یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

داستان/سمفونی قاشق و فنجان

«سمفونیِ قاشق و فنجان»

 

تنها سکوت بود و تاریک‌روشنای تصویر بی‌صدای تلویزیون. هر دو، دم غروب، در آپارتمان نوساز نوخریدشان نشسته‌بودند روی یک مبل دونفره‌ی رو به تلویزیون. کریستین رونالدو توپ را صاف می‌کوبد به تیرک دروازه و با حسرت و بهت، دو دست مشت‌کرده‌اش را می‌آورد دور سرش و فریاد می‌کشد. فریاد، داخل تلویزیون ماند و بیرون نیامد. نگاه زن به سمت پنجره چرخید و مدتی همین‌طور ماند؛ کسی از دور مویه می‌کرد و نزدیک می‌شد. مرد، قاشقِ چای‌خوری را برداشت و چند قاشق شکر ریخت داخل فنجان و شروع کرد به هم‌زدن. زن بلند شد، پرده را کنار زد. قبرستانی قدیمی، چشم‌انداز پنجره بود و نور فانوسی گوشه‌ی قبرستان تکان می‌خورد. مرد، یک نگاهش به تلویزیون بود و نگاه‌ دیگرش به فنجان چایش که شکر را در آن هم می‌زد. در هر دور، قاشق می‌خورد به دیواره‌ی فنجان و صدا می‌داد. کریستن رونالدو پابه‌توپ، دو نفر را پشت‌سر می‌گذارد و نفر سوم توپ را ازش می‌گیرد. زن برگشت و نگاه کرد به مرد. صدای به هم‌خوردن قاشق و فنجان توی اتاق دور می‌زد. زن کنار مرد نشست رو به تلویزیون. داور به ساعتش نگاه می‌‌کند و کریستین رونالدو به داور. نور روی صورت‌ زن، روشن و خاموش می‌شد و صدای به هم‌خوردن قاشق و فنجان توی گوشش دور می‌زد. مرد گفت: «نگران نباش! تو باید با این مسئله کنار بیای.» بازیکن‌ها دور داور جمع می‌شوند و داور دست‌به‌جیب می‌شود. زن به مرد نگاه کرد: «من با قبرستون مشکلی ندارم، ‌تازه خوشحال هم هستم که بالاخره خونه‌دار شدیم. می‌شنوی؟» و صدایش را بلند کرد. صدای برخورد قاشق به فنجان هنوز بود که زن داد زد: «چرا این قدر همش می‌زنی؟!» و قاشق را از دست مرد گرفت و گذاشت روی سینی. مرد برگشت به سمت زن: «گفتم که، نگران نباش، همه‌چی درست‌ می‌شه!» داور برای آخرین بار به ساعتش نگاه می‌کند و سوتش را می‌برد به دهان و پرنفس فوت می‌کند. صدای سوت در دنیا پیچید، می‌پیچد.

 

رها پاکان

خرداد 1387

 

 

 

--------------------------------------------------

مؤخره:

این داستان حاصل یک اشتباه است. خانم موسوی در وبلاگ‌شان (دمادم) داستانی‌کوتاه گذاشته‌اند به اسم «سگ». داستان را خواندم و با وجود جاهای خالی‌ای که داشت، خیلی تحت تأثیر فضای خاص‌اش قرار گرفتم. بلافاصله کلی نقد و نظر بر داستان نوشتم. فردایش که دوباره سر زدم دیدم ای دل غافل، داستان «ادامه مطلب» دارد. شما چه حالی می‌شوید؟ من هم همان حال شدم. ولی نمی‌خواستم طعم و مزه‌ی فضای خاصی را که با آن ارتباط برقرار کرده بودم، از دست بدهم. نشستم به نوشتن. بر اساس همان فضا و آدم‌هایش داستانی نوشتم؛ داستان خودم را. زبانش هم زبان خودم است؛ هر چند، چند جمله را عینن آورده‌ام. تا نظر شما چه باشد.

با سپاس از خانم موسوی

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧