یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

نوشتن جلوی چشم خلایق

نوشتن جلوی چشم خلایق

(این نوشته کامل نیست؛ اولین جملات را چند هفته پیش نوشته بودم و بعد در مراحل مختلف چند جمله اضافه شد و بعد کم شد و ... . فکری به سرم زد تا این تغییر و تحولاتی که در یک نوشته اتفاق می‌افتد را هم داشته باشم نه فقط اثر نهایی را. دیدم شاید بد نیست این مراحل را در وبلاگ هم بگذارم. من هم مثل شما نمی‌دانم جریان از چه قرار است. باید ببینیم چه می‌شود.)

------------------------------------------------------

«دی‌شب خواب تو را دیدم. با روسری سفید‌ابی‌ات که از زیر چادر زده بود بیرون. ماه. آمده بودی ایستاده بالای سرم. می‌خواستم گل‌های قالی را نگاه کنم اما این بار تو بودی و آسمان. ماه. بی‌هیچ نای حرکت، بهت‌زده نگاهت می‌کردم و خواب‌بودن این خواب مثل آواری ریخت روی سرم وقتی صدای خواهرم بیدارم کرد که سحری آماده شده تنبل‌خان. اما این تنبل‌خان، امشب را دیگر تن به  تنبلی نداده بود برای خواب. چشم‌هایم با طعمی از خواب فروپاشیده زیر پلک‌هایشان باز شدند. ماه. دنبالش‌ می‌گشتم. ماه نبود و بود و او نبود. اگر باید می‌خوابیدم، می‌خوابیدم. پا شدم. یک دست مالان بر خواب‌آلودگی‌چشم‌ها. پف‌کرده و حسرت‌‌آلود. آب. خواب پر. من بیدارترین موجود روی زمینم و خواب دورترین از من. فاصله. چه حقیقت دردناکی. ... »

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :