یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

خواب موعود/3

خواب موعود/3

«... جاده‌ی کوهستانی. مینی‌بوس و صندلی‌های تنگ و رنگ و رو رفته‌اش با بوی نای دم صبح،‌ مسافرهای آشنا و غریبه‌اش را با تکان تکان راه می‌برد. غریبه‌ام. سردم است و دست‌هایم را توی جیب‌های کاپشن‌ام فرو برده‌ام. باید از این فرصت‌ها استفاده کنم. من وقت ندارم و زمان آن قدر سریع و باعجله می‌گذرد که تا به خودم بیایم روزم تمام شده و مدت زمان مطالعه‌ی آن روزم را که حساب می‌کنم، به بیشتر از پنج ساعت نمی‌رسد؛‌ پنج ساعت از بیست و چهار ساعت. البته وقتی را که برای کتاب‌های درسی دانشگاه تلف می‌کنم جزو زمان مطالعه به حساب نمی‌آورم.

«سرود نخستین. ای الهه‌ی شعر، خشم آخیلوس فرزند پله را بسرای، خشمی دلازار که دردهای بی‌شمار مردم آخائی را فراهم کرد و آن‌همه نفوس مغرور و دلیر را به‌ کام مرگ افگند و پیکرهایشان را طعمه‌ی سگان و پرندگان بی‌شمار کرد، تا اراده‌ی زئوس خدای خدایان انجام پذیرفت. ای الهه، از آن روزی سخن آغاز کن که ستیزه‌ای شوم میان آگاممنون فرزند آتره که پادشاه مردم بود و آخیلوس دلاور که از نژاد خدایان بود نفاق افکند.»

«ایلیاد» را شروع کرده‌ام به خواندن. کند جلو می‌رود. جان می‌کنم تا صفحه‌ای از آن را بخوانم اما با خواندنش احساس سنگینی می‌کنم، و این برایم خوشایند است. کتاب را می‌بندم و روزنامه‌ی دیروز را درمی‌آورم. خبرها، سرمقاله و صفحه‌ی هنری را خوانده‌ام و حالا نوبت صفحات سیاسی است. همه را می‌خوانم و اسم‌ها توی ذهن‌ام می‌ماند. همه‌ی احزاب مملکت را می‌شناسم و اسم‌ آدم‌های گنده‌شان را می‌دانم. چند حزب به تازگی اعلام موجودیت کرده‌اند و تعداد روزنامه‌ها روز به روز زیادتر می‌شود. چند هفته‌ی دیگر انتخابات انجمن دانشکده است و به سرم زده کاندیدا شوم. هنوز کسی مرا نمی‌شناسد. ترم اولی‌ام و طبق قانون دانشگاه باید به ترم بالایی‌ها احترام بگذارم. «ترم بوقی» صفتی است که این روزها زیاد می‌شنوم اما من محل‌شان نمی‌گذارم و کار خودم را می‌کنم. دانشکده، دو سه سال است که راه افتاده و بیشتر شبیه یک خانه‌ی دوطبقه‌‌ی مسکونی است؛ کتاب‌خانه ندارد، سالن مطالعه ندارد، سلف سرویس ندارد و با یکی از رستوران‌های شهر قرارداد بسته‌اند. خوابگاه به تعداد دانشجویان شهرستانی هم ندارد و به ما که شهرمان نزدیک‌تر است اتاق نرسیده.

ما چهار نفریم؛ من و حامد و سعید و بهزاد. امروز عصر چهار نفری راه افتاده‌ایم دنبال خانه‌ی دانشجویی. ...»

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : خواب موعود