یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

خواب موعود/9

 

خواب موعود/9

« ... سه ساعت تمام حرف زدیم و خسته شدیم. حالا همه خوابند. قطار به راه خودش با همان صدای تکراریِ غم‌پَراکَنَش ادامه می‌دهد. خوابم نمی‌برد. همین‌طور دراز کشیده‌ام روی تخت و سقف کوپه را نگاه می‌کنم. دستم را می‌برم بالا. کف دستم را به سقف می چسبانم؛ چه‌قدر نزدیک! دستم سرد می‌شود و می‌لرزد. برمی‌گردم این‌وری. حامد خوابش برده و آرام آرام صدای خُر و پُف‌اش بلند می‌شود. توی بحث دعوای‌مان شد. سر هم داد کشیدیم. اول او داد کشید. گفتم ما باید حساب شده عمل کنیم. گفت چیه ترسیدی؟ گفتم از ترس نیست. گفت می‌ترسی. گفتم از ترس نیست. گفت آره از ترس نیست. گفتم تو حالیت نیست، ما باید حواس‌مان جمع باشد. گفت خودت نفهمی! داد کشید. گفتم تو خیلی به درد هیزم زیر دیگ می‌خوری، پسر شجاع! داد نکشیدم. از کوره در رفت. فحش داد. یقه‌اش را گرفتم. جدامان کردند. ...»

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧
تگ ها : خواب موعود