یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

نگاه توجه آمیز یک مرد مرده!

نگاه توجه آمیز یک مرد مرده!

(نقد داستان «آخرین نگاه» نوشته «آبتین»/ منتشر شده در لوح /4 شهریور 1386)

 

یکم: انسجام طرح

«آخرین نگاه» طرح منسجمی دارد. داستان دو دختر عمو که در زیبایی و زیبا نمایانده شدن با هم مسابقه گذاشته اند. راوی، یکی از دخترعموهاست که همیشه در این مسابقه با همه سعی اش، خود را مغلوب دیده است. در روز واقعه هنگام برگشت از خرید در یکی از واگن های مترو دخترعموها با مردی مواجه می شوند که برخلاف همه موارد قبلی نگاه و توجه مرد به دختر عموی برنده نیست و به راوی/دخترعموی مغلوب چشم دوخته است. نگاه توجه آمیز یک مرد مرده.


دوم: براعت استهلال

شاید بد نباشد برای یادآوری هم از انسان بزرگی چون «نادر ابراهیمی» و هم از این ترکیب زیبا و تکنیک مؤثری در داستان نویسی مثل «براعت استهلال» چند کلمه ای نقل کنیم.
نادر ابراهیمی در کتاب ساختار و مبانی ادبیات داستانی-3/ براعت استهلال یا خوش آغازی در ادبیات داستانی، براعت استهلال را این گونه تعریف می کند:
«مؤثر، مقبول، جمیل و جذاب آغاز کردن (یا شدنِ) داستان، آنگونه که این آغاز، در ارتباطِ با، یا در خدمتِ یک یا چند عنصر از عناصر پایه در داستان باشد، و نیز در ارتباطِ با سازه های اصلی و ساختار داستان.»
«آخرین نگاه» به لحاظی تعریفی که ارائه شد، آغاز خوبی دارد. شخصیت ها و مناسبت های بین اشخاص و دغدغه و موضوع اصلی داستان در همان ابتدا در سه جمله، معین و معرفی می شوند. سه جمله اول با کل داستان ارتباط ارگانیک و مفهومی زیبایی دارند و این اتفاق در حالی می افتد که انتهای داستان لو نمی رود و ما همچنان راغب به خواندن ادامه داستان می مانیم.

 

سوم: حرف های زیادی یا «نگو ما خودمان می فهمیم»

بزرگترین مسئله ای که در خوانش اول داستان با آن مواجه می شویم نحوه برخورد راوی/نویسنده با مرگ یک انسان است. در این نحوه برخورد، مرگ انسان کوچکترین اهمیتی ندارد. بحثی در این نیست که داستان در مورد دو دختر عموست ولی اگر در ارزش گذاری اتفاق ها بدون دلیل محکمی جا به جایی یا بی توجهی صورت بگیرد، موضوع اصلی ای هم که قرار است به آن پرداخته شود باورپذیری و تأثیرگذاری اش را از دست خواهد داد. دقیقاً همان اتفاقی که در این داستان افتاده است. راوی/نویسنده با مرگ مرد طوری برخورد کرده است که انگار مردن آدم ها وقتی که همین طوری توی اتوبوس یا مترو نشسته اند مسئله ای عادی است و روزانه از این اتفاقات زیاد می افتد. جملات داستان را به یاد بیاوریم:
« تا اون بلند شد مرد سرنگون شد. مردی با چشمای باز و لبخندی محو و دکتری که احتمالا نمیدونه مریضش به چه دلیلی نیومده.»
این دو جمله تنها واکنش راوی/نویسنده به مرگ مرد است. به شرطی می توانست این دو جمله تأثیرگذارتر از آن چیزی که هست باشد که داستان در همین جا تمام شود. در این صورت بهت مرگ به خواننده واگذار می شد و این واقعه در ترکیب با تصورات قبلی دخترعمو و پیش زمینه ما از احساس هایش موقعیتی تراژیک را رقم می زد که اولاً به ارزش مرگ انسان خدشه ای وارد نمی شد و ثانیاً بهت مرگ به بهت بطلان تصورات دختر از اولین بردش عظمتی دوچندان می بخشید. به هر حال حرف هایی که راوی بلافاصله بعد از مرگ مرد می زند، اضافه به نظر می رسد.


چهارم: زبان هم عنصر مهمی است در داستان نویسی.

روایت از زبان اول شخص و به شکل محاوره است و از زبان یکی از شخصیت های داستان (شخصیت اصلی). راوی انگار در درون خودش با خودش حرف می زند. این که مته به خشخاش بگذاریم که راوی اینجا دارد با چه کسی حرف می زند و یا چه دلیلی دارد که توی دل خودش با خودش حرف بزند شاید خیلی مسئله مهم و قابل طرحی نباشد. اما چیزی که باعث می شود این سؤالات به ذهن بیاید (و این سؤالات فاصله ای بین خواننده و داستان ایجاد می کند) انتخاب زبان محاوره ای برای داستان است. زبان محاوره ای چه کمکی برای پیشبرد و تأثیرگذاری داستان کرده است؟ من یک بار هم برای خودم داستان را به صورت جمله های کامل خواندم (غیر از گفتگو ها). به نظر می رسد میزان باورپذیری و تأثیرپذیری در این شکل بیشتر از قبل باشد. با توجه به این که اولاً در نحوه نوشتن کلمات هم دقت کمی شده است و برخی کلمات کامل و کتابی نوشته شده است. مثل «...گفت یازده هست.» و «... تو این مسابقه به دختر عموم نزدیک شم اما این تا وقتی است که ...» و «... تا پیرمرده بلند شد یک آقا با باررونی بلند ...» و این به یکدستی و نثر و زبان داستان ضربه می زند. ثانیاً در واگویه های درونی (اگر داستان را واگویه ای درونی فرض کنیم) یک نوع عدم انسجام و پراکنده گویی و راحت و صادق حرف زدن است که در این داستان نیست. و بعضی جمله ها این مورد را نقض می کنند. مثل «.... حرکت گام به گام با لباسهای مد روز....» این نوع ترکیب ها معمولاً در صحبت های رسمی بین افراد اتفاق می افتد تا در واگویه های درونی. مثل این که شد مته به خشخاش گذاشتن.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧