یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

خواب موعود/5

خواب موعود/5

« ... دارم خواب تو را می‌بینم. آمده‌ای ایستاده بالای سرم. هزار سال است که می‌شناسمت؛ بی‌روسری سفیدابی،‌ بی‌چادر. ماه. تو چادر سر نمی‌کردی! می‌خندی. چهره‌ات؛ مانده‌گارترین نقشِ لوح ذهن‌ام است؛ جامانده‌ در کودکی‌هایم، در ابتدای نوجوانی. حالا چه می‌خواهی از من؟‌ من‌ِ بزرگ‌شده‌ی عاقل. بالغ. مردمک‌ها دو دو می‌زنند. سو سو. ستاره. دور. آمده‌ای باز نزدیک. ماه. من بزرگ شدم و تو ماندی و منِ مانده در کودکی‌هایم، در ابتدای نوجوانی. دور. همان جا بمان! می‌ماندی. مانده بودی. نخند! من دلم می‌لرزد. می‌لرزید. لرزیده بود. داشتم فراموش‌ات می‌کردم ستاره؛ حالا ماه، با چادر و روسری سفیدابی‌ات. بمان در همان کودکی‌ها. کاش بزرگ نمی‌شدی هیچ وقت، کاش بزرگ نمی‌شدم. کاش بزرگ نمی‌شدیم.

«محمدرضا، محمدرضا... چه‌ت شده؟»

ایلیاست. بیدار می‌شوم و به اطراف نگاه می‌کنم. تاریکی. بوی سیگارِ مانده. یادم می‌افتد خواب‌گاه‌ام و به اندازه‌ی یک شهر از اتاق‌ام دور افتاده‌ام. از صدای مادر. از اخم پدر. بلند می‌شوم و از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. صدای اذان از دور می‌آید. ایلیا برگشته سرجایش و خوابیده‌ است. باید آبی به سر و صورتم بزنم. ...»

 

 

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : خواب موعود