها از کنار هم می‌گذرند؛ در حالی که نگاه حسن آقا«منجمد و خالی‌ست» (پدر). ویران شدن دنیای گذشته است که باعث می‌شود راوی در میان سالی تبدیل به زنی عصبی, پزخاشجو و معترض شود و کارش به مهاجرت و کلینیک روانی بکشد و البته طنزی تلخ و مهاجم را به عنوان بک واکنش تدافعی به کار می‌گیرد. غربت, دنیای او نیست و برزخی است میان دو دنیا که «مادام گرگه» از مظاهر آن است. گلی ترقی در قصه‌ی خانم‌ها (از کتاب دودنیا) هم شخصیتی به نام «خانم گرگه» دارد که به رغم یکی بودن کلمه‌ای که برای توصیف هر دو به کار می‌برد, چون متعلق به دنیا و دوران و جغرافیای متفاوتی هستند, تفاوتی اساس با هم دارند و برخلاف «مادام گرگه» فرانسوی بدعنق و ترسناک و در نهایت قابل ترحم, «خانم گرگه» ایرانی در مواردی شیرین و مایه‌ی تفریح است. برخی قصه‌های کتاب جایی دیگر هم با همان لحن و موضع راوی در دنیای میان‌سالی‌اش نوشته شده است.خاطره‌های نقل شده, همه از حادثه‌های ساده و روزمره‌ی زندگی‌اند. بیشتر شرح حالت‌ها و احساس‌های کودکانه و نوجوانانه‌اند بر بستر اتفاق‌های اغلب کوچک و به ندرت بزرگ. مثل کنگر خوردن و لنگر انداختن مهمان‌های تابستانی (خانم ناز و خانم گرگه در قصه‌ی خانم‌ها), که شکل‌گیر و به هم خوردن دوستی‌های کودکانه در قصه‌ی دوست کوچک, قضیه‌ی کلاس و کنسرت پیانو در قصه‌ی آن سوی دیوار , رفتن به کلاس رقص مادام یلنا و یافتن دوستی تازه و متفاوت در قصه‌ی گل‌های شیراز, ماجرای باز شدن پای زن فرانسوی (خانم ماری) و شوهر ایرانی‌اش (آقای ر) و دخترشان صوفی به خانه‌ی راوی در قصه‌ی فرشته‌ها, وصف پدر در قصه‌ی پدر و ... مهم‌ترین حادثه‌هایی که در متن این خاطره‌ها رخ می‌‌دهند, و حجم اندکی از قصه‌ها را به خود اختصاص می‌دهند و اتفاقاً چون بی‌تاکید و بدون زمینه‌چینی برای روی دادن یک فاجعه نقل می‌شوند, بسیار تکان‌‌دهنده و تأثیر گذارند, یکی مرگ پدر است (پدر) و دیگری در چاه افتادن و مردن پرویز (گل‌های شیراز). اما حادثه‌هایی هم هستند که صورت فاجعه ندارند, ولی با توصیف تأثیرگذار نویسنده همچون آواری سنگین بر خواننده فرود می‌آیند. مثل پنهان کردن خفت‌بار آقای حسام زمین‌گیر در پستوی خانه توسط همسر ریاکارش خانم‌ناز پس از سال‌ها رفتار حقارت آمیز با او و مرگ خاموش‌اش در خانه‌ی سالمندان (خانم‌ها), توطئه‌ی آتش‌افروز برای قُر زدن آقای «ر» و فرجام کار آنها, و به خصوص رفتار حسن آقای آشپز پس از ویرانی دنیای گذشته (پدر). جدا از اینها اتفاق‌های کوچکی هم هستند که نمی‌توان بر آنها نام «حادثه» گذاشت. اما توصیف نویسنده در آن دنیای کودکانه نوجوانانه - , تبدیل به حادثه‌شان می‌کند, مثل وقوف راوی به خیانت دوست و همکلاسی‌اش که با او پیوند خونی بسته و با ظاهر شدن یک همکلاسی تازه به نام سوتلانا به سوی او می‌رود (دوست کوچک در کتاب خاطره‌های پراکنده), و زیباتر از همه علاقه‌ی راوی به عزیز آقا راننده‌ی نه چندان خوش هیبت اتوبوس (اتوبوس شمیران در خاطره‌های پراکنده) با آن پایان بندی درخشان: خاطره‌ی او هنگام انتظار برای رسیدن اتوبوس خط هفتاد در یک روز برفی در ایستگاه خلوتی در پاریس مرور می‌شود و در پایان, با رسیدن اتوبوس, فرزند (دختر کوچک) راوی زودتر از او به سوی اتوبوس می‌دود و برای راننده دست تکان می‌دهد. «چشم‌هایش پر از فکرهای بازیگوش و مرموز است. شاید او هم رازی دارد که به من نمی‌گوید, همان گونه که من به کسی نگفتم, نه به مادرم, نه به حسن آقا, نه حتی به درختان تبریزی ته باغ.»خاطره‌های پراکنده ی گلی ترقی پر از توصیف لحظه‌ها و احساس‌های تلخ و شیرینی است که با استادی و شور و حسرت روایت شده. از توصیف قار و قور شکم برای یک نان خامه‌ای, یا عشق‌های زودگذز و مبهم بی‌شمار تا مرگ پدر. این قصه‌ها جدا از ارزش‌های ادبی‌ِشان می‌توانند به عنوان سندهایی از حیات اجتماعی یک دوران (یک دنیا) نیز تلقی شوند؛ روایت اول شخص از دنیای یک طبقه‌ی اجتماعی در سرزمین ما که دوران‌شان بر اثر رویدادهای تاریخی به پایان رسید و ویران شد؛ شرح دریغ‌ها و حسرت‌های زنی که در دوازده سالگی احساس می‌کرد « خوشبخت ترین بچه‌ی روی زمین» است (دوست کوچک)؛ و در میان سالی, هنگامی که برای ترمیم روح و روانش به کلینیک روانی حومه‌ی پاریس می‌رود و حیران و سرگشته در باغ, میان مجانین غریبه راه می‌رود, با خودش زمزمه می‌کند که او مثل این‌ها نیست؛ و مصمم می‌شود به خانم دکتر حالی کند که «پریشانی حال من دلیلی دارد, دلیلی معقول و قابل فهم.» (اولین روز).»22آمیختن واقعیت و خیال در برخی داستان‌های دوایی به طرزی زیبا انجام می‌شود. در راهزنان کوچه‌ی دلگشا راوی کاملاً در عالم خیال غرق است و خودش و اتفاقات اطرافش را در فیلم‌های وسترن می‌بیند و در واقع زندگی می‌کند. اتفاقاتی که در عالم واقع می‌افتد را با حوادث توی فیلم ترکیب می‌کند و فقط عین دیالوگ‌هایی که گهگاه در مواجهه با اشخاص واقعی ایجاد می‌شود گفته می‌شود که آنها را هم با حوادث خیالی تطبیق می‌دهد و به هیچ روی حاضر نیست از عالم شیرین و رویایی خود خارج شود. « خناق هفت ساعته! بیا چائیت رو زهرمار کن, آتیش به جون گرفته. لحظه‌ای بعد «جک»ِدلاور کنار بساط صبحانه نشسته بود.» « ... بعد بیدار شدم و دیگر راست بود.همه چیز را دیدم: آسمان گل‌های سرخ, خانه‌ی داودی‌ها, درخت پرتقال,کتاب سیب, همه را دیدم و همه رادوست داشتم و با همه تا آخر عمر زندگی کردم ...»برگرفته از یک مجموعه‌ی اشعار کودکان, اثر «دیک لینک» Dick Link شاعر هشت ساله

10. همان11. خاطره‌های پراکنده, اتوبوس شمیران, گلی ترقی12. همشهری ماه, 6شهریور 80, مصاحبه با گلی ترقی13. فیلم 214, بهمن 76, برای بهرام ری پور, پرویز دوایی14. سبزپری, ص18, پرویز دوایی 15. جایی دیگر, داستان درخت گلابی, ص135 ,گلی ترقی16. سبزپری, ص142 , پرویز دوایی17. هفت, شماره 4, هوشنگ گلمکانی18. فیلم شماره 125 , ص 90 ,جمشید ارجمند19. فیلم شماره 125, ص 90 , امید روحانی20. فیلم 125 , ص 91 , گلی امامی21. فیلم 125 , ص 92 , دکتر ناصر تکمیل همایون22. هفت, شماره 4, هوشنگ گلمکانی    
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧