یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

استحجاج

 

استحجاج

«چند شب پیش همین‌طور برای خودم چای ریخته بودم از چای‌ساز تازه‌ خریده‌شده‌مان و لم ‌داده به صندلی چرخان پشت سیستم تدوین و چای هورت می‌کشیدم و از سیما برنامه‌ای را که در مورد حج پخش می‌شد تماشا می‌کردم که اشک‌هام همین‌طور ریخت پایین. انگار بچه‌ای که مادرش را بخواهد وقتی جایی غریب گم شده است.

هیچ وقت برای حج عمره دانشجویی نخواستم ثبت نام کنم. شاید هنوز دل‌تنگی‌ام آن قدر نشده بود (شاید اگر با همین حسی که حالا دارم، بودم ثبت نام می‌کردم،‌ نمی‌دانم) اما یک احساس خاصی  در مورد حج داشته‌ام، مصداق آن جکی است که همشهری ما از امام رضا(ع) به اصرار درخواست برنده شدن در قرعه کشی بانک داشته بدون این که حسابی در آن بانک باز کرده باشد. (این‌ها برای شماها جک‌اند برای ما غیر از این که خاطره‌‌اند ریشه‌های فلسفی- دینیِ عمیقی دارند که خیلی‌ها از درک‌شان عاجزند)! خواسته‌ی من هم از حضرت حق در مورد حج همین گونه است: دلم می‌خواست، دلم می‌خواهد بدون این که جایی حسابی باز کنم یا اسمی بنویسم یک‌هو دستی دستم را بگیرد ببرد خانه‌ی خدا. انتظار زیادی‌ نیست. کمی زیادی عاشقانه است. شاید، نمی‌دانم.

خدایا در تقدیر ما هم قرار بده زیارت مدینه و مکه‌ات را!»

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧
تگ ها : دل‌نوشت