یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قضیه

قضیه

 

یک هو وارد کلاس شد و بدون این که به بچه ها نگاه کند، سر به زیر و در حالی که دستش را به نشانه ی بنشینید بنشینید تکان می داد رفت نشست سر جایش آن جلو. انگار عذاب بکشد از این که شاگردها به احترام او از جا برمی خیزند. معلم هندسه بود. کیفش را گذاشت روی میز و عینکش را درآورد و زد به چشم هایش. باید قضیه اثبات می کرد. برگشت به سمت تخته سیاه. چند نفر آن  ته ریزریزکی خندیدند. تخته سیاه پر از شعرهای عاشقانه بود با دست خط های مختلف. تو در تو. خوش خط. بد خط. همه را خواند. یکی این جلو آب دهانش را قورت داد: «آقا پاکشون کنم؟» با دست گفت «نه» و بلند شد. تخته پاک کن را برداشت و آرام همه را پاک کرد و بعد با خطی خوش نوشت: «بیایید لذت نچشیدن لذت ها را بچشیم.» و بعد پاکش کرد. باید قضیه اثبات می کرد.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧