یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

مقاله /بخش 1

بررسی تطبیقی مفهوم نوستالژی

 در آثار گلی ترقی و پرویز دوایی

مابه‌ازاء دقیق و یک کلمه‌ای نوستالژی در زبان فارسی یا اصلاً وجود ندارد، یا کسی به دنبال پیدا کردن آن نبوده است. ترجمه‌های موقت و داخلِ پرانتزی برای توضیحی گذرا همیشه وجود داشته است، اما هیچ کدام معنا و مفهومی را که نوستالژی به معنای واقعی کلمه تداعی می‌کند، نمی‌رساند. بنابراین ........


بررسی تطبیقی مفهوم

نوستالژی

در آثار

 گلی ترقی و پرویز دوایی

تحقیق و تألیف: حسن حبیب زاده

دی ماه 82

مابه‌ازاء دقیق و یک کلمه‌ای نوستالژی در زبان فارسی یا اصلاً وجود ندارد، یا کسی به دنبال پیدا کردن آن نبوده است. ترجمه‌های موقت و داخلِ پرانتزی برای توضیحی گذرا همیشه وجود داشته است، اما هیچ کدام معنا و مفهومی را که نوستالژی به معنای واقعی کلمه تداعی می‌کند، نمی‌رساند. بنابراین شاید تا به حال همه ناگزیر بوده‌اند از اصل این کلمه در نوشته‌هایشان استفاده بکنند.نوستالژی تقریباً در زبان گفتاری روزمره‌ی ما جایی ندارد و کاربرد آن بیشتر در نوشته‌ها و نقد‌های ادبی و سینمایی است. در این گونه آثار مکتوب با این کلمه که از لحاظ مفهومی و معنایی استفاده‌ی وسیعی هم دارد، زیاد مواجه می‌شویم و این بنا به خاصیت بسط و توسیعِ ذاتی معنای نوستالژی است.میلان کوندرا در فصل دوم آخرین اثر خود جهالت به طور مفصل به نوستالژی می‌پردازد و آن را ریشه‌یابی می‌کند:«در زبان یونانی، برای بیان بازگشت، از واژه‌ی nostos استفاده می‌شود. algos به معنای رنج کشیدن است. پس nostalgia (نوستالژی) ، رنج بردنِ ناشی از آرزوی ناکامِ بازگشت است. بیش‌تر اروپایی‌ها می‌توانند برای ابراز این مفهوم بنیادی، از واژه‌ای مشتق از همین ریشه‌ی یونانی استفاده کنند، و یا واژه‌هایی به کار ببرند که در زبان بومی‌شان ریشه‌دارد؛ اما این واژه‌ها در هر زبان بار معنایی متفاوتی دارند. در بیش‌ترِ موارد، فقط به معنای غمِ ناشی ازغیرممکن بودنِ بازگشت به سرزمین خویش‌اند. مرگِ سرزمین. مرگِ خانه. در انگلیسی واژه‌ی homesickness ، در آلمانی واژه‌ی heimweh به کار می‌رود. اما این‌ها همه از بار این معنای عظیم می‌کاهند. در زبان اسپانیایی، واژه‌ی ańoranzaاز فعل ańorar مشتق شده که از فعل لاتین ignorare (جهالت، ناآگاهی از چیزی) مشتق شده. در پرتو این ریشه‌شناسی، نوستالژی به معنای دردِ جهالت است: از من دوری، و از تو بی‌خبرم. کشورم دور است، و نمی‌دانم آن‌جا چه خبر است.اُدیسه، حماسه‌ای که بنیانگذار نوستالژی شد، در اوان زایش فرهنگ باستانی یونان به دنیا آمد. بر آن تأمل کنیم:اولیس، بزرگ‌ترین ماجراجوی تمام اعصار، بزرگ‌ترین گرفتار نوستالژی هم هست. به جنگِ تروا رفت (نه با میل و رغبت) و ده سال جنگید. بعد شتافت تا به سرزمین مادری‌اش, ایتاکا برگردد، اما دسیسه‌ی خدایان سفرش را طولانی کرد، سه سالِ اولِ سفر، پر از ماجراهای خارق‌العاده بود، و هفت سالِ بعد را به عنوان گروگان و معشوق، در کنار پری‌ای به نام کالیپسو سر کرد؛ که چنان گرفتار عشق اولیس بود که نمی‌گذاشت از آن جزیره برود.در پایان منظومه‌ی پنجم ادیسه، اولیس می‌گوید: « بد مگیر، الهه‌ی شکوهمند، که خوب می‌دانم پنلوپه‌ی حازم، در زیبایی چهره و قامت اشرافی، چه اندازه از تو کمتر است.... اما تمام آن چه می خواهم و روزگارم را از شوق آکنده، بازگشت به خانه و تلمذ از فروغ بازگشت است.» و هُمر ادامه می‌دهد: «با گفتنِ این، خورشید در افق فرو رفت، سایه‌ها گستردند، و هر دو در غار مقعر فرو رفتند، و سراسر شب در کنار هم عشق ورزیدند و لذت بردند.»روشن است که اولیس در کنار کالیپسو زندگی شیرینی داشت، یک زندگی‌ راحت، یک زندگی شاد. اما از میان آن زندگی شیرین در غربت و بازگشت پر خطر به خانه، بازگشت را برگزید. عروج به سوی شناخته‌شده (بازگشت) را به شورِ اکتشافِ ناشناخته ترجیح داد. بی‌پایانی را (چرا که ماجرا هرگز میل به پایان ندارد) به پایان ترجیح داد (چرا که بازگشت به معنای پذیرفتن این است که زندگی پایان می‌پذیرد.)دریانوردان فئاسیا، بی این که اولیس را بیدار کنند، او را پیچیده در ملحفه، در ساحل ایتاکا، زیر زیتونی رها کردند و رفتند. سفر این گونه پایان گرفت. اولیس، فرسوده، خوابید. وقتی بیدار شد، نمی‌دانست کجاست. اما آتنه (ایزدبانوی خرد) مه را از پیش چشمانش کنار زد و مستی‌اش را از بین برد؛ مستی بازگشتِ عظیم؛ خلسه‌ی آشنایی؛ موسیقی‌ای که هوا را میان زمین و آسمان به ارتعاش در می‌آورد: اولیس خلیجی را دید که از دوران کودکی‌اش می‌شناخت، و دو کوهی را که خلیج را در بر می‌گرفتند، و درخت زیتون پیر را نوازش کرد تا مطمئن شود هنوز همان درخت بیست سال پیش است.هُمر با تاجی از برگ غار به نوستالژی عظمت بخشید و به این ترتیب، از نظر اخلاقی، برای احساسات سلسله مراتبی ایجاد کرد. در این سلسله مراتب، پنلوپه جایگاه والاتری دارد، بسیار والاتر از کالیپسو.کالیپسو، آه، کالیپسو! خیلی به او فکر می‌کنم. عاشق اولیس بود. هفت سال با هم زندگی کردند. نمی‌دانیم اولیس چند سال با پنلوپه بستر مشترکی داشت، اما به یقین این اندازه نبوده. با این وجود، عادت کرده‌ایم درد پنلوپه را متعالی بدانیم و مویه‌ی کالیپسو را تحقیر کنیم.»1با این توضیحات مشخص می شود که ظاهراً در هیچ زبانی مابه‌ازاء نوستالژی وجود ندارد به طوریکه تمام بار معنایی آن را داشته باشد.جلال آل احمد نوستالژی را غم غربت ترجمه کرد و اگر قرار باشد‏، داخل پرانتز توضیحی برای این کلمه در متنی داده شود، «غم غربت» نسبتاً بهترین توضیح است.نوستالژی در تعریفی ساده حسی است که فرد وقتی دچار آن می‌شود که نسبت به گذشته‌ی خود، به اتفاق‌ها و آدم‌ها و حتی اشیاء و مکان‌هایی که در گذشته برخورد داشته، تعلق خاطری همراه با حسرت‌خواری دارد. البته این حس در همه‌ی انسان‌ها وجود دارد و نسبت به روحیات فرد و قدرت این حس می تواند شدت و ضعف داشته باشد. نوستالژی حسی درونی و فطری ست که در نمود بیرونی آن جنس‌ها و طبقات ارزشی متفاوت و گاه متضادی پیدا می‌کند؛ از سطحی‌ترین احساس‌ها مثل دلتنگی نسبت به شیء یا مکانی در گذشته، وقتی که خاطراتی را مرور می کنیم گرفته تا عمیق‌ترین آنها که احساس دلتنگی نسبت به مبدأ و بی‌قراری برای بازگشت به اصل انسان. انا لله و انا الیه راجعون و الست بربکم وجود چنین حسی را در فطرت انسان ثابت می کند.گلی ترقی در مصاحبه‌ای تجربه‌ی غربت را در ابعادِ گوناگون آن چنین طبقه‌بندی می‌کند:1. غربت جغرافیایی؛ مهاجرت یا تبعید از سرزمین مادری به سرزمینی بیگانه2. غربت دروطن؛ احساس بیگانگی با عناصر بومی, با افراد و جامعه‌ی موجود3. غربت وجودی؛ جدایی از اصلو مبدأ, "من ملک بودم و فردوس برین جایم بود"4. غربت انسانی؛ دور افتادن از خود, تبدیل شدن به انسانی محدود و جزیی, فردِ منتشر (اصطلاح دکتر فردید), مسطح و تک‌ساحتی2در مورد تلفظ صحیح نوستالژی که در سیر ترجمه از زبان‌ها گاه به صورت‌های دیگر نیز گفته می‌شود, دکتر هوشنگ کاووسی برای توضیح تلفظ عنوان فیلم تارکوفسکی به نام "نوستالگیا" می نویسد:«اگر عنوان از ایتالیایی یا انگلیسی برگردانده شده که نوستالجیا است. چرا که حرف ژ در ایتالیایی و انگلیسی وجود ندارد و در زبان فرانسه این حرف شنیده می‌شود که آن هم ترکیبش نوستالژی است نه نوستالژیا. دیگر این که چرا فیلمسازی که فیلمش در ایتالیا ساخته شده nostalgia ی ایتالیایی را nostalghia می‌نویسد (یعنی یک h پس از g اضافه می‌کند) و بنابراین "جی‌یا"، "گی‌یا" خوانده می‌شود سبب آن است که فیلم تارکوفسکی اگر جسم‌اش ایتالیایی است، روح‌ ‌آن روسی می‌ماند و او ترکیب کلمه‌ی نوستالگیا را از الفبای روسی به الفبای لاتین می‌آورد.»3نوستالژی موجود در "نوستالگیا"، نوستالژی متفاوت و خاصی است؛ همان‌طور که خود تارکوفسکی به لحاظ تلفظ اسمش هم تفاوت قائل شده است. اما چیزی که بیشتر مشهود وملموس است، نوستالژی زادگاه و وطن و حسرت انسان‌ها به جاودانی بودن است. در نوستالگیا بر خلاف روش‌های رایج برای نشان دادن چنین حسی از فلاش‌بک‌ها خبری نیست و تأثیرات آنها را در زمان حال نشان می‌دهد و شاید آن جای بازگشت را اصلاً نمی‌شد نشان ‌داد.تارکوفسکی گفته است که « "نوستالگیا" درباره‌ی عدم امکان زندگی‌مشترک آدم‌هائی‌ست که از هم بیگانه‌اند و شناخت کاملی نسبت به یکدیگر ندارند.»4«نوستالگیا داستان یک نویسنده/شاعر روسی است که به ایتالیا سفر می‌کند تا درباره‌ی یک آهنگساز روسی ـ کارل سوسنوفسکی ـ مطالعاتی انجام دهد. این آهنگساز روسی در قرن 18 به ایتالیا سفر کرده بود و در آنجا در غم دور ماندن از زادگاهش بیمار شد. این شاعر روس (که پدر تارکوفسکی است) هم پس از آمدن به ایتالیا مثل آهنگساز به بیماری غم غربت[نوستالگیا] دچار می‌شود. او در ایتالیا قدم به قدم در خیالبافی‌هایش کلبه‌های چوبی، علفزارهای مه‌گرفته در دامنه‌ی تپه‌ها و جویبارها را می‌بیند. حتی صدای زمزمه‌ی جویبار‌های زادگاهش اینجا و آنجا به گوش می‌رسد. در پایان فیلم کلبه‌های چوبی، علفزار و جویبار در میان ویرانه‌های کلیسای قرون وسطای ایتالیا دیده می‌شوند.»5

1. جهالت, میلان کوندرا, ترجمه‌ی آرش حجازی2. کارنامه, شماره 29, کشف ایران در غربت, مصاحبه با گلی ترقی3. فیلم, شماره 118, ص 52, دکتر هوشنگ کاووسی4. فیلم, شماره 14, ص 52 5. فیلم, شماره 48, ص 43

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦