یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

شلاق با تشدید بالای لام‌اش

افتتاحیه‌ی داستان بلند «شلاق با تشدید بالای لام‌اش»

دو نفرند. مردی که سرش تاس است به آن یکی که آستین‌های پیراهنش را بالا می‌زند می‌گوید: «ختایی! به من هم بده.» ختایی چند قرص سفید رنگ از جیبش درمی‌آورد، دو قرص به او می‌دهد و یکی را هم خودش می‌اندازد داخل دهانش و ناگهان برمی‌گردد و یک سیلی محکم می‌خواباند روی صورتم. یک سمت صورتم داغ و کرخت می‌شود و صدای زنگ ممتدی توی گوشم می‌پیچد. انگار بی‌حس شده‌ام. هنوز درد را احساس نمی‌کنم. تا به خودم بیایم یک سیلی دیگر با پشت دستش به طرف دیگر صورتم می‌زند. این بار صدای به هم خوردن استخوان‌های دستش با استخوان صورتم را می‌شنوم و درد تا مغز استخوانم می‌رود. چشم‌هایم را به سختی باز می‌کنم، پلک‌هایم نای بالا آمدن ندارند. سرم گیج می‌رود و لایه‌ای از آب جلوی مردمک‌هایم را گرفته است. چهره‌ای محو جلوی صورتم سیگار می‌کشد و دودش را توی صورتم خالی می‌کند. همان ختایی است. نمی‌توانم نفس بکشم. سرفه می‌کنم. سیگار بین لب‌هایش است و دست‌ مشت‌شده‌اش را می‌بینم که آرام و آهسته به صورتم نزدیک می‌شود. انگار گذشت زمان کندتر شده است اما برخورد مهیب مشت ختایی به بالای دماغم زمان را به حالت اولش برمی‌گرداند و خون از بینی‌ام می‌زند بیرون. گرمایش را روی لب‌هایم، زیر چانه‌ام حس می‌کنم. درد فریاد می‌زند و من سکوت کرده‌ام. ختایی می‌رود و آن یکی که سرش تاس است،‌ دوباره سر می‌رسد با سیلی‌های پشت‌سرهمش و این‌بار با فحش‌هایی زیرلب که آخری‌اش را بلند داد می‌زند. من انگار از گوش‌هایم بخواهم که دیگر صداها را نشنود، صداها محو می‌شوند اما دهانش باز و بسته می‌شود. دندان‌های وحشی‌اش به هم می‌خورند و آب دهانش به هوا بلند می‌شود. خون را حس می‌کنم که تمام پیراهنم را خیس و گرم کرده و مزه‌ی شورش داخل دهانم است. می‌خواهم تف کنم اما نمی‌توانم. ختایی ته‌سیگارش را به پیشانی‌ام نزدیک می‌کند و بوی سوختن پوست به مشامم می‌رسد. در درون مغزم درد سوزش هم به دردهای دیگر اضافه می‌شود و عضله‌های پیشانی‌ام سفت می‌شوند. ختایی شلاق را برمی‌دارد و آرام به کف آن یکی دستش می‌زند. «شلاق به حرفت می‌آره.» آن یکی روی میز می‌خوابانَدَم؛ میز مخصوص شلاق‌زدن و پاهایم را می‌بندد به حلقه‌هایی که دو طرف میز بسته‌اند. شلاق می‌رود بالا و با شدت فرود می‌آید و خطی از سوزش در کف پایم کشیده می‌شود. شلاق با تشدید بالای لام‌اش. نه نباید به شلاق فکر کنم. نباید. زیر زبانم ذکر می‌گویم. لااله الا الله. با هر ضربه‌ی شلاق یک ذکر را تند و تند تکرار می‌کنم و معنایش را در ذهنم عبور می‌دهم. سبحان‌الله، سبحان‌الله، سبحان الله. احساس می‌کنم پوست کف پاهایم دارد بالا می‌آید. جایشان را عوض می‌کنند، ختایی شلاق را تحویل آن یکی می‌دهد و  او بلافاصله شروع می‌کند به شلاق زدن. ختایی می‌آید بالای سرم. «هنوز نمی‌خوای حرف بزنی؟». سکوت می‌کنم. رو می‌کند به آن یکی: «لال شده، بزن تا زبونش باز شه!». احساس می‌کنم مایعی از کف پاهایم خارج شده و از پاشنه‌ چکه می‌کند. شلاق می‌ایستد. انگار خسته شده‌اند. زمان از دستم در رفته. چند ساعت است که مدام شلاق خورده‌ام؟ پاهایم را باز می‌کنند و به زور می‌ایستانندم. ختایی داد می‌زند: «بایست». پاهایم را نمی‌توانم زمین بگذارم. فریاد می‌زنند: «راه برو». و یک ضربه‌ی شلاق، محکم به کمرم می‌خورد. تا یک قدم برمی‌دارم تاول‌های کف پایم می‌ترکد و مایع لزجی زیر پاهایم روان می‌شود. سوزش پاهایم تا ته سرم می‌رود. باز یک قدم دیگر. فحش می‌دهند و یک ضربه‌ی دیگر به پشتم می‌خورد. «تاتی کن باریکلا تاتی تاتی». از شدت درد بی‌هوش می‌شوم.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : داستان بلند