یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

مکالمه گفتگو نیست!

 

مکالمه، گفتگو نیست!

نقدی بر داستان «قرعه» نوشته «محمد عباسلو»/ منتشر شده در لوح/30 مهر 86

 

یکم. طرح

«قرعه» را می توان به 9   فصل تقسیم کرد و هر فصل را جداگانه مورد بررسی قرار داد:

فصل اول: از ابتدا تا ... چه لذتی در دلش بود.

این فصل با شخصیت اول داستان شروع می شود. با عنوان پیرمرد. راوی دانای کل است و روایت به طریق سوم شخص مفرد. اولین نکته ای که می شود به آن اشاره کرد همین معرفی رحمان در جمله اول با عنوان پیرمرد است و بعد از چند جمله که به جای پیرمرد از اسمش رحمان استفاده می کند نمی توان فهمید که رحمان همان پیرمرد است و این گمان پیش می آید که رحمان شخصیت دیگری است. تا بعد که دیگر از پیرمرد خبری نمی شود و ما باید برایمان روشن شود که پیرمرد همان رحمان است. رحمان در قرعه کشی ای که برای رفتن به زیارت انجام شده است اسمش درآمده است و به آرزوی چندین ساله اش رسیده و به قول راوی «حتی وقتی نوه اش ریحانه که تنها یادگار دختر و داماد خدا بیامرزش بود، دانشگاه قبول شد این قدر خوشحال نشده بود.» این جمله یعنی اهمیت مسئله برای رحمان خیلی زیاد است و قرار است استفاده دراماتیک داشته باشد که این اتفاق هم می افتد ولی بنا به دلایلی - که در قسمت دوم نقد خواهد آمد- نحوه ارائه این اطلاعات طوری است که تأثیرگذاری چندانی ندارد. حالا رحمان خواب دیده است که بین دوراهی گیر کرده است و تعبیرش را نمی داند. شمس ا... پیشنهاد می کند که پیش حسین نامی که درس دین خوانده برود تا خوابش را تعبیر کند.

فصل دوم: تا .... رحمان بی اختیار غرید:‌«پدر آمرزیده!»

شمس ا... جلوی مسجد است. رحمان سر می رسد و می گوید که نمی خواسته که بیاید.(ولی آمده) و شمس ا... می گوید که پدرآمرزیده غیبش زده. و رحمان هم با این جمله که رحمان بی اختیار غرید:‌«پدر آمرزیده!» واکنش نشان می دهد. ولی آیا این جمله چه چیزی را باید برای خواننده نشان دهد. چرا بی اختیار؟ غریدن را چطور می شود تصور کرد؟ و «پدر آمرزیده» خیلی عادی تر از آن است که بشود روی آن برای بیان احساسی غیر از آن چه معمول است، مانور داد. این ها را راوی هم متوجه بوده است که در فصل بعد ناچار خودش وارد گود می شود و می گوید که داستان از چه قرار است و این جمله آخری یعنی این که رحمان از پدر حسین دل خوشی ندارد و ما تازه اینجا می فهمیم که قضیه از چه قرار است.

فصل سوم: تا ... و بالای سر گوهر رفت‌ انگار به خواب عمیقی رفته بود.

این فصل رجوع به گذشته است و حاوی اطلاعات زیادی که پی در پی به خواننده داده می شود تا نظام علی و معلولی داستان مشخص شود. در داخل این فصل دو مورد رجوع به گذشته دیگری هم وجود دارد که مواجهه رحمان با رضا، دامادش است که به جبهه می رود و بعد صحنه ای که در آن خبر شهادت دامادش را به او می دهند. موقعیت به این شکل است که دختر رحمان حامله است، دامادش هم که شهید شده و خودش هم برای باید انجام کارهایی به بخشداری برود. قاسم پدر حسین قول می دهد که در ده بماند و مراقب اوضاع دختر رحمان باشد ولی قاسم در زمانی که باید در ده حضور ندارد که دختر رحمان را به بیمارستان برساند و در نتیجه رحمان دخترش را از دست می دهد.

فصل چهارم: تا .... مشدی! پسر رو که جای پدر محاکمه نمی کنند. به والله گناهه.»

در این فصل فقط خبر می آورند که حسین تصادف کرده است و داستان از این بیشتر جلو نمی رود.

فصل پنجم: تا ... گفت:‌«حداقل چند تا فکر بهتر از دوتاست.»

در این فصل هم مشخص می شود که برای عمل حسین پول زیادی لازم است که از عهده آنها بر نمی آید و داستان از این بیشتر جلو نمی رود.

فصل ششم: تا .... و کاری از دستش برنیامد حالی بهتر از مرضیه نداشت.

این فصل کوتاه، تنهایی رحمان را در خانه اش نشان می دهد که در حال دعا ست.
فصل هفتم: تا .... گفت:‌«لا اله الا الله از دست شما جماعت. رحمان چنین آدمی نیست.»

در این فصل رحمان حضور ندارد و بدبینی اهالی نسبت به او نشان داده می شود و اصرار شمس ا... که نه رحمان این طور نیست.

فصل هشتم: تا ... شمس ا... با تعجب نگاهش کرد:‌«عملش کردند؟کی؟ با کدوم پول؟»

عمل حسین با موفقیت انجام می شود ولی معلوم نیست هزینه عمل را چه کسی پرداخت کرده است.

فصل نهم: تا آخر

رحمان فیش سفر به کربلایش را فروخته و صرف هزینه عمل حسین کرده است و خودش در خانه اش از دنیا رفته است. بدین ترتییب خوابی که دیده بود تعبیر می شود.

دوم.   .«توضیح نده، نشان بده» یا «اصلاً بیا بشین من می گم داستان از چه قراره؟»

وقتی که راوی مستقیماً جلوی مخاطب می نشیند و با دستش چانه مخاطب را می گیرد و می گوید مرا نگاه کن تا اطلاعاتی را که لازم داری برایت بگویم حواس مخاطب از صحنه ای که در آن زندگی می کرد و اتفاقات را لمس می کرد پرت می شود بیرون. راوی در این موارد فقط توضیح می دهد و اطلاعات لازم را از گذشته و شخصیت ها و موقعیت مستقماً به خواننده ارائه می دهد و این ارائه مستقیم اطلاعات حوصله خواننده را سر می برد و باعث جدا افتادن او از بطن داستان و آدم هایش می شود. دیگر نمی بیند و فقط می شنود و شنیدن کی بود مانندن دیدن. نتیجه اش این می شود که باورش کم می شود. شخصیت ها را لمس نمی کند و داستان آن چنان که باید تأثیرش را نمی گذارد.

سوم.  مکالمه، گفتگو نیست.

«قرعه» اتکای زیادی به عنصر گفتگو دارد و تا آنجایی که می شده برای ارائه اطلاعات از گفتگو استفاده شده است و طبیعی است که در این حجم انبوه گفتگوها نکات ضعف فروانی پیدا کنیم. مهمترین نکته در رابطه با عنصر گفتگو، تفکیک مکالمه از گفتگو است. مکالمه تبادل اطلاعات است. یک سوال مشخص و یک جواب مشخص. همین. این در داستان جایگاهی ندارد. فقط دست اندازی است که باعث کند شدن روایت و سر رفتن حوصله خواننده می شود. به عنوان مثال در این داستان:

- حالا کی باید بری؟

- دوشنبه

-سلام علیکم سید.

شمس الله به سمت صدا چرخید.

- سلام علیکم مش رحمان. معلوم هست کجایی؟

-سلام شما آقا رحمان هستید؟

-علیکم سلام بله؟

«مکالمه، گفتگو نیست. وقتی مکالمه را به این عنوان که گفتگویی خوب و واقعی است، روی کاغذ می نویسیم،، انگار که آب سردی روی ساختمان درام ریخته ایم. مکالمه، مکالمه است؛ گفتگو، گفتگو است. قاطی کردن آنها ساده و تمایز آنها مشکل است. ... این مکالمه است: «کجا زندگی می کنی؟» «خیابان استیت، شماره 230» و این یک گفتگو است: «این جاها زندگی می کنی؟» «اگه بشه اسمشو زندگی گذاشت!»

از برخی لحاظ گفتگوی خوب مثل سراب است. به نظر واقعی می رسد، و به نظر می رسد که مردم واقعی کارهای واقعی انجام می دهند. اما چنین نیست. در واقع چنین نیست.

جفری بوکا: هنر گفتگو در این امر نهفته است که خواننده را به این فکر هدایت می کند که شخصیت ها همان طور که در زندگی روزمره حرف می زنند، سخن می گویند، در حالی که این عمل آنها هیچ ربطی به زندگی روزمره ندارد. حرف هایی که مردم در زندگی روزمره می زنند، مکالمه است، نه گفتگو.» (از «راهنمای نگارش گفتگو» نوشته ویلیام نوبل/ترجمه عباس اکبری/انتشارات سروش)

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٧