یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

خدا

خدا

 

گفت: سر کلاس خدا منم. با تحکم گفت و توی چشم های تک تک بچه ها زل زد. آن ته کسی  جیک اش در نمی آمد. یک دستش را برد بالای سرش و یک پایش را کوبید زمین و گفت: خدای این کلاس منم. صدایی از کسی در نیامد. همه به چشم های او زل زده بودند. بلندتر گفت: اینجا خدا منم و فریاد کشید: فهمیدید؟ کسی از جایش تکان نخورد. مردمک ها همه به یک نقطه دوخته شدند. همه سنگ شده بودند.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧