یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

فیه ما فیه/3

مفروش خویش ارزان که تو بس گران‌بهایی

حق تعالی میفرماید که من شما را و اوقات و انفاس شما را و اموال و روزگار شما را خریدم که اگر بمن صرف رود و بمن دهید، بهای آن بهشت جاودانیست. قیمت تو پیش من این است. اگر تو خود را بدوزخ فروشی، ظلم بر خود کرده باشی، همچنانک آن مرد کارد صد دیناری را بر دیوار زد و برو کوزه‌ای یا کدویی آویخت. آمدیم بهانه میآوری که من خود را بکارهای عالی صرف می‌کنم، علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طبّ و غیره تحصیل می‌کنم، آخر این همه برای تست. اگر فقه است برای آنست تا کسی از دست تو نان نرباید و جامه‌ات را نکند و ترا نکشد، تا تو بسلامت باشی و اگر نجومست، احوال فلک و تأثیر آن در زمین از ارزانی و گرانی امن و خوف همه تعلق باحوال تو دارد هم برای تست و اگر ستاره است از سعد و نحس بطلاع تو تعلق دارد هم برای تست. چون تأمل کنی، اصل تو باشی و اینها همه فرع تو. چون فرع ترا چندین تفاصیل و عجایبها و احوال و عالمهاء بوالعجب بی‌نهایت باشد، ترا که اصلی چه احوال باشد. چون فرعهاء ترا عروج و هبوط و سعد و نحس باشد، ترا که اصلی بنگر که چه عروج و هبوط در عالم ارواح و سعد و نحس و نفع و ضرّ باشد که فلان روح آن خاصیت دارد و ازو این آید، فلان کار را میشاید. ترا غیر این غذای خواب و خور غذای دیگرست که اَبِیتُ عندَ ربّی یُطعِمُنی و یَسقینی . درین عالم آن غذا را فراموش کرده و باین مشغول شده‌ای و شب و روز تن را میپروری. آخر این تن اسب تست و این عالم آخُر اوست و غذای اسب، غذای سوار نباشد. او را بسر خود خواب و خوریست و تنعّمیست اما بسبب آنک حیوانی و بهیمی بر ت غالب شده است. تو بر سر اسب در آخُر اسبان مانده‌ای و در صف شاهان و امیران عالم بقا مقام نداری. دلت آنجاست اما چون تن غالبست حکم تن گرفته‌ای و اسیر او مانده‌ای.

همچنانک مجنون قصد دیار لیلی کرد،‌ اشتر را آن طرف میراند تا هوش با او بود،  چون لحظه‌ای مستغرق لیلی میگشت و خود را و اشتر را فراموش می‌کرد، اشتر را در دِه، بچه‌ای بود، فرصت مییافت باز میگشت و بده میرسید. چون مجنون بخود میآمد دو روزه راه باز گشته بود. همچنین سه ماه در راه بماند، عاقبت افغان کرد که این اشتر بلای منست. از اشتر فروجست و روان شد.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه