یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

نوشتن جلوی چشم خلایق/3

«دارم خواب تو را می‌بینم؛ با روسری سفید‌ابی‌ات که از زیر چادر زده بیرون. ماه. آمده‌ای ایستاده بالای سرم. می‌خواهم گل‌های قالی را نگاه کنم، اما این بار تویی و آسمان. ماه. خطوط چهره‌ات پیدا، ناپیدا. خاکستری. نگاهت می‌کنم. چشم‌ها. خم پلک‌ها. از خاکستری به سیاه. مردمک‌ها. نوری ریز می‌لرزد درون‌شان. پلک‌ها می‌آیند پایین. سیاهی. می‌روند بالا. روشنایی. تکان ماهیچه‌های گونه‌ی سمت چپ وقتی نمی‌خواهی بخندی و خنده‌ می‌آید. من تو را می‌شناسم. جایی دور در گذری یک آن دیده‌امت. اسمت را می‌دانم. یادم خواهد آمد. صبر کن. حافظه‌ام خوابیده انگار. اسم تو در دالان‌های شنوایی ذهن‌ام چرخ می‌خورد اما تبدیل به کلمه نمی‌شود. تبدیل به آوا نمی‌شود، اما من حس‌اش می‌کنم. تو آشنایی با من. خطوط چهره‌ات پیدا. بی‌هیچ نای حرکت، بهت‌زده نگاهت می‌کنم. شناختمت‌.

«محمدرضا،‌محمدرضا ... پاشو ... داری خواب می‌بینی؟»

مادرم است. صدایش زنگ بیداری‌ام است. سال‌ها با محمدرضا،‌ محمدرضایش برای رفتن به مدرسه بیدار شده‌ام. چشم‌هایم با طعمی از خواب فروپاشیده زیر پلک‌هایشان باز می‌شوند. ماه. دنبالش‌ می‌گردم. ماه نیست و هست و او نیست. اگر باید می‌خوابیدم، می‌خوابیدم. پا می‌شوم. یک دست مالان بر خواب‌آلودگی‌چشم‌ها. پف‌کرده و حسرت‌‌آلود. آب. خواب پر. من بیدارترین موجود روی زمینم و تو دورترین از من. فاصله. چه حقیقت دردناکی. ... »

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :