یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قطعه

 

قطعه‌ای برای ابتدای زمستان و درختان به خواب رفته

 

«برف خواهد بارید. نرم نرمک. سفید سفید. ما روزی خواهیم خندید زیر برف‌های ریزان روی سرمان. به آسمان نگاه‌کنان دهان‌مان را باز خواهیم کرد تا گُلَک‌های برف روی زبان‌مان بیفتد و در همان لحظه آب شود و احساسی ریز با طعمی ناگهانی ثبت شود بر ذهن‌های خسته‌یمان. آلوده‌گی‌ را فراموش خواهیم کرد و آسمان آبی را به یاد خواهیم آورد. همان آبیِ آسمانی‌ای که در کتاب‌ها می‌خوانیم یا در تابلوها می‌بینیم که با آب‌رنگ روی بوم نقاشی کشیده‌اند و فکر می کنیم قدیم‌ها چه قدر آسمان جور دیگری می‌شد. حالا آفتاب زده‌است و سرمای بعد از برف‌ریزان روی صورت‌مان نشسته؛ سرمای مرطوبِ دل‌چسبی که دل آدم غنج می‌زند از طراوت‌اش. انگار زمین خلوت شده‌ باشد، صدای درگوشی حرف زدن دو مردی که دو سه کوچه آن ورتر جلوی در خانه‌شان را پارو می‌کنند یا پشت‌بام‌شان را به گوش می‌رسد و صداهای تاپ تاپ تاپِ افتادن کُپه کُپه برفِ پاروشده. صدای ماشین نباید باشد. شاید یکی از آن قدیمی‌ها از دور رد شود که نمی‌دانیم از کجا آمده و به کجا می‌رود. تازه آن هم صدای برف دارد. شنیده‌اید صدای تک‌ماشینی را که از دور روی برف‌های انبوه آرام می‌راند؟ اما در این بهشتِ سفید شده، درخت‌ها خوابیده‌اند. ما پاهای‌مان را محکم به تنه‌ی درخت‌ها خواهیم کوبید تا برف‌های روی شاخه‌هاشان بریزد سرمان، روی گردن‌مان که خوش‌‌حالانه شیطنت کرده‌باشیم و شاید هم درختی خمیازه بکشد و بیدار شود ببیند چه خبر شده این دنیا. آهای درخت سیب! چنار، تبریزی بیدار شوید! شما توی این سرما چطور خوابیده‌اید؟ با این همه برفی که روی شاخه‌هایتان نشسته است، چطور همین‌طور بی‌خیال ایستاده به خواب رفته اید؟ بیدار نخواهند شد. ما ولی برای خودمان الکی داد خواهیم زد. برف‌ها را گلوله خواهیم کرد و پرتاب‌کنان به هرجا که شود خواهیم دوید. بگذارید چندتاشان هم بخورد به بزرگ‌ترهای از همه جا بی‌خبر که کودکی‌هایشان را هم فراموش کرده‌اند بی‌چاره‌ها و همان‌طور زیر سبیل‌هایشان فحش بدهند. آفتاب باید بتابد اما نه آن‌قدر تند و گرم که زود برف‌ها آب شوند. همان قدر که روشن کند شهر کوچک قشنگ رویاییِ ما را کافی‌ست. تازه سفیدیِ برف‌ها خودشان روشنایی می‌آورند. حالا باید صدای چکش‌های بادی شهرداری بیدارم کند از خواب و من تمام نقاشی‌هایم را که روی بخار پنجره‌ها کشیده‌ام با دست پاک کنم تا آسمان واقعی را ببینم.»

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧
تگ ها : دل‌نوشت