یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

داستان/سینا،پسرخاله‌ام است

سینا،پسرخاله‌ام است

تو می‌دانستی و من خواب بودم وقتی چاقوی آشپزخانه را حامد برداشت و رفت در یخچال را باز کرد. تو دیدی که قاچ بزرگ هندوانه را کنار باغ‌چه گاز می‌زد و آبِ هندوانه از لب و لوچه‌اش شره می‌کرد و می‌ریخت روی خاکِ‌ خشکِ باغ‌چه و گِل درست می‌شد؛ من گفته بودم «گِل‌آبِ هندوانه» و تو زدی بودی زیر خنده قبل‌ترها وقتی یک‌بار هم من و تو کنار باغ‌چه‌ی کوچک حیاط‌مان، هر دو یک قاچ هندوانه دست‌مان بود و می‌خوردیم. حتمن یک قاچ هم به تو داده بود تا صدایت در نیاید ولی نگفته بود که اگر پدر فهمید و مهما‌ن‌هایش رفتند و کمربند را کشید رویش تو در بیایی و بگویی «کار حمید بود، ‌خودم دیدم» و پدر، خون خون‌اش را بخورد تا منتظر من بشود تا پایم را داخل حیاط که گذاشتم یک کشیده‌ی سنگین روی صورتم بخواباند بی‌هوا و سرم گیج برود و دنیا جلوی چشم‌هایم تار شود و بیفتم کف حیاط و حامد هم نفس راحتی بکشد. مگر من با تو چه کار کرده بودم سینا؟ آن روز هم که سیگار کشیده بودید، بویش داد می‌زد که سیگار کشیدید که مادرت فهمید، فقط من گفته‌بودم «نمی‌دونم. با حامد رفتن پشت‌بوم.» من بیشتر سرم گرمِ کار خودم بود. درس و کتاب. بیشتر کتاب. درس هم که نمی‌خواندم که، تعریفی نداشت درسم. حالا آمده‌ای آن گوشه‌ی ایوان نشسته‌ای خودت را زده‌ای به آن راه و می‌خواهی به رویم بخندی که چه؟ که هیچی به هیچی و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و حالا دوستیم؟ من که می‌دانم دردت چیست. سیما وقتی می‌آید پیش من برای درس خواندن تو این طوری می‌شوی. می‌خواهی بگویی تو هم با من پسرخاله‌ای. نزدیک می‌شوی و خودت را لوس می‌کنی. می‌دانم که همه‌اش الکی‌ست و نقشه می‌کشی پیش خودت و از من بدت می‌آید. حسودیت می‌شود وقتی می‌بینی سیما انگشتش را می‌گذارد روی کتاب من و می‌گوید «چرا تو کتابت شعر نوشتی؟ خانم معلمتون دعواتون نمی‌کنه؟» و من آرام می‌گویم «تا حالا که ندیده. تازه‌شم ببینه، شعره دیگه؟» و بعد صدایش را نازک می‌کند و می‌گوید «حمید! برای من هم شعر می‌نویسی؟» و من بدون این که چیزی بگویم کتاب‌اش را برمی‌دارم و او کتاب‌اش را پس می‌کشد و دفترش را می‌دهد و من دفترش را می‌گیرم و صفحه‌ی آخرش را باز می‌کنم و می‌نویسم: «گل سرخ و سفید و ارغوانی فراموشم مکن تا می‌توانی» و بعد می‌گویم:«به کسی نشونش ندی‌ها!» حالا سیما که چشم‌هایش را ریز بکند و بخندد به من، تو نمی‌توانی تاب بیاوری و خودت را می‌اندازی وسط.

وسط حوض حیاط خانه‌‌تان داری می‌چرخی. آب را خالی کرده‌اید و من و حامد و سیما بیرون از حوض ایستاده‌ایم و تو را نگاه می‌کنیم که داری دور فواره‌ی بدون آب حوض بدون آب می‌گردی. می‌چرخی و صدای هواپیما در می‌آوری. سیما خسته می‌شود و آستین مرا می‌کشد که برویم تا برایش قصه بخوانم. تا من و سیما می‌رویم، تو موتورت خاموش می‌شود انگار هواپیما. به حامد نگاه می‌کنی. حامد خنگ است. «برویم گل کوچیک؟» می‌روید گل کوچیک و تو حواست پی من و سیماست. سیما همسایه‌ی شما هم هست ولی با ما همسایه‌تر است. درست همین بغل. تا در خانه‌ی شما ده تا پرش جفت راه است. ما روی پله‌های جلوی در خانه‌مان نشسته‌ایم و من کتاب قصه‌ دستم است؛ موش و گربه. عکس‌هایش را هم کشیده‌اند روی جلدش. سیما از دستم می‌قاپد و به عکس‌هاش نگاه می‌کند. ازش می‌گیرم. «بده برات بخونم.» تو نگاه می‌کنی. من حواسم به تو نیست. می‌خواهم که نباشد. نیست.

«نیست.» سیما کف یک دست‌ش را باز کرده گرفته جلوی سینا. «دیدی گفتم دست من نیست!». سینا آن یکی دست سیما را می‌گیرد و می‌کشد سمت خودش. «تو این یکی‌یه». سیما آن یکی دست‌ش را هم باز می‌کند. خالی‌ست. نخود دست من است اما چیزی نمی‌گویم. سیما نگاهم می‌کند که «می‌خوای چی کار کنی؟». سینا انگار بفهمد یک‌هو، به من نگاه می‌کند و تا بیاید بزند به دست من، حامد زده، محکم هم می زند. «توی همینه، بده بیادش». توی آن دستم نیست. این یکی دستم را باز می‌کنم و نخود را نشان‌شان می‌دهم. سیما دست‌هایش را به هم می‌زند و می‌خندد. همیشه من و سیما یک گروه می‌شویم و حامد و سینا هم یک گروه. شدیم سه، یک. ما، سه.

سه روز است که ندیدمش. رفته‌اند خانه‌ی مادربزرگ‌شان. پدربزرگش مرده. مادرم می‌گفت که رفته رحمت خدا. من گفتم یعنی مرده؟ مرده بود. سینا دمغ است. انگار پدربزرگ سینا هم مرده باشد. توی یک پدربزرگ‌مان شریکیم با سینا. خانه‌شان دو کوچه بالاتر است. کنار باغ حاج حسن. زیاد می‌رویم خانه‌شان. اگر بمیرد من هم دمغ می‌شوم. سیما هم که نیست، دمغ شده‌ام. من و سینا یک چیزمان می‌شود. من می‌روم سراغ مرغ و خروسم که توی باغ‌چه برای خودشان می‌گردند. سیما هم که بود می‌رفتیم سراغ مرغ و خروسم. حالا سیما نیست و من رفته‌ام سراغ مرغ و خروسم. آن موقع که سیما بود و می‌رفتیم سراغ مرغ و خروسم اصلن حواسم نبود که رفته‌ام سراغ مرغ و خروسم ولی حالا حواسم است که رفته‌ام سراغ مرغ و خروسم و سیما نیست. یک چیزیم می‌شود انگار.

انگار زیر پایت را خالی کنند وقتی بالای نردبامی و خودت را رسانیده‌ای لبه‌ی پشت بام و کفتر‌های غلام را نگاه می‌کنی. حواست هم که نیست، یک‌هو توی دلت خالی می‌شود و همین موقع پدربزرگت هم بمیرد. سیما‌اینها که از کوچه‌مان رفتند، من این طوری شدم. مادرم می‌گفت بهشون ارث رسید، باید هم می‌رفتند و من برای همیشه از ارث بدم آمد و حتا از مادر هم نپرسیدم که ارث یعنی چی. سینا هم نپرسید و دیگر با من لج نمی‌کرد و سر هر چیزی کل نمی‌انداخت. اما پدربزرگم که سال بعد مرد، فهمیدم که ارث یعنی چی و ما هم از کوچه‌مان رفتیم. سینا هنوز پسرخاله‌ام است.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧