یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

خواب موعود/4

خواب موعود/4

« ما چهار نفریم؛ من و حامد و سعید و بهزاد. امروز عصر چهار نفری راه افتاده‌ایم دنبال خانه‌ی دانشجویی. یک اتاق هم باشد بس‌مان است، اما: «نداریم»، «مجردید؟»، «چهارتا دانشجو؟». این‌جا به مجردها خانه اجاره نمی‌دهند. برمی‌گردیم به خوابگاه تا شب را در اتاق هم‌کلاسی‌ها بمانیم. خوابگاه به کندوی زنبور عسل می‌ماند. دانشجوها با لباس‌های زیرشان از این اتاق به آن اتاق در حرکت‌اند. همه‌ی کسانی را که با سر و وضع اتوکشیده در دانشکده می‌دیدیم این‌جا با شلوارک و تمبان‌های رنگارنگ از جلومان رد می‌شوند و عین خیال‌شان نیست. از مقابل در هر اتاقی که رد می‌شوم صدایی به گوش می‌رسد؛ انواع ترانه‌ها را می‌شود شنید. من رفته‌ام به اتاق ایلیا. هم‌اتاقی ایلیا درس‌خوان است و رفته است اتاق دوست درس‌خوانش تا درس بخواند. ایلیا برایم توی لیوان چای می‌ریزد و  بعد سیگارش را می‌گیراند. بوی سیگار اذیتم می‌کند اما چیزی نمی‌گویم. سیگار کشیدن ایلیا را دوست دارم. طوری سیگار می‌کشد که آدم هوس می‌کند سیگار بکشد. سیگار را می‌گذارد گوشه‌ی لبش و پک می‌زند؛ پک عمیق. ماهیچه‌های زیر چشم‌هایش جمع می‌شوند و نگاهش خالی می‌شود. دود را از دماغ و دهانش می‌دهد بیرون. به سرفه می‌افتم. «برام عجیبه سیگار نمی‌کشی؟» ایلیا می‌گوید و بلند می‌شود پنجره را باز می‌کند. سرما هجوم می‌آورد. بخار چایی دیده می‌شود. کف دستم را بالای بخار چای می‌گیرم. «داشتی می‌گفتی!». از «هبوط در کویر» شریعتی می‌گفت. می‌گفت چند بار خوانده است و هر بار که می‌خواند یک حس‌ تازه‌ای پیدا می‌کند. فصل «دوست داشتن از عشق برتر است» را همین طور بین حرف‌هایش می‌خواند: «عشق یک جوشش کور است  پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال». چیزی نمی‌گویم. سکوت کرده‌ام؛‌ انگار همان سکوتِ پر از ناگفته‌های شریعتی. ایلیا گوش می‌خواهد و من سراپا گوشم. گوش و فکر. به کلمات فکر می‌کنم، به عشق، به دوست داشتن. به عهدی که با خود بسته‌ام. به کفش‌های کتانی‌ام که دیگر حتا نگاه‌شان هم نمی‌کنم. کتانی‌های دوست‌داشتنی من که هر لک و پیس و گل و لای‌ خشک‌شده‌‌ی لای شیارهایش، هر خراش و سوراخ‌اش پر از خاطره‌های سنگین است. سنگینی‌‌شان را احساس می‌کنم وقتی از کنار یادم رد می‌شوند و هر چه قدر هم که خودم را به آن راه می‌زنم فایده‌ای ندارد. این زخم‌ها هنوز تازه‌اند. گرم‌اند. درد دارند. می‌سوزند. اما من تحمل خواهم کرد. «و گاه، میان دو بیگانه‌ی ناهمانند، عشق جرقه می‌زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی‌بینند،‌ پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره‌ی یکدیگر را می‌توانند دید و در این‌جا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره‌ی هم می‌نگرند، احساس می‌کنند که هم را نمی‌شناسند و بیگانگی و نا‌آشنایی پس از عشق که درد کوچکی نیست فراوان است.»

به ایلیا می‌گویم کتاب را امانت بدهد. دیگر نمی‌توانم این جمله‌های پی در پیِ پر از عشق و دوست داشتن را که حضور یکی عدم دیگری‌ست، تحمل کنم. ...»

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : خواب موعود