یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

نوشتن جلوی چشم خلایق /2

«دارم خواب تو را می بینم؛ با روسری سفید‌ابی‌ات که از زیر چادر زده بیرون. ماه. آمده ای ایستاده بالای سرم. می‌خواهم گل‌های قالی را نگاه کنم اما این بار تویی و آسمان. ماه. خطوط چهره ات پیدا، ناپیدا. من تو را می شناسم. جایی دور در گذری یک آن دیده امت. بی‌هیچ نای حرکت، بهت‌زده نگاهت می‌کنم و خواب‌بودن این خواب مثل آواری می ریزد روی سرم وقتی صدای خواهرم بیدارم می کند که سحری آماده شده تنبل‌خان. چشم‌هایم با طعمی از خواب فروپاشیده زیر پلک‌هایشان باز می شوند. ماه. دنبالش‌ می گردم. ماه نیست و هست و او نیست. اگر باید می‌خوابیدم، می‌خوابیدم. پا می شوم. یک دست مالان بر خواب‌آلودگی‌چشم‌ها. پف‌کرده و حسرت‌‌آلود. آب. خواب پر. من بیدارترین موجود روی زمینم و تو دورترین از من. فاصله. چه حقیقت دردناکی. ... »

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :