یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

خواب موعود/2

خواب موعود/2

«... پله‌ها را می‌آیم پایین. مادر پشت سرم آب می‌ریزد. کار هر روزش است و اعتقاد دارد باید پشت سر مسافر آب ریخت تا به سلامت برگردد. در آپارتمان به سنگینی باز می‌شود. سوز سرما روی صورتم می‌نشیند. شال‌گردن سفید و بلندم را که دو دور، دور گردنم پیچیده‌ام، روی صورتم تا زیر چشم‌هایم بالا می‌کشم. درخت‌ها، بوته‌ها، چمن‌ها و آسفالت خیابان سفید‌پوش شده؛ همه جا برف. جاپای پدر را روی برف‌ها می‌بینم و خودم جاپاهای تازه‌ای درست می‌کنم. پدر صبحانه را سَرِ کارش می‌خورد و تا من صبحانه‌ام را بخورم، بیدار می‌شود و خودش را به ماشینش می‌رساند، پیکان قدیمی‌اش را روشن می‌کند و منتظر من پایش را پی در پی روی پدال گاز فشار می‌دهد. برای این که مرا به ترمینال برساند باید چند دقیقه‌ای زودتر راه بیفتد تا به موقع سر کارش برسد.

دستگیره‌ی یخ‌زده‌ را می‌گیرم و در را باز می‌کنم. پدر دو دست مشت کرده‌اش را جلوی دهانش گرفته و ها می‌کند تا گرم شوند. روی صندلی چرمِ خشک و سرد می‌نشینم. بخار نفس‌‌هایمان در این سرما تنها گرمای توی ماشین‌ است. از این‌جا تا ترمینال بیست‌ دقیقه‌ای راه است و در این بیست دقیقه پدر فقط روبرو را نگاه می‌کند و من گه‌گاه سرم را این ور و آن ور می‌چرخانم که یعنی متوجه چیزی یا جایی شده‌ام. بعد از این که دانشگاه قبول شده‌ام، این رساندن به ترمینال باعث شده بیشترین زمان را با پدر بگذرانم؛ پدر و پسر. پدر سعی می‌کند با من حرف بزند: «از دانشگاه چه خبر؟» سؤال‌های کلی‌ای که هر جوابی می‌شود به‌شان داد. جواب‌های من کوتاه است: «با یکی‌دو نفر می‌خواهیم خانه بگیریم». درخواست‌هایم را توی این موقعیت‌ها مطرح می‌کنم؛ در جواب سؤال‌های کلی. دیگر به مادر نمی‌گویم که بگوید چی لازم دارم یا چه کار می‌خواهم بکنم. سعی می‌کنم خودم بگویم و این بهترین فرصت است. دیگر نمی‌خواهم هر روز شش ساعت تو راه باشم و وقتم را هدر بدهم. توی مینی‌بوس که نمی‌شود چیزی خواند؛ خستگی و خطرش به کنار. غیر از این دلایل منطقی‌ برای پدر، ته دلم دوست دارم از خانواده‌ام دور شوم. کنده شوم و برای خودم آدم مستقلی باشم اما وقتی موقع پیاده شدن پدر چند اسکناس‌ تاشده‌ی هزارتومانی را به طرفم می‌گیرد می‌فهمم که با استقلال واقعی هنوز خیلی فاصله دارم. پدر این را خوب می‌فهمد و چشم‌هایش با رضایتی پنهان از من می‌خواهند که پول را بگیرم و صدایش را در نیاورم. صدایش را درنمی‌آورم. ... »

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧
تگ ها : خواب موعود