یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

نقد داستان‌ «خط خوردگی»

نقدی بر داستان «خط‌خوردگی» نوشته‌ی «علی‌اکبر ناسخیان»/منتشر شده در «لوح»/3 مهر 1387

یک. داستان از روی جلد شروع می شود
بیایید این مسئله را باور کنیم که داستان از همان روی جلد شروع می شود؛ از گرافیک، از عنوان و حتا از اسم نویسنده و بعد اگر شعری، آیه ای باشد، جزو داستان محسوب می شود. هر کلمه جهانی دارد در ذهن خواننده. این کلمات زمینه ای می شود از معنا تا جهان داستان در آن جا گسترده شود. پیش فرض هایی در ذهن خواننده ایجاد می کند که هنگام خواندن داستان رهایش نمی کند و محل رجوع معنایی و گاهی ساختاری می شود.
این فرایند ذهنی برای یک داستان خوان مفید نیست. انتظار خواننده از داستان رسیدن به کشف است. کشفی که خودش از داستان می کند. حتا حضور مستقیم و آشکار نویسنده را در داستان نمی پسندد که بیاید و حرف هایش را بدون استفاده از عناصر داستانی بزند. حالا این مثل چماق می ماند که
  قبل از اتفاقات داستانی با آن خواننده را از قبل آماده کنند که «حواست باشد قرار است این مفهوم در این داستان به تو منتقل شود». نکته بعدی این که از کجا معلوم خود داستان در درون خودش توانسته باشد به این مفهوم مورد نظر برسد.
البته اگر آگاهانه و در ساختار تعریف شده ای این اتفاق بیفتد شاید نتایج دیگری داشته باشد.
در این داستان هر چقدر که عنوان داستان خوب انتخاب شده، آوردن بیت بد عمل کرده است؛ حداقل در ابتدا آوردنش. شاید بهتر می بود این بیت در انتها نوشته می شد.بنده چون این شعر را بعد از خواندن داستان خواندم، آن مشکلاتی که ذکرش رفت برایم پیش نیامد اما حسی که از خواندن این داستان ایجاد شد دور بود از معنای بیت مورد نظر. و به نظر می رسد مفهوم این بیت، معنای الصاقی باشد برای این داستان. در انتهای داستان بیشتر حسی از دلسوزی برای پیرمرد ایجاد می شود تا معنای عرفانی بیت.

دو. طرح
«پیرمرد بی سوادی می خواهد برای پسرش که در جبهه است نامه ای بفرستد. او نامه ای را که گفته و غلام علی برایش نوشته به پست خانه آورده تا پست کند اما نه نشانی ای دارد و نه نامه را داخل پاکت گذاشته. مسئول باجه نامه را می بیند که جز قلم خوردگی و خط خوردگی چیز دیگری نوشته نشده. از پیرمرد می خواهد دوباره حرف هایش را بگوید تا بنویسد. پیرمرد شروع می کند اما نتیجه کار مثل همان نامه اول می شود: خط خوردگی. مسئول باجه خسته می شود و پیرمرد را به باجه ی دیگری می فرستد.»
طرح داستان هم به لحاظ نظام علی و معلولی و هم چینش رویدادها قابل پذیرش است. اطلاعات به موقع به خواننده داده می شود و از عنصر تعلیق
  هم استفاده خوبی شده است. در انتهای داستان نیز با فرستاده شدن پیرمرد به باجه ی دیگر به سبک ساختار دوری می رسیم که البته در جهت مفهوم کلی داستان است.

سه. زبان
زبان داستان جاهایی دچار نقصان است. گفتگوها جاهایی محاوره نوشته شده اند و در بعضی جاها کامل. «او نوشت. من بهش گفتم اون نوشت.»
گویش خاص پیرمرد خوب از کار درنیامده است. باید از اصطلاحات و واژه های خاص استفاده می شد.
زمان افعال را در این جمله ها ببینید:
«پیرمرد نگاهی بهت زده داشت. لب های چروکیده اش به هم می خورد و چشمانش را دو سه بار تنگ تر کرد بلکه بفهمد این مرد لاغر اندام کوتاه قد رنگ و رو رفته چه می گوید»
تصور این جملات ذهن خواننده را دچار پرش خواهد کرد. اول پیرمرد که نگاهی بهت زده داشت. بعد لب های چروکیده اش به هم می خورد. قبلی گذشته ساده و حالا گذشته استمراری. و بلافاصله بعد : چشمانش را دو سه بار تنگ تر کرد ... که یکهو به زمان گذشته ساده برمی گردد با دو سه بار تنگ تر کردن چشم در یک جمله.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧