یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

روایت و چند نکته دیگر

روایت و چند نکته دیگر

نقدی بر داستان «داستان» نوشته «احسان عرفانی»/ منتشر شده در لوح/12 آذر 86


یکی از مهمترین و حیاتی ترین بخش داستان نویسی، انتخاب راوی برای داستان است. این که داستانی از زاویه دید اول شخص روایت شود یا سوم شخص یا دانای کل، قابلیت ها و محدودیت های خاص خودش را دارد که نسبت به داستانی که قرار است روایت شود باید آن قابلیت ها و محدودیت ها سنجیده شود و بهترین راوی انتخاب شود. معمولاً داستان نویسان در آغاز، چه در ذهن و چه در هنگام نوشتن، راوی های مختلف را برای روایت داستان شان امتحان می کنند تا در نهایت به راوی مورد نظر برسند. هر راوی امکاناتی به نویسنده می دهد که به وسیله آنها اطلاعاتی به خواننده بدهد. مثلاً در روایت دانای کل نویسنده می تواند افکار و اندیشه های شخصیت های مختلف را به راحتی در هر کجا که باشند بیان کند. کاری که راوی اول شخص به هیچ وجه نمی تواند و فقط می تواند افکار دیگران را حدس بزند. اما مسئله مهمی که وجود دارد استفاده خلاقانه از این امکانات است. این که نویسنده با انتخاب راوی دانای کل خیال خودش را راحت کند و همه اطلاعات را به راحتی در اختیار خواننده قرار دهد استفاده هنرمندانه از امکانات روایت نیست. یک احساسی که در این موارد پیش می آید نزدیک شدن راوی به نویسنده است. هر زمان که خواننده در هنگام خواندن داستان رد پای نویسنده را ببیند، نسبت به داستان دافعه پیدا می کند. مگر نه این که خواننده باید جذب داستان شود و با شخصیت های داستان همذات پنداری کند. باورپذیری در چنین مواقعی کم می شود. دومین نکته در این گونه موارد گرفتن لذت کشف از خواننده است. اصلاً لذت کشف است که خواننده را پیگیر و طالب نگه می دارد. این که اطلاعات را مثل آبشار جلوی خواننده بریزیم نه تنها هیچ لذتی به او دست نمی دهد بلکه خواننده را دچار سرخوردگی از داستان می کند. خواننده باید در طی داستان از اعمال و رفتار شخصیت ها به کشف مناسبت هایی که مورد نظر نویسنده است پی ببرد، نه این که نویسنده خودش بیاید وسط و همه چیز را آماده تحویل مخاطب دهد یا راوی ای را به عنوان دانای کل موظف سازد تا آن چه را که می خواهد بدون تأمل به خواننده بگوید.
راوی داستان ظاهراً دانای کل است و به طریق سوم شخص روایت می شود. راویِ داستان شلخته است. خیلی حوصله ندارد. یک صحنه نشان می دهد و بعد افکار شخصیت ها را رو می کند. به «داستان» رجوع می کنیم:
«هومن دوباره کتاب را باز می کند و صفحه آخر را می آورد.» این جمله را راوی دانای کل می گوید. توصیف عمل شخصیت است. نشان می دهد که شخصیت چه کار دارد انجام می دهد، بدون این که اثری از راوی یا نویسنده را مخاطب احساس کند و این شیوه مناسبی برای روایت داستان است. اما بلافاصله بعد:
«با خودش فکر می کند، آخر داستان را خواهد خواند و در یک جمله برای آرش خواهد گفت. آرش هم از شر خواندن داستان خلاص خواهد شد و فرصت بیشتری خواهد داشت؛ هرچند که نسبت به هومن بدبین تر خواهد شد گاهی، لازم است آرش از کوره در برود تا به درک درستی برسد. عصبانیت برای آرش مثل داروی تلخ می ماند».
این قسمت افکار هومن را راوی برای خواننده رو می کند. یکی از ساده ترین و دم دستی ترین روش ها در چنین مواقعی استفاده از جملاتی مثل با خودش فکر می کند، توی فکر می رود، با خودش می گوید و امثالهم است. از این نکته هم که بگذریم نوع نثر و نوشتار و استفاده از زمان و زاویه دید شخصیت هاست. اگر نویسنده بعد از جمله«با خودش فکر می کند» این طور بنویسد:
«آخر داستان را می خوانم و در یک جمله برای آرش می گویم، این طوری آرش هم از شر خواندن داستان خلاص می شود و فرصت بیشتری خواهد داشت؛ هر چند که نسبت به من بدبین تر خواهد شد اما مهم نیست گاهی لازم است که آرش از کوره در برود تا به درک درستی برسد. به نظرم عصبانیت برای آرش مثل داروی تلخ است».
به چند نکته برمی خوریم:
اول این که خواننده افکار شخصیت را از زبان خود شخصیت می شنود و این طوری احساس نزدیکی و شناخت بیشتری نسبت به شخصیت پیدا می کند. در این صورت استفاده از لحن و زبان شخصیت نیز میسر می شود.
دوم این که راوی دانای کل به عنوان واسطه کمرنگ تر می شود، طوری که اصلاً احساس نمی شود و خواننده از فضای داستان بیرون نمی آید.
سوم این که در این سه چهار جمله، با پنج بار استفاده از «خواهد» نثر را نازیبا و خواننده را خسته نخواهد کرد.
چهارم این که باید بعد از گفتن جملاتی مثل «با خودش فکر می کند» باید مشخص شود که تا کجا این فکر ادامه پیدا می کند. این را با همان تغییر زمان و زاویه دید می توان انجام داد. به این ترتیب تشتتی که در روایت است از بین می رود. هومن است که با خودش فکر می کند و بعد از چند جمله باز گفته می شود که « هرچند که نسبت به هومن بدبین تر خواهد شد». این جا احساس پرش به خواننده رخ می دهد. مثل این می ماند که اسم من حسن باشد و بگویم «با خودم فکر می کنم که او حسن را خواهد دید و ...» و منظور از حسن داخل جمله خود راوی باشد.
پنجم این که اگر افکار شخصیت را از زبان و لحن شخصیت بیان کنیم جملاتی نظیر « عصبانیت برای آرش مثل داروی تلخ است.» به صادر کردن بیانیه و شعار دادن شبیه نمی شود که نویسنده قصد ارائه آن را به صورت مستقیم دارد و در خود شخصیت مستتر می شود.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧