یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

فیه ما فیه/5

حکایت

می‌گویند پادشاهی پسر خود را بجماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمال کودنی و بلادت. روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت فرزند خود را امتحان کرد که بیا بگو در مشت چه دارم، گفت آنچه داری گردست و زرد است و مجوّفست،‌ گفت چون نشان‌های‌ راست دادی پس حکم کن که آن چه چیز باشد. گفت می‌باید که غربیل باشد، گفت آخر این چندین نشان‌های دقیق را که عقول در آن حیران شوند دادی، از قوت تحصیل و دانش این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد.

 

اکنون همچنین علماء اهل زمان در علوم موی می‌شکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلق ندارد به غایت دانسته‌اند و ایشان را بر آن احاطت کلی گشته و آنچ مهم است و به او نزدیک‌تر از همه آنست، خودی اوست و خودی خود را نمی‌داند. همه چیز را بحلّ و حرمت حکم می‌کند که این جایزست و آن جایز نیست و این حلالست یا حرامست. خود را نمی‌داند که حلالست یا حرامست؟ جایزست یا ناجایز؟ پاکست یا ناپاکست؟ پس این تجویف و زردی و نقش و تدویر عارضیست که چون در آتش‌اندازی این همه نماند ذاتی شود صافی ازین همه نشان هر چیز که می‌دهند از علوم و فعل و قول همچنین باشد و به جوهر او تعلق ندارد که بعد از این همه باقی آنست. نشان ایشان همچنان باشد که این همه را بگویند و شرح دهند و در آخر حکم کنند که در مشت غربیلست چون از آنچ اصلست خبر ندارند. من مرغم بلبلم طوطیم اگر مرا بگویند که بانگ دیگرگون کن نتوانم چون زبان من همین است. غیر آن نتوانم گفتن به خلاف  آنک او آواز مرغ آموخته است، او مرغ نیست. دشمن و صیاد مرغانست بانگ و صفیر می‌کند تا او را مرغ دانند. اگر او را حکم کنند که جز این‌ آواز، آواز دیگرگون کن، تواند کردن چون آن آواز برو عاریتست و از آن او نیست. تواند که آواز دیگر کند چون آموخته است که کالای مردمان دزدد از هر خانه قماشی نماید.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه