یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

نوشتن جلوی چشم خلایق/4

 

« دارم خواب تو را می‌بینم؛ با روسری سفید‌ابی‌ات که از زیر چادر زده بیرون. ماه. آمده‌ای ایستاده بالای سرم. می‌خواهم گل‌های قالی را نگاه کنم، اما این بار تویی و آسمان. ماه. خطوط چهره‌ات پیدا، ناپیدا. خاکستری. نگاهت می‌کنم. چشم‌ها. خم پلک‌ها. از خاکستری به سیاه. مردمک‌ها. نوری ریز می‌لرزد درون‌شان. پلک‌ها می‌آیند پایین. سیاهی. می‌روند بالا. روشنایی. تکان ماهیچه‌ی گونه‌ی سمت چپ وقتی خنده‌ات‌ می‌آید و نمی‌خواهی بخندی. می‌خندی؛ گونه‌ها بالا می‌آیند. من تو را می‌شناسم. جایی دور در گذری یک آن دیده‌امت. مطمئنم. حتا اسمت را می‌دانم. زیر زبانم است. نه! نوک زبان نه! زیر زبانم. طعمش‌ هنوز نرفته از زیر زبانم. یادم خواهد آمد. صبر کن. اسم تو در دالان‌های شنوایی ذهن‌ام چرخ می‌خورد اما تبدیل به کلمه نمی‌شود. تبدیل به آوا نمی‌شود، اما من حس‌اش می‌کنم. تو آشنایی با من. نگاهت آشنا. خطوط چهره‌ات پیدا. بی‌هیچ نای حرکت، بهت‌زده نگاهت می‌کنم. شناختمت‌.

«محمدرضا،‌محمدرضا ... پاشو ... داری خواب می‌بینی؟»

مادرم است و صدایش زنگ بیداری‌ام. سال‌ها با محمدرضا،‌ محمدرضایش برای رفتن به مدرسه بیدار شده‌ام. چشم‌هایم با طعمی از خواب فروپاشیده زیر پلک‌هایشان باز می‌شوند. ماه. دنبالش‌ می‌گردم. ماه نیست و هست و او نیست. اگر باید می‌خوابیدم، می‌خوابیدم. پا می‌شوم. یک دست مالان بر خواب‌آلودگی‌چشم‌ها. پف‌کرده و حسرت‌‌آلود. آب. خواب پر. من بیدارترین موجود روی زمینم و او دورترین از من. این، بار سوم است که خوابش را‌ می‌بینم.

آفتاب هنوز بالا نیامده. با حوله دست‌هایم را خشک می‌کنم و همین‌طور از پشت پنجره، آسمان را نگاه می‌کنم. ابرها، سرخ از بارش برفی سنگین. و زمین برف‌پوش و سفید در تاریکی. زمزمه‌ی دعای بعد از نماز مادر تمام شده و رادیوی قدیمی‌اش، آرام قصه و حدیث و مثل می‌گوید. انگار می‌داند همه خوابند و مادر برایم صبحانه آماده کرده است تا هر دو در سکوت دم صبح، صبحانه بخوریم و رادیو گوش کنیم. تا دانشگاه سه ساعت راه است و من هر روز این مسیر را می‌روم و برمی‌گردم. ده روزی می‌شود و دارم فکر می‌کنم می‌شود این هر روز را هر هفته کرد. پنج شبانه‌روز دور از خانه. یک شهر دیگر. ...»

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :