یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

زمستانیه 1

خوابیده ام. خودم را به خواب زده ام. سرم را برده ام زیر لحاف و چشم هایم باز است. نفسم را یکی یکی پشت سر هم می دهم بیرون که مثلاً واقعاً خوابم. بیرون برف می بارد و من از خوشحالی رسیدن فردا خوابم نمی برد. ذوق می زنم. برف ممتد و مدام شب ها را دوست دارم. همین طور از  آسمان می ریزد پایین و آب نمی شود.....


خوابیده ام. خودم را به خواب زده ام. سرم را برده ام زیر لحاف و چشم هایم باز است. نفسم را یکی یکی پشت سر هم می دهم بیرون که مثلاً واقعاً خوابم. بیرون برف می بارد و من از خوشحالی رسیدن فردا خوابم نمی برد. ذوق می زنم. برف ممتد و مدام شب ها را دوست دارم. همین طور از  آسمان می ریزد پایین و آب نمی شود. روی هم تلنبار می شود تا فردا صبح که از خانه بزنیم بیرون و پاهایمان تا اینجا برود تویش و خرچ صدا بدهد و تا یک هفته بماند و رویش سر بخوریم و هزار کار دیگر بکنیم. الان شاخه های درخت ها هم رویشان پر برف شده است. می دانم. اگر می گذاشتند همین الان پا می شدم می رفتم بیرون برای قدم زدن. کوی، بهشتی شده برای خودش زیر نور چراغ های گاه به گاه اش و درخت ها زیباترین لحظه هایشان را می گذرانند و خودشان نمی دانند بیچاره ها. خوابند. تابستان همین سال آمده ایم اینجا؛ کوی. خانه های سازمانی جایی که پدرم کار می کند. یک عمر با خانه قبلی مان فاصله دارد. درست از آن ور شهر آمده ایم این ور شهر و من عاشق شده ام. عاشق درخت ها و چمن ها و گشتن لابه لای چنارها و ساختمان های قد و نیم قد؛ از ویلایی های پردرخت تا 13 طبقه های خاکستری قدیمی اش. هر روز یک چیز جدید می بینم و کیف می کنم و ته دلم از دخترهای همسایه خوش ام می آید و خجالت می کشم وقتی می بینم شان. سرم را می اندازم پایین و رد می شوم و خنده های ریز پشت سرم می ریزند زمین و من دلم شور می زند.

 

سال پیش جنگ تمام شد و تمام دلهره ها و هیجان هایش ماند خانه مادربزرگ. هفته ای یک بار به مادربزرگ سر می زنیم و تلویزیون رنگی مان را هم برمی داریم می بریم آنجا. مادربزرگ، تلویزیون اش سیاه و سفید است و ما دوست نداریم و دیگر حوصله مان سر می رود تمام بعد از ظهر پنج شنبه و جمعه مان را محله قدیمی مان بگذرانیم اما حکم پدر است و کاریش نمی شود کرد.

 

فردا چهارشنبه است و من خدا خدا می کنم مدرسه ها تعطیل شود. با این همه برفی که آمده و هنوز دارد می آید حتماً تعطیل خواهد شد. با این آرزو خوابم می برد و صبح مادرم بالای سرم نشسته است و صدایم می کند. چشم هایم را باز می کنم و نور سفیدی از پنجره توی چشم هایم هجوم می برند. خانه ما طبقه دوم آپارتمان است و هر موقع که برف می بارد نور سفیدی سقف اتاق مان را روشن می کند. خوشی برف و این که مادر بیدارم کرده برای مدرسه هر دو را یکجا می فهمم و خوشی برف را ترجیح می دهم می پرم جلوی پنجره و چشم هایم را می زند سفیدی این همه برف. مادر برایم صبحانه آماده می کند و رادیوی قدیمی اش را که از سمساری محل گرفته بود روشن کرده است. منتظرم که صدایی از آن طرف شهر جایی که بلندتر از همه جاست اعلام کند که به علت بارش زیاد برف و سرمای زیاد و راه بندان و یخ بندان و هزار و یک دلیل موجه دیگر حداقل مدرسه های ابتدایی شیفت صبح تعطیل است. اما نمی گوید. تا آخرین لقمه ام که کش اش می دهم هم نمی گوید و باید بلند شوم برای لباس پوشیدن. شال و کلاه و دست کش و کفش؛ کفش های لیزی که خوب سر بخورند. مادرم حواس اش است و چکمه هایم را جلوی در گذاشته و من خوشم نمی آید. به مادرم می گویم؛ بابا من با این کفش ها راحت ترم تا اون چکمه ها، اصلاً سر که می خورم خودم سر می خورم و حواسم هست و زمین نمی خورم اما با اون چکمه ها که سر نمی خورند حواسم نیست و یکهو سر می خورم و معلوم نیست چه بلایی سرم بیاید. مادر حریفم نمی شود.

 

کلاهم را تا اینجای سرم آورده ام پایین و شال گردن سفید مادرم را سه بار دور گردنم پیچیده ام و هنوز از هر طرف نیم متری آویزان است. زیپ کاپشن زیپی ام را می کشم بالا و دست کش های کاموایی رنگارنگی را که مادربزرگ به روش قدیمی خودش برایم بافته دستم می کنم. کوله پشتی کهنه سال پیشم را می اندازم پشت ام و از پله ها می آیم پایین. چشم هایم را می بندم و در ساختمان سه طبقه ی دو را به سختی باز می کنم و سرما روی صورتم می نشیند. روشنایی برف نشسته روی زمین از پشت پلک هایم پیداست و من لذت دیدن این همه برف را مزمزه می کنم. پاهایم را روی برف می گذارم و دست هایم را به دو طرف شانه هایم باز می کنم و پا می گذارم به دو. چشم هایم را آرام آرام باز می کنم و حمید را می بینم که شانه هایش را توی گردن اش جمع کرده و آهسته به سمت مدرسه قدم برمی دارد. می ایستم و یک گلوله برف درست می کنم ترق می زنم پس گردن اش و جنگ شروع می شود.

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦