یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

خواب موعود/9

 

خواب موعود/9

« ... سه ساعت تمام حرف زدیم و خسته شدیم. حالا همه خوابند. قطار به راه خودش با همان صدای تکراریِ غم‌پَراکَنَش ادامه می‌دهد. خوابم نمی‌برد. همین‌طور دراز کشیده‌ام روی تخت و سقف کوپه را نگاه می‌کنم. دستم را می‌برم بالا. کف دستم را به سقف می چسبانم؛ چه‌قدر نزدیک! دستم سرد می‌شود و می‌لرزد. برمی‌گردم این‌وری. حامد خوابش برده و آرام آرام صدای خُر و پُف‌اش بلند می‌شود. توی بحث دعوای‌مان شد. سر هم داد کشیدیم. اول او داد کشید. گفتم ما باید حساب شده عمل کنیم. گفت چیه ترسیدی؟ گفتم از ترس نیست. گفت می‌ترسی. گفتم از ترس نیست. گفت آره از ترس نیست. گفتم تو حالیت نیست، ما باید حواس‌مان جمع باشد. گفت خودت نفهمی! داد کشید. گفتم تو خیلی به درد هیزم زیر دیگ می‌خوری، پسر شجاع! داد نکشیدم. از کوره در رفت. فحش داد. یقه‌اش را گرفتم. جدامان کردند. ...»

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧
تگ ها : خواب موعود

خواب موعود /8

خواب موعود/8

« ... پنج نفریم در یک کوپه‌ی شش نفری. جلسه‌ی سالانه‌ی انجمن‌های دانشگاه‌هاست و ما هم دعوت شده‌ایم. سفر به هر بهانه‌ای که باشد خوب است؛ رها شدن از آن دانشکده‌ی کوچکِ دل‌گیر. اولین بار است که سوار قطار می‌شوم. می‌آیم توی راه‌رو و از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم؛ با موسیقیِ تَلَق تَتَلَقِ چرخ‌های قطار، دل آدم سنگین می‌شود. سفر حسرت‌ و شوق را با هم دارد؛ حسرت رفتن و شوق رسیدن. دور شدن، نزدیک شدن. خودم را جمع می‌کنم. مردی می‌خواهد رد ‌شود. از چند کوپه‌ آن طرف‌تر صدای خنده‌ می‌آید. صدای دختر می‌گوید: «چقدر گرم شده!» و نزدیک‌تر می‌آید. در کوپه‌شان باز می‌شود. نیمه‌ی صورت از کنار در می‌آید بیرون؛ چهره‌ی آشنا. می‌خندد. نگاهش می‌کنم. چشم‌هایش جمع می‌شوند و گونه‌هایش می‌‌آیند بالا. صدای خنده‌ی بچه‌ها از دور. بعد از فوتبالِ ظهرِ تابستان. همه لبه‌ی حوضِ کنارِ ویلایی‌ها نشسته‌‌ایم. آمده‌ایم برای آب‌خورانِ بعد از فوتبال؛ با کفش‌های کتانیِ‌مان. پیراهنِ تیم ملی‌اش را پوشیده، قرمز؛ عین همان را که من هم تنم کرده‌ام. شاخه‌ی درخت را توی آب این ور و آن ور می‌برد. انعکاس نور روی صورتش تکان می‌خورد، توی چشم‌هایش. حواسش به من نیست. آن یکی دستش را می‌برد توی آب. تکان می‌دهد. دستش زیر آب خنک شده. لب پایینی‌اش را آرام گاز می‌گیرد. دستم را می‌برم زیر آب. آهسته تکان می‌دهم. خیلی مانده تا شاخه‌ی درخت به دستم بخورد. دستم را می‌برم نزدیک‌تر. حواسش به من نیست. ناگهان یکی با توپ محکم می‌کوبد روی آب. آب موج می‌شود، قطره قطره می‌شود می‌آید هوا. شَتَک می‌زند توی صورت. توی موهای کوتاه پسرانه‌اش. قطره‌های آب لای موهای ریز ابروهایش،‌ روی پلک‌ها. آرام به هم می‌خورد. می‌آید پایین، روی گونه‌ها. دماغ لاغر کشیده‌اش. کروک‌های ریز پشت لب. یک قطره می‌افتد روی چانه‌اش، سُر می‌خورد می‌آید پایین. دارد کنده می‌شود از چانه‌اش. شاخه‌ی درخت را بلند می‌کند هوا. همه پا می‌گذاریم به دو. نیمه‌ی صورت می‌رود تو. نفسم را می‌دهم بیرون. «آقا؟». مردی رو به رویم ایستاده و سیگاری خاموش بین لب‌هایش است. «آتش داری؟». «آتش؟» و همین طور نگاهش می‌کنم. مرد سرش را تکان می‌دهد و می‌رود. من می‌مانم و این خاطره‌هایی که گاه به گاه با هر بهانه و نشانه‌ای به سراغم می‌آیند. من فراموشش کرده‌ام. این را هزار بار به خودم گفته‌ام و باز هم می‌گویم. من فراموشش کرده‌ام و این احساس‌ها مربوط می‌شود به کودکی‌هایمان که جایی دور در گوشه‌ی ذهنم باقی‌ مانده‌اند و بعد از هر نشان آشنایی، نیرویی غریب مرا این طور از زمان و مکان می‌کَنَد می‌برد به هشت، نه سال پیش. ده ساله‌گی، یازده ساله‌گی.

حامد صدایم می‌زند:‌ »جلسه شروع شد، نمی‌آیی تو؟». ...»

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧
تگ ها : خواب موعود

خواب موعود/7

 

خواب موعود/7

« ... نفر دوم انتخابات شده‌ام و در جلسه‌ی پنج نفره‌ی اعضای هیئت مرکزی به عنوان مسئول کمیته‌ی فرهنگی انتخاب می‌شوم و اولین برنامه‌ام نمایش فیلم در خواب‌گاه است. توی ویدئوکلوپ دنبال یک فیلم هنری می‌گردم. از این‌هایی که تلویزیون نشان نمی‌دهد و دیگر قدیمی هم شده. برای شب اول «مسافران» خوب است؛ با خودم می‌گویم.

دانش‌کده ویدئو ندارد، و تنها تلویزیون خواب‌گاه همیشه فوتبال پخش می‌کند. ناچار با یک ویدئوی اجاره‌ای زمان نمایش فیلم را نیمه‌های شب اعلام می‌کنیم. فوتبال تمام می‌شود و تماشاگران هیجانی‌اش با ته‌فحش‌هایی که زیر زبان‌شان مانده بلند می‌شوند و بالش‌کشان به سمت اتاق‌هایشان می‌روند. من می‌مانم و یک نفر که همان‌جا موقع تماشای فوتبال خوابش برده و ایلیا که می‌گوید: «بی‌خودی منتظری، کسی نمی‌آید». «چند دقیقه‌ی دیگر صبر می‌کنیم». یک نفر می‌آید. بهزاد است. منتظر من مانده تا با هم برگردیم خانه‌مان. سه نفری فیلم را می‌بینیم و گنگ و خسته و خواب‌آلود می‌رویم اتاق ایلیا. نزدیکی‌های اذان صبح است و آرام آرام چراغ‌های اتاق‌ها خاموش می‌شوند. خلوت‌‌ترین زمان خواب‌گاه. احساس می‌کنم چیزی را از دست داده‌ام. با این احساس خوابم می‌برد. ...»

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧
تگ ها : خواب موعود

خواب موعود/6

 

خواب موعود/6

« ... دو روز است که این‌جا آمده‌ایم؛ یک اتاق از خانه‌ای که دو اتاق دیگرش هم دانش‌جوها زندگی می‌کنند. اتاقِ سه در سه‌یی که هر چهارتامان وقتی دراز می‌کشیم برای خواب، دیگر جایی نمی‌ماند برای بخاری. برای همین یک بخاری برقی کوچک گرفته‌ایم و با دو مفتول فلزی از دیوار آویزان کرده‌ایم. از هیچی به‌تر است. زیرش دمر دراز کشیده‌ام، پتو رویم و بالش زیر سینه‌ام دارم متن سخن‌رانی‌ام را آماده می‌کنم. پیِ‌ این فرصت بودم و سر کلاس زمین‌شناسی نرفتم. فردا روز انتخابات انجمن است و امروز در دانش‌کده، کاندیداها باید سخن‌رانی کنند. حالا دیگر چند نفری مرا می‌شناسند؛‌ هم‌کلاسی‌ها و بعضی‌ هم ترمی‌ها و ترم‌بالایی‌ها. می‌خواهم از وضعیت سیاسی و فرهنگی دانش‌کده انتقاد کنم؛ از نبود کتاب‌خانه و ابتدایی‌ترین امکانات آموزشی و فرهنگی. از روحیه‌ی محافظه‌کارانه‌ی دانش‌جوها و مسئولین دانش‌کده. از اهداف کوتاه‌مدت و بلندمدت نوشته‌ام؛ از چالش‌ها و راه‌کارها. از جامعه‌ی مدنی. از گفت‌گو و تساهل و تسامح. دو صفحه‌ای نوشته‌ام و چندین بار پیش خودم می‌خوانم تا کاملن مسلط باشم. حذف می‌کنم، اضافه می‌کنم. دل‌شوره دارم. این اولین بار است که قرار است جلوی یک جمع جدی، حرف‌های جدی بزنم. دارد دیر می‌شود. برای آخرین بار متن را با صدای بلند می‌خوانم.

توی راهرویی که کلاس‌ها را به هم وصل می‌کند، صندلی چیده‌اند و ته‌اش یک میز. نوبت من رسیده‌ است. نفر قبلی یک سال از ما قدیمی‌تر بود و راحت حرف‌هایش را زد و رفت نشست. الان دارند برایش کف می‌زنند و مجری مراسم اسم مرا صدا زده است. دست‌ها را می‌بینم که به هم می‌خورند و صدایی که آرام آرام تبدیل به زوزه‌ی باد می‌شود در کاسه‌ی سرم. بلند شده‌ام و راه افتاده‌ام به سمت میز بزرگ. پاهایم به لرزشی خفیف افتاده‌اند. انگار اختیاری از خودم نداشته باشم و نیروی محتومی مرا وادار می‌کند این مسیر را طی کنم. زمان چقدر کند می‌گذرد!

حالا رسیده‌ام. نگاه می‌کنم. دست‌ها به هم نمی‌خورد اما آن زوزه‌ی باد هنوز توی کاسه‌ی سرم می‌پیچد. آب دهانم خشک شده و صدای قلبم از درون مثل صدای طبل‌های آغاز نبرد است که فقط خودم می‌شنوم. خودم؟ من این‌جا چه کار می‌کنم؟ چه می‌خواستم بگویم؟ برای چه آمده‌ام؟‌ تمام کلمات از ذهنم فرار کرده‌اند. همه‌ی چشم‌ها به سمت من است. از من چه می‌خواهند؟ دست‌هایم می‌لرزند و کاغذها به هم ساییده می‌شوند. کاغذها! یادم می‌افتد. این متن سخن‌رانی‌ام است. باید از رویش بخوانم. نجات پیدا کرده‌ام. با پشت دست دانه‌های عرق را از پیشانی‌ام پاک می‌کنم و نفسم را می‌دهم بیرون. صدایم در نمی‌آید. با تمام وجود زور می‌زنم و اولین کلمه از حلقوم‌ام بیرون می‌افتد. ...»

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : خواب موعود

خواب موعود/5

خواب موعود/5

« ... دارم خواب تو را می‌بینم. آمده‌ای ایستاده بالای سرم. هزار سال است که می‌شناسمت؛ بی‌روسری سفیدابی،‌ بی‌چادر. ماه. تو چادر سر نمی‌کردی! می‌خندی. چهره‌ات؛ مانده‌گارترین نقشِ لوح ذهن‌ام است؛ جامانده‌ در کودکی‌هایم، در ابتدای نوجوانی. حالا چه می‌خواهی از من؟‌ من‌ِ بزرگ‌شده‌ی عاقل. بالغ. مردمک‌ها دو دو می‌زنند. سو سو. ستاره. دور. آمده‌ای باز نزدیک. ماه. من بزرگ شدم و تو ماندی و منِ مانده در کودکی‌هایم، در ابتدای نوجوانی. دور. همان جا بمان! می‌ماندی. مانده بودی. نخند! من دلم می‌لرزد. می‌لرزید. لرزیده بود. داشتم فراموش‌ات می‌کردم ستاره؛ حالا ماه، با چادر و روسری سفیدابی‌ات. بمان در همان کودکی‌ها. کاش بزرگ نمی‌شدی هیچ وقت، کاش بزرگ نمی‌شدم. کاش بزرگ نمی‌شدیم.

«محمدرضا، محمدرضا... چه‌ت شده؟»

ایلیاست. بیدار می‌شوم و به اطراف نگاه می‌کنم. تاریکی. بوی سیگارِ مانده. یادم می‌افتد خواب‌گاه‌ام و به اندازه‌ی یک شهر از اتاق‌ام دور افتاده‌ام. از صدای مادر. از اخم پدر. بلند می‌شوم و از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. صدای اذان از دور می‌آید. ایلیا برگشته سرجایش و خوابیده‌ است. باید آبی به سر و صورتم بزنم. ...»

 

 

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : خواب موعود

خواب موعود/4

خواب موعود/4

« ما چهار نفریم؛ من و حامد و سعید و بهزاد. امروز عصر چهار نفری راه افتاده‌ایم دنبال خانه‌ی دانشجویی. یک اتاق هم باشد بس‌مان است، اما: «نداریم»، «مجردید؟»، «چهارتا دانشجو؟». این‌جا به مجردها خانه اجاره نمی‌دهند. برمی‌گردیم به خوابگاه تا شب را در اتاق هم‌کلاسی‌ها بمانیم. خوابگاه به کندوی زنبور عسل می‌ماند. دانشجوها با لباس‌های زیرشان از این اتاق به آن اتاق در حرکت‌اند. همه‌ی کسانی را که با سر و وضع اتوکشیده در دانشکده می‌دیدیم این‌جا با شلوارک و تمبان‌های رنگارنگ از جلومان رد می‌شوند و عین خیال‌شان نیست. از مقابل در هر اتاقی که رد می‌شوم صدایی به گوش می‌رسد؛ انواع ترانه‌ها را می‌شود شنید. من رفته‌ام به اتاق ایلیا. هم‌اتاقی ایلیا درس‌خوان است و رفته است اتاق دوست درس‌خوانش تا درس بخواند. ایلیا برایم توی لیوان چای می‌ریزد و  بعد سیگارش را می‌گیراند. بوی سیگار اذیتم می‌کند اما چیزی نمی‌گویم. سیگار کشیدن ایلیا را دوست دارم. طوری سیگار می‌کشد که آدم هوس می‌کند سیگار بکشد. سیگار را می‌گذارد گوشه‌ی لبش و پک می‌زند؛ پک عمیق. ماهیچه‌های زیر چشم‌هایش جمع می‌شوند و نگاهش خالی می‌شود. دود را از دماغ و دهانش می‌دهد بیرون. به سرفه می‌افتم. «برام عجیبه سیگار نمی‌کشی؟» ایلیا می‌گوید و بلند می‌شود پنجره را باز می‌کند. سرما هجوم می‌آورد. بخار چایی دیده می‌شود. کف دستم را بالای بخار چای می‌گیرم. «داشتی می‌گفتی!». از «هبوط در کویر» شریعتی می‌گفت. می‌گفت چند بار خوانده است و هر بار که می‌خواند یک حس‌ تازه‌ای پیدا می‌کند. فصل «دوست داشتن از عشق برتر است» را همین طور بین حرف‌هایش می‌خواند: «عشق یک جوشش کور است  پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال». چیزی نمی‌گویم. سکوت کرده‌ام؛‌ انگار همان سکوتِ پر از ناگفته‌های شریعتی. ایلیا گوش می‌خواهد و من سراپا گوشم. گوش و فکر. به کلمات فکر می‌کنم، به عشق، به دوست داشتن. به عهدی که با خود بسته‌ام. به کفش‌های کتانی‌ام که دیگر حتا نگاه‌شان هم نمی‌کنم. کتانی‌های دوست‌داشتنی من که هر لک و پیس و گل و لای‌ خشک‌شده‌‌ی لای شیارهایش، هر خراش و سوراخ‌اش پر از خاطره‌های سنگین است. سنگینی‌‌شان را احساس می‌کنم وقتی از کنار یادم رد می‌شوند و هر چه قدر هم که خودم را به آن راه می‌زنم فایده‌ای ندارد. این زخم‌ها هنوز تازه‌اند. گرم‌اند. درد دارند. می‌سوزند. اما من تحمل خواهم کرد. «و گاه، میان دو بیگانه‌ی ناهمانند، عشق جرقه می‌زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی‌بینند،‌ پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره‌ی یکدیگر را می‌توانند دید و در این‌جا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره‌ی هم می‌نگرند، احساس می‌کنند که هم را نمی‌شناسند و بیگانگی و نا‌آشنایی پس از عشق که درد کوچکی نیست فراوان است.»

به ایلیا می‌گویم کتاب را امانت بدهد. دیگر نمی‌توانم این جمله‌های پی در پیِ پر از عشق و دوست داشتن را که حضور یکی عدم دیگری‌ست، تحمل کنم. ...»

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : خواب موعود

خواب موعود/3

خواب موعود/3

«... جاده‌ی کوهستانی. مینی‌بوس و صندلی‌های تنگ و رنگ و رو رفته‌اش با بوی نای دم صبح،‌ مسافرهای آشنا و غریبه‌اش را با تکان تکان راه می‌برد. غریبه‌ام. سردم است و دست‌هایم را توی جیب‌های کاپشن‌ام فرو برده‌ام. باید از این فرصت‌ها استفاده کنم. من وقت ندارم و زمان آن قدر سریع و باعجله می‌گذرد که تا به خودم بیایم روزم تمام شده و مدت زمان مطالعه‌ی آن روزم را که حساب می‌کنم، به بیشتر از پنج ساعت نمی‌رسد؛‌ پنج ساعت از بیست و چهار ساعت. البته وقتی را که برای کتاب‌های درسی دانشگاه تلف می‌کنم جزو زمان مطالعه به حساب نمی‌آورم.

«سرود نخستین. ای الهه‌ی شعر، خشم آخیلوس فرزند پله را بسرای، خشمی دلازار که دردهای بی‌شمار مردم آخائی را فراهم کرد و آن‌همه نفوس مغرور و دلیر را به‌ کام مرگ افگند و پیکرهایشان را طعمه‌ی سگان و پرندگان بی‌شمار کرد، تا اراده‌ی زئوس خدای خدایان انجام پذیرفت. ای الهه، از آن روزی سخن آغاز کن که ستیزه‌ای شوم میان آگاممنون فرزند آتره که پادشاه مردم بود و آخیلوس دلاور که از نژاد خدایان بود نفاق افکند.»

«ایلیاد» را شروع کرده‌ام به خواندن. کند جلو می‌رود. جان می‌کنم تا صفحه‌ای از آن را بخوانم اما با خواندنش احساس سنگینی می‌کنم، و این برایم خوشایند است. کتاب را می‌بندم و روزنامه‌ی دیروز را درمی‌آورم. خبرها، سرمقاله و صفحه‌ی هنری را خوانده‌ام و حالا نوبت صفحات سیاسی است. همه را می‌خوانم و اسم‌ها توی ذهن‌ام می‌ماند. همه‌ی احزاب مملکت را می‌شناسم و اسم‌ آدم‌های گنده‌شان را می‌دانم. چند حزب به تازگی اعلام موجودیت کرده‌اند و تعداد روزنامه‌ها روز به روز زیادتر می‌شود. چند هفته‌ی دیگر انتخابات انجمن دانشکده است و به سرم زده کاندیدا شوم. هنوز کسی مرا نمی‌شناسد. ترم اولی‌ام و طبق قانون دانشگاه باید به ترم بالایی‌ها احترام بگذارم. «ترم بوقی» صفتی است که این روزها زیاد می‌شنوم اما من محل‌شان نمی‌گذارم و کار خودم را می‌کنم. دانشکده، دو سه سال است که راه افتاده و بیشتر شبیه یک خانه‌ی دوطبقه‌‌ی مسکونی است؛ کتاب‌خانه ندارد، سالن مطالعه ندارد، سلف سرویس ندارد و با یکی از رستوران‌های شهر قرارداد بسته‌اند. خوابگاه به تعداد دانشجویان شهرستانی هم ندارد و به ما که شهرمان نزدیک‌تر است اتاق نرسیده.

ما چهار نفریم؛ من و حامد و سعید و بهزاد. امروز عصر چهار نفری راه افتاده‌ایم دنبال خانه‌ی دانشجویی. ...»

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : خواب موعود

خواب موعود/2

خواب موعود/2

«... پله‌ها را می‌آیم پایین. مادر پشت سرم آب می‌ریزد. کار هر روزش است و اعتقاد دارد باید پشت سر مسافر آب ریخت تا به سلامت برگردد. در آپارتمان به سنگینی باز می‌شود. سوز سرما روی صورتم می‌نشیند. شال‌گردن سفید و بلندم را که دو دور، دور گردنم پیچیده‌ام، روی صورتم تا زیر چشم‌هایم بالا می‌کشم. درخت‌ها، بوته‌ها، چمن‌ها و آسفالت خیابان سفید‌پوش شده؛ همه جا برف. جاپای پدر را روی برف‌ها می‌بینم و خودم جاپاهای تازه‌ای درست می‌کنم. پدر صبحانه را سَرِ کارش می‌خورد و تا من صبحانه‌ام را بخورم، بیدار می‌شود و خودش را به ماشینش می‌رساند، پیکان قدیمی‌اش را روشن می‌کند و منتظر من پایش را پی در پی روی پدال گاز فشار می‌دهد. برای این که مرا به ترمینال برساند باید چند دقیقه‌ای زودتر راه بیفتد تا به موقع سر کارش برسد.

دستگیره‌ی یخ‌زده‌ را می‌گیرم و در را باز می‌کنم. پدر دو دست مشت کرده‌اش را جلوی دهانش گرفته و ها می‌کند تا گرم شوند. روی صندلی چرمِ خشک و سرد می‌نشینم. بخار نفس‌‌هایمان در این سرما تنها گرمای توی ماشین‌ است. از این‌جا تا ترمینال بیست‌ دقیقه‌ای راه است و در این بیست دقیقه پدر فقط روبرو را نگاه می‌کند و من گه‌گاه سرم را این ور و آن ور می‌چرخانم که یعنی متوجه چیزی یا جایی شده‌ام. بعد از این که دانشگاه قبول شده‌ام، این رساندن به ترمینال باعث شده بیشترین زمان را با پدر بگذرانم؛ پدر و پسر. پدر سعی می‌کند با من حرف بزند: «از دانشگاه چه خبر؟» سؤال‌های کلی‌ای که هر جوابی می‌شود به‌شان داد. جواب‌های من کوتاه است: «با یکی‌دو نفر می‌خواهیم خانه بگیریم». درخواست‌هایم را توی این موقعیت‌ها مطرح می‌کنم؛ در جواب سؤال‌های کلی. دیگر به مادر نمی‌گویم که بگوید چی لازم دارم یا چه کار می‌خواهم بکنم. سعی می‌کنم خودم بگویم و این بهترین فرصت است. دیگر نمی‌خواهم هر روز شش ساعت تو راه باشم و وقتم را هدر بدهم. توی مینی‌بوس که نمی‌شود چیزی خواند؛ خستگی و خطرش به کنار. غیر از این دلایل منطقی‌ برای پدر، ته دلم دوست دارم از خانواده‌ام دور شوم. کنده شوم و برای خودم آدم مستقلی باشم اما وقتی موقع پیاده شدن پدر چند اسکناس‌ تاشده‌ی هزارتومانی را به طرفم می‌گیرد می‌فهمم که با استقلال واقعی هنوز خیلی فاصله دارم. پدر این را خوب می‌فهمد و چشم‌هایش با رضایتی پنهان از من می‌خواهند که پول را بگیرم و صدایش را در نیاورم. صدایش را درنمی‌آورم. ... »

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧
تگ ها : خواب موعود

خواب موعود/1

 

یک توضیح: «خواب موعود» را فعلن برای این داستان در حال شدن، انتخاب کردم. از این به بعد تا یک جایی را که تقریبن کامل شده و زیاد احتیاجی به بازنویسی ندارد، تحت همین عنوان «خواب موعود» در بخش موضوعات وبلاگ قرار می‌دهم همچنین ادامه را هم با عنوان «نوشتن جلوی چشم خلایق» و هم «خواب موعود» ادامه می‌دهم تا خدا چه خواهد.

 

خواب موعود/1

« دارم خواب تو را می‌بینم؛ با روسری سفید‌ابی‌ات که از زیر چادر زده بیرون. ماه. آمده‌ای ایستاده بالای سرم. می‌خواهم گل‌های قالی را نگاه کنم، اما این بار تویی و آسمان. ماه. خطوط چهره‌ات پیدا، ناپیدا. خاکستری. نگاهت می‌کنم. چشم‌ها. خم پلک‌ها. از خاکستری به سیاه. مردمک‌ها. نوری ریز می‌لرزد درون‌شان. پلک‌ها می‌آیند پایین. سیاهی. می‌روند بالا. روشنایی. تکان ماهیچه‌ی گونه‌ی سمت چپ وقتی خنده‌ات‌ می‌آید و نمی‌خواهی بخندی. می‌خندی؛ گونه‌ها بالا می‌آیند. من تو را می‌شناسم. جایی دور در گذری یک آن دیده‌امت. مطمئنم. حتا اسمت را می‌دانم. زیر زبانم است. نه! نوک زبان نه! زیر زبانم. طعمش‌ هنوز نرفته از زیر زبانم. یادم خواهد آمد. صبر کن. اسم تو در دالان‌های شنوایی ذهن‌ام چرخ می‌خورد اما تبدیل به کلمه نمی‌شود. تبدیل به آوا نمی‌شود، اما من حس‌اش می‌کنم. تو آشنایی با من. نگاهت آشنا. خطوط چهره‌ات پیدا. بی‌هیچ نای حرکت، بهت‌زده نگاهت می‌کنم. شناختمت‌.

«محمدرضا،‌محمدرضا ... پاشو ... داری خواب می‌بینی؟»

مادرم است و صدایش زنگ بیداری‌ام. سال‌ها با محمدرضا،‌ محمدرضایش برای رفتن به مدرسه بیدار شده‌ام. چشم‌هایم با طعمی از خواب فروپاشیده زیر پلک‌هایشان باز می‌شوند. ماه. دنبالش‌ می‌گردم. ماه نیست و هست و او نیست. اگر باید می‌خوابیدم، می‌خوابیدم. پا می‌شوم. یک دست مالان بر خواب‌آلودگی‌چشم‌ها. پف‌کرده و حسرت‌‌آلود. آب. خواب پر. من بیدارترین موجود روی زمینم و او دورترین از من. این، بار سوم است که خوابش را‌ می‌بینم.

آفتاب هنوز بالا نیامده. با حوله دست‌هایم را خشک می‌کنم و همین‌طور از پشت پنجره، آسمان را نگاه می‌کنم. ابرها، سرخ از بارش برفی سنگین. و زمین برف‌پوش و سفید در تاریکی. می‌نشینم پای سفره. زمزمه‌ی دعای بعد از نماز مادر تمام شده و رادیوی قدیمی‌اش، آرام قصه و حدیث و مثل می‌گوید. انگار می‌داند همه خوابند و مادر برایم صبحانه آماده کرده است تا هر دو در سکوت دم صبح، صبحانه بخوریم و رادیو گوش کنیم. تا دانشگاه سه ساعت راه است و من هر روز این مسیر را می‌روم و برمی‌گردم. ده روزی می‌شود و دارم فکر می‌کنم می‌شود این هر روز را هر هفته کرد. پنج شبانه‌روز دور از خانه. یک شهر دیگر.

شال و کلاه کرده‌ام و جلوی در، بند پوتین‌های زمستانی‌ام را می‌بندم. مادر خیالش راحت است. کفش‌های کتانی‌‌ام که ته‌اش صاف است و مخصوص سُرخوردن‌های زمستان، دو سالی می‌شود که همان‌طور گوشه‌ی جاکفشی افتاده؛ کتانی‌های سفید من! فکر کنم دیگر به پاهایم کوچک شده باشند، یا شاید هم پاهای من بزرگ شده‌اند. کفش‌ها همیشه از پاها جا می‌مانند؛ کفش‌های وصله‌پینه‌ای! پوتین‌هایم را که می‌پوشم مراقب چشم‌هایم هستم که سمت کتانی‌ها نروند. من بزرگ شده‌ام و هزاران سال با دنیای این  کتانی‌ها فاصله گرفته‌ام. افکارم، رفتارم و اهدافم تغییر کرده‌اند. احساس می‌کنم آدم دیگری شده‌ام. یعنی باید که شده باشم. روزی سه چهار ساعت روزنامه می‌خوانم، تقریبن همه‌ی روزنامه‌ها را و سرم پر از اسم آدم‌ها و اصطلاحات مختلف است. می‌خواهم آدم بزرگی شوم. تصمیمم را گرفته‌ام. ...»

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧
تگ ها : خواب موعود