یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

من حجاب را دوست دارم

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها : دل‌نوشت

اتمام حجت

حالم بد نیست از این اتفاقات این روزها. از مفاد توافق ژنو، از تعطیلی بیست درصدی غنی سازی و تعلیق بعضی تحریم ها. از خنده های دیپلماتیک ظریف و اخم های استکباری شرمن هم حالم بد نیست. حالم بد نیست که دلار هر روز ارزان تر می شود و طلا از سکه می افتد و الهی که مرد از اصلش نیفتد. الحمدالله حالم بد نیست و خوشحالی نمی کنم. حالا چقدر ظریف شده فاصله ها.  بین "حالم بد نیست" و "خوشحالم" یک دنیا فاصله ست. الحمدالله خط قرمزهایمان حفظ شد انگاری.حالم بد نیست چرا که اتفاقها همیشه آن طور که می خواهی نمی افتند. چون این فقط تو نیستی که در پدیده های عالم دخیلی، دیگران هم هستند. همه حق رای دارند حتا آنهایی که به نظام اعتقاد ندارند. و ما چه می دانیم حکمت خدا را؟ ما جور دیگری فکر می کردیم، ما نان مقاومت را می خواستیم ولی عده ای دیگر، نان توافقات را. حالا دور دور آنهاست و این "آنها" هنوز بچه های همین انقلابند. پس حالم انقدر خراب نیست که این اتفاقات را ربط بدهم به ترکمانچای و 1919. و می دانم که باز جلوتر و قوی تر از قبل هستیم در مقابل این جمع های منحوس، این به اضافه های منفی. و می دانم که بالاخره خیری هست در این بازی ها. حالا باید با وجود دردی که ته دلمان است باید همراهی کنیم با بچه های انقلاب. مگر این که این "بچه های انقلاب" دیگر بچه های انقلاب" خطاب نشوند. و این روزها می گذرد و روزی خواهد آمد که دو راه بیشتر نداریم و جای چانه زدن هم نیست. شاید اینها اتمام حجت ما باشد.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳٩٢
تگ ها : دل‌نوشت

امام حاضر و غایب

با همه ی گناهکاریم, وقتی دست به قنوت نماز عید فطر در دریای جماعت قطره ای می شوم و احساس می کنم آن که آن جلو , تنها ایستاده, امام من است و بعد که از ذهن ام جاری می شود: روزی می آید که آن که آن جلو, تنها ایستاده, آخرین حجت خدا بر روی زمین است و ان شاالله امام من هم(حالا کوفه باشد یا هر کجا)‘ به عظمت و شکوه امام و جماعتش دل و جانم خاشع می شود. و چه می داند چه می گویم کسی که امام ندارد.

الهی به حق هذا الیوم ما را در صفوف یاران واقعی امام حاضر و غایب قرار بده و ... شهادت. 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها : دل‌نوشت

سیاحت با معرفت/یا/ دلم برای آدم بودن تنگ شده

سیاحت با معرفت/یا/ دلم برای آدم بودن تنگ شده

یک. هفته پیش قسمت شد یک سر رفتیم همدان. هم فال، هم تماشا. فالش همان کار بود و تماشایش هم تفریح و سیاحت. مثل همان که رفتیم هند. (هرچند همین کار هم برای من جز تفریح نبوده.) موضوع مستند برنامه همدان آقای جواد محقق بود. شاعر و نویسنده و پژوهشگر سپیدموی و روی. (امیدوارم بشود بخشی از شخصیت فرهنگی هنری ایشان را در یک برنامه 25-26 دقیقه ای نشان بدهم.) چند جای تاریخی، فرهنگی همدان را باهم رفتیم و خیل عظیم بازدیدکنندگان را که دیدیم آقای محقق گفت که: بچه‌گی‌هام که برای زائرین حرم ائمه که آرزو می‌کردند ان شاء الله زیارت با معرفت نصیبتون بشه نمی‌فهمیدم یعنی چی! بعدها فهمیدم. الان هم این مردم کاش همین جاهایی هم که می‌آیند سیاحت‌شان بامعرفت باشد. فقط دو تا عکس یادگاری نباشد. من هم سرم را عالمانه تکان دادم که یعنی بعله بعله.

دو. در راه غارعلیصدر به قیدار (آرامگاه قیدار نبی) دم اذان ظهر از شهر/روستایی رد می‌شدیم به اسم «شیرین سو» که گنبد آجری تازه نیم‌ساخته‌ای را دیدم و کج کردم سمت آن. به نماز جماعت‌اش رسیدیم. فقط از مردم همان روستا بودند و من مسافری غریبه در بین‌شان و همه با شوق و ذوقی آدم‌وار از آمدنم استقبال کردند. اشکم درآمد از دیدن‌شان. انگار آدمی را که مولانا به دنبالش می‌گشت پیدا کرده باشم! تا به حال چنین نمازجماتی نخوانده بودم. دلم برای آدم بودن خودم تنگ شده بود. بعد از نماز همه به خانه‌هایشان دعوتمان می کردند برای ناهار. و چه دعوت صادقانه و آدم‌واری! با خودم گفتم یک اثری باید از خودم اینجا بگذارم. فکر کردم و کتاب «نورالدین پسر ایران» همراهم بود که نیمخوانده آورده بودم تا تمامش کنم. کتاب را آوردم و به مکبر 12-13 ساله‌شان دادم، آدم‌وار پذیرفت. و من دلم لک زده برای روستایمان که تا به حال ندیده‌امش و این بار نشد بروم یک سر به آقبلاغ بزنم. شاید روزی دیگر ان شاء الله.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : دل‌نوشت

سوریه

مهر 1388 / مزار عمار یاسر و اویس قرنی/ محل جنگ صفین/ سوریه در کمال آرامش/

آقای پناهیان می گفت شاید چند وقت دیگر نشود بیاییم این طرف ها.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها : دل‌نوشت ، خبر

سفر به دهلی2

«مارمولک ها آدم های بی آزاری هستند»

این جمله را آقای قزوه در جواب من می گوید و من می دانم که باید با این انسان های بی آزار بسازیم این چند روزه را.

هنوز کارم را شروع نکرده ام بعد از گذشت سه روز. این سه روز همه اش گشته ایم بازار و چند جای دیدنی دهلی را. این هوای گرم دهلی آب به تن و جان آدم نمی گذارد بماند.

«ریکشا»

موتورهای سه چرخی هستند مثل ارابه های قدیمی که به جای اسب موتور دارد. راننده و مسافران که نهایتش سه نفر می تواند به زور بنشیند زیر طاقی فلزی می نشینند. وسیله نقلیه سریع و ارزان قیمتی است. راننده هاش خوبند. حداقل این دوتایی که ما دیدم. اینجا هم باید چانه زد سر قیمت ها.

«گاندی»

هند است گاندی اش. موزه و خانه اش را دیدیم و الیته خانه و موزه ی دخترش را. خوب کار کردند. نکته جالب استفاده از وسیله های نمادین همه فهم بود برای بیان و انتقال پیام هایشان. مثلاً یک ستونی بود دو ورش در کف زمین دایره ای فلزی کار گذاشته بودند اگر یک نفر وسط می ایستاد و دو نفر کناریش دست شان را روی این ورق های فلزی می گذاشتند و یک دست دیگرشان به نفر وسطی می دادند ستون روشن می شد. و اگر این پیوند و اتحاد گسسته می شد خاموش.

الحق گاندی سزاوار یک فاتحه بود.

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : دل‌نوشت

سفر به هند 1

رسیدیم دهلی. دهلی نو. هنوز نمی دانم چرا نو؟

اینجا غریبه نیستی. انگار جایی از شهرهای خودمان جایی از تهران یا یک شهر دیگرمان هستی. یک شهر گرم. تا قدم از ساختمان فرودگاه می گذاری بیرون هرم گرما می زند توی صورتت. اینجا انگیسی ها خیلی سابقه دارند اما زبان انگلیسی مردم به شدت هندی ست.

استاد قزوه آمد به استقبال و آمدیم خانه فرهنگ ایران. یک سوییت کوچک و موقت.

حسرت می خورم چرا هاش اف نیاوردم.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : دل‌نوشت

نثری شبیه شعر شاید

حرفی گلویم گیر کرده است

حرفی شبیه شعر

غزل مثل غزال

سپید مثل تو

حرفی شبیه نثر منشآت قائم مقام

آهنگین

بالابلند

مثل راه رفتن زنی در میدان مین

بغضی گلویم گیر کرده است

مثل هق هق برون نامده ی مردی

هنگامی که دردی درونش متولد می شود

مثل دردمندی گنگی خواب دیده

و عالم همه ... نه

من لال و کرم

....

(همین طوری یکهو در 10 دقیقه/ اولین روز رجب/ همراه با اندوه روزه نبودن)

 

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : دل‌نوشت

زاده شدن دردی دیگر

هنگام زاده شدن دردی از درونم است. سنگینم. پا می کوبد درد. بی تاب است. باید کلماتم را فرابخوانم برای ضیافتی بزرگ. خدا بالای سرم است ایستاده. اکبر. رحمان و رحیم. چقدر به اسما تو احتیاج دارم. چقدر به غفاریت تو احتیاج دارم یا ارحم الراحمین. با کدامین نام تو این درد به دنیا بیاید شایسته تر است؟

سنگینم. رنج کنارم است و عرق ریزی روح. دستم به کلمات نمی رسد. یا علی به دادم برس.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : دل‌نوشت

یا امام زمان (عج)

( اینجا را ببینید)

سامرا که می‌رسی خوف می‌آید توی سرت. شهر نیست. بیرون شهر یا بخشی از شهر که خراب شده باشد انگار. از اتوبوس‌ که پیاده شوی باید سوار گاری‌های موتوری بی‌مهاری شوی و می‌رسی به ابتدای دالان بلند بتنی‌ای که درانتهایش می‌رسد به حرم زخم‌خورده امامان عزیز. خوف از سرت می‌رود. می‌خواهی گریه کنی، گریه می‌کنی اما فایده‌ای ندارد. خالی نمی‌شوی. ناله می‌کنی، ضجه می‌زنی، مویه می‌کنی ... اما کِی می‌رسد به مظلومیت امامان ما این ضجه مویه‌ها. حس انتقام می‌آید توی سرت. امام زمانت را فریاد می‌زنی. اماما! ما جان به کف آماده‌ا‌یم. این جا سربازیم و سر می‌بازیم.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : دل‌نوشت

روزنوشت1

یکم. برای یک برنامه‌ساز تلویزیون وقتی که 13 قسمت مستند 25 دقیقه‌ای تحویل بازبینی پخش داده تا بازبین‌های محترم با نگاه‌های تیزبین و ژرف‌بین‌شان ایرادات و اشکالات و اهمالات موجود را شناسایی کنند، خبری خوش‌تر از این نیست که بگویند فقط 6 مورد اصلاحیه دارید، آن هم برای 325 دقیقه. روی دیگر سکه این است که من چقدر برنامه‌ساز زبان‌فهمی شده‌ام برای آقای ضرغامی!

دوم. یک ماهی است که نه گفتن را یاد گرفته‌ام برای انواع کارهای پیشنهادی ریز و درشت. مانده کارهایی که از قبل تعهدشان را داده بودم. عیدی نشستم به نوشتن طرح فیلم‌نامه بلندم. تا یک جای خوبی رفت جلو ولی باز این روزمرگی خِرم را چسبیده و من کِشان‌کِشان می‌کشم یقه‌ام و او چقدر سمج. جِر...

سوم. گوش شیاطین کر، دارم رمان می خوانم. آن هم دو تا همزمان. «کیمیا خاتون» و «شاه بی‌شین». خدا را چه دیدید شاید نشستم به نوشتن داستان هم این روزها اگر...

چهارم. اگر این انجمن سینمای جوان بگذارد! این بندها که مرا بنده‌ی خود کرده‌اند آن‌قدر هستند که هر روز اگر از بند یکی رَستم دیگری می‌گیرد دستم.

پنجم. من هم فیلم «جدایی نادر از سیمین» را دیدم. دیگر این طوری نگاهم نکنید! بهترین کار کار است. نوشتن و ساختن اگر راست می‌گوییم ماها.

ششم. از بس ننوشته‌ام، تکه تکه می‌کنم این کلمات را تا ردیف‌شان کنم کنار هم. مانده تا جاری شدن.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : دل‌نوشت

«وقتی که تعداد بازدید کننده دو روز پی در پی صفر می‌شود»

دیگر نایی نمانده انگار برای در این صفحات گشتن. نوشتن. منِ بهانه‌گیر. هزار بار گفته‌ام به خودم تو نویسنده نخواهی شد، هیچ نخواهی شد. حالا هی بپر این شاخه و آن شاخه تا یک روز پایت سر بخورد و با کله بخوری زمین یا دیگر نای پریدن هم نداشته باشی و گوشه‌ای کز کنی و آخرین نفس‌هایت را بکشی. این وبلاگ برای خودم یک نشانه‌ی زنده بودن بود در این عالم. نوشتن؛ بیرون جهیدن است از صف مردگان. کافکای بیچاره! بیچاره‌ من! آخرین داستان‌ام را یادم نیست کی نوشته‌ام. داستان خود خودم. والا یک داستان بلند سفارشی را تازه تمام کرده‌ام. البته این هم بدک نیست؛ نفس مصنوعی! به زور کپسول و ماسک. این هم یک جورش است خب!


گه‌گاه سری به دوستان نزدیک می‌زنم هر دو سه هفته یک‌بار. خودشان را بیشتر می‌بینم. ساسان هفته پیش آمده داستان‌اش را گذاشته روی دسک تاپ که حتمن بخوانم نظر بدهم. با تعجب می‌گویم داستان نوشتی! با تعجب می‌گوید یک ماه پیش آپ کردم مگر ندیدی! ندیده بودم. از پاتوق ادبی که آمدم بیرون عملن. لوح هم که مگر اجباری کند خانم عرفانی. فقط این داستان‌خوانی‌های سرای اهل قلم ادامه دارد، آن هم کم رمق. امید به کارگاه رمان دارم اگر شروع شود. ولی هیچ‌کدام این‌ها جای نوشتن داستان را نمی‌گیرد. داستان خود خودم. از خودم. خالص.


خوش به حال سید که قلم‌اش خشک نمی‌شود. با بهانه و بی بهانه می‌نویسد. امشب آخرین پست‌اش را خواندم. مامان‌بزرگ. آن روز که مادربزرگ‌اش سکته کرده بود بعد از بیمارستان آمد سرای قلم و بعد هم آمدیم کاخه. هی با خودش می‌گفت من با این پیرزن پانزده سال زندگی کردم؛ پانزده سال! انگار خودش هم باورش نمی‌شد.

امروز آخرین کار شجریان را گرفتم. این یعنی برای من هی نفسی می آید. کنسرت‌اش را کی بود با علیرضا رفته بودیم با بلیط های محسن. از محسن هم خبری ندارم.


اما من این روزها خوشم. شکر.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : دل‌نوشت

 

لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم

خداوند علنی کردن سخن درباره بدی دیگران را دوست ندارد مگر کسی که بر او ستم رفته باشد

سوره نسا/آیه ۴٨

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : دل‌نوشت

استکهلم؛ شهری با چراغ های همیشه روشن

چراغ ها در این شهر هیچ وقت خاموش نمی شوند. چراغ های مغازه ها حتا وقتی تعطیل هستند آن چنان روشن است که به اشتباه فکر می کنی باز هستند، اما وقتی جلوتر می روی با در بسته روبرو می شوی. جالب تر از همه این که همه ی ماشین ها (شما بخوانید اتومبیل ها) از همان زمان استارت به صورت خودکار چراغ هایشان روشن می شود و تا لحظه ی خاموش شدن ماشین روشن می ماند و این فرق نمی کند که شب باشد یا روز یا زمستان یا تابستان. حتا ماشین هایی که از کشورهای دیگر وارد می کنند همان اول می برندشان این طوری شان می کنند تا خیال شان راحت شود. البته می دانید که 6-7 ماه شان در زمستانی می گذرد که 3-4 ساعت بیشتر روز ندارند و تابستان شان هم بیشتر ابری و بارانی ست هر چند 3-4 ساعت بیشتر شب نداشته باشند. در مورد مغازه ها هم انگار هم به خاطر روشنایی است و هم این که مازاد برق دارند. بالاخره باید یک جوری مصرف شود دیگر.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : دل‌نوشت

دعای کمیل در اسلو

وقتی داشتم می رفتم نگاهی کردم به تقویم. شب شهادت حضرت زهرا باید در اسلو (پایتخت نروژ) می بودیم. با خودم گفتم چه سعادتی سلب می شود با این سفر. و چمدان را بستم.

حالا تازه از استکهلم رسیده ایم به اسلو. روز پرکاری داریم. پر از دیدارهای مختلف از دفاتر روزنامه ها و جاهای دیگر و آدم های دیگر. بعد از ظهر که دیگر خسته شده ایم می گوییم برویم جاهای دیدنی این جا را هم ببینیم و می برندمان پارک مجسمه ها. پر از مجسمه های عریان. ریز و درشت. در حالت های مختلف. خسته تر برمی گردیم هتل. و دارم فکر می کنم در این چند ساعت باقی مانده از شب را چه کار مفیدی انجام دهم که خبر می دهند آماده شوید می رویم مسجد امام علی (ع). و هنوز یادم نیست که شب شهادت است. آماده می شویم و می رویم. تقریبا حومه ی اسلو در یک ساختمان اداری طبقه چهارمش را خریده اند اسمش را گذاشته اند مسجد امام علی (ع) که شیعیان فارسی زبان در مناسبت های مختلف آن جا برنامه دارند. نزدیکی های در، زمزمه ی دعای کمیل که به گوشم می خورد یادم می افتد امروز پنج شنبه است و شب شهادت. اینجا به اندازه یک حسینیه بزرگ وسعت دارد و آقایان جدا و خانم ها جدا. بچه ها هم بین جمعیت وول می خورند. دوربین را روشن می کنم تا تصویر بگیرم. چه دعایی می خوانند و گریه می کنند. انگار می کنم در ایران ام. انگار می کنم در این نیم ساعت، فاصله ی بین دو دنیا را طی کرده ام.

«الّلهُمَّ عَظُمَ سُلطانُکَ و عَلا مَکانُک».

«ارحم من رأسُ مالِه الرّجاء و سلاحه البُکاء»

و روضه ی حضرت زهرا و دیگر لرزش دست مگر می گذارد دوربین تصویر بگیرد.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : دل‌نوشت

قطعه‌ای برای خودم

قطعه‌ای برای خودم

«انگار هزارساله‌ام؛ پیر. پلک‌ها فروافتاده. زبان در کام، لرزان. پشتِ‌گردنْ آفتاب خورده، تَرَک تَرَک سوخته. موها ریخته. چشم‌ها رو به خدا،‌ کم سو. عصا کو؟ افتان و خیزانم. تا یک قدم برمی‌دارم نفس نفس نفس بالا نمی‌آید. ایستاده می‌ایستم. تکیه‌گاهم او. تا نگاهش می‌کنم کو؟ سو سو می‌زند این چراغ کم سو. بادْلرزان است شعله‌های اکنون نون نون نون. این صدای فریاد من است که به کوه می‌خورد رد رد رد. انعکاس من به خودم؛ دم بریده، ابتر. ای حس استکمال من! کجا خوابیده‌ای، برخیز! آفتاب هزار سال است که طلوع می‌کند هر روز.»

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧
تگ ها : دل‌نوشت

قطعه‌ای برای اهالی غزه

قطعه‌ای برای  اهالی غزه

می‌شود در حالی با یک دست پاپ کورن یا پفک نمکی می‌خوری با یک دست کنترل تلویزیون را برداری و کانال‌های مختلف را سر بزنی و شاید یکی از این شبکه‌ها تصویری خونین از زخمی‌ها و جنازه‌های غزه را نشان بدهد. تو می‌توانی تصور کنی یک فیلم سینمایی جنگی است و چون از جنگ متنفری بلافاصله بزنی کانال بعد و به پاپ‌کورن‌ات ادامه دهی یا پفک نمکی.

می‌شود در حالی با خانواده‌ی شش نفری نشسته‌اید دور یک سفره‌ای و قرمه‌سبزی خوشمزه‌ی مادر را می‌خورید تلویزیون هم که باز است اخبار از اوضاع غزه گزارش بدهد. می‌توانید نگاه نکنید و به خوردن قرمه‌سبزی‌تان ادامه دهید. اما صدایش آرامش شما را به هم خواهد زد. می‌شود صدایش را کم کرد یا حتا در حالت صامت قرارش داد تا هیچ صدایی بیرون نیاید و پشت به این تصاویر با خیالی آسوده قرمه‌سبزی‌تان را بخورید و بعد یک لیوان آب که به راحتی از گلو پایین برود.

می‌شود در حالی که یک روزنامه دست‌تان است اخبار را تماشا کنید و در حالی که عینک روشنفکرانه‌تان را روی بینی جابه‌جا می‌کنید همراه با یک فحش مودبانه بگویید که ما خودمان کم مصیبت داریم این‌ها رو هم باید سیر کنیم و نگاه نکنید که کار آنها از سیر شدن یا نشدن گذشته است. می‌شود خون را نبینید. یا به یک رنگ دیگر ببینید. مثلن آبی، سبز یا حتا سفید، سیاه.

می‌شود در حالی که غذای‌‌تان را سیر خورده‌اید و حالا از سنگینی تکیه داده‌اید به مبل راحتی‌تان و دستی به ریش مبارک‌تان می‌کشید غزه را در خون ببینید و یک فحش آب‌دار که نباید بچه‌های کوچک بشنوند بدهید به این لامصبای یهودی و شکم‌تان را هم بخارانید و بعد دیگر باید چرت‌تان بیاید و صبح هم که باید به کارخانه سر بزنید و هزارتا کار دیگر دارید.

می‌شود حتا داد بزنید، فریاد بزنید ...

می‌شود ناراحت بشوید،‌افسوس بخورید، حتا به شدت و تأثیرگذار ...

می‌شود حتا گریه هم بکنید بالاخره این‌ها هم آدم‌اند،‌ این بچه‌ها گناه‌شان چه بوده؟

می‌شود بنشینید پشت رایانه‌تان و همین‌طور تایپ کنید و عصبانی هم باشید و به جای زمستان و برف و کودکی و داستان و ادبیات و سینما و هزار تا کوفت و زهر مار دیگر این بار از غزه بنویسید...

اما آخرش که به نقطه‌ی جمله‌ی‌ آخر می‌رسید می‌بینید که این‌ها هیچ‌کدام دردی از مردم غزه دوا نمی‌کند هیچ، ذره‌ای از عصبانیت‌تان را نیز کم نمی‌کند.

محرم آمد و ما عزاداریم. اما باید راهی باشد که نشان دهیم شیعه فقط عزاداری نمی‌کند. باید راهی باشد. باید راهی باشد.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧
تگ ها : دل‌نوشت

قطعه

 

قطعه‌ای برای ابتدای زمستان و درختان به خواب رفته

 

«برف خواهد بارید. نرم نرمک. سفید سفید. ما روزی خواهیم خندید زیر برف‌های ریزان روی سرمان. به آسمان نگاه‌کنان دهان‌مان را باز خواهیم کرد تا گُلَک‌های برف روی زبان‌مان بیفتد و در همان لحظه آب شود و احساسی ریز با طعمی ناگهانی ثبت شود بر ذهن‌های خسته‌یمان. آلوده‌گی‌ را فراموش خواهیم کرد و آسمان آبی را به یاد خواهیم آورد. همان آبیِ آسمانی‌ای که در کتاب‌ها می‌خوانیم یا در تابلوها می‌بینیم که با آب‌رنگ روی بوم نقاشی کشیده‌اند و فکر می کنیم قدیم‌ها چه قدر آسمان جور دیگری می‌شد. حالا آفتاب زده‌است و سرمای بعد از برف‌ریزان روی صورت‌مان نشسته؛ سرمای مرطوبِ دل‌چسبی که دل آدم غنج می‌زند از طراوت‌اش. انگار زمین خلوت شده‌ باشد، صدای درگوشی حرف زدن دو مردی که دو سه کوچه آن ورتر جلوی در خانه‌شان را پارو می‌کنند یا پشت‌بام‌شان را به گوش می‌رسد و صداهای تاپ تاپ تاپِ افتادن کُپه کُپه برفِ پاروشده. صدای ماشین نباید باشد. شاید یکی از آن قدیمی‌ها از دور رد شود که نمی‌دانیم از کجا آمده و به کجا می‌رود. تازه آن هم صدای برف دارد. شنیده‌اید صدای تک‌ماشینی را که از دور روی برف‌های انبوه آرام می‌راند؟ اما در این بهشتِ سفید شده، درخت‌ها خوابیده‌اند. ما پاهای‌مان را محکم به تنه‌ی درخت‌ها خواهیم کوبید تا برف‌های روی شاخه‌هاشان بریزد سرمان، روی گردن‌مان که خوش‌‌حالانه شیطنت کرده‌باشیم و شاید هم درختی خمیازه بکشد و بیدار شود ببیند چه خبر شده این دنیا. آهای درخت سیب! چنار، تبریزی بیدار شوید! شما توی این سرما چطور خوابیده‌اید؟ با این همه برفی که روی شاخه‌هایتان نشسته است، چطور همین‌طور بی‌خیال ایستاده به خواب رفته اید؟ بیدار نخواهند شد. ما ولی برای خودمان الکی داد خواهیم زد. برف‌ها را گلوله خواهیم کرد و پرتاب‌کنان به هرجا که شود خواهیم دوید. بگذارید چندتاشان هم بخورد به بزرگ‌ترهای از همه جا بی‌خبر که کودکی‌هایشان را هم فراموش کرده‌اند بی‌چاره‌ها و همان‌طور زیر سبیل‌هایشان فحش بدهند. آفتاب باید بتابد اما نه آن‌قدر تند و گرم که زود برف‌ها آب شوند. همان قدر که روشن کند شهر کوچک قشنگ رویاییِ ما را کافی‌ست. تازه سفیدیِ برف‌ها خودشان روشنایی می‌آورند. حالا باید صدای چکش‌های بادی شهرداری بیدارم کند از خواب و من تمام نقاشی‌هایم را که روی بخار پنجره‌ها کشیده‌ام با دست پاک کنم تا آسمان واقعی را ببینم.»

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧
تگ ها : دل‌نوشت

استحجاج

 

استحجاج

«چند شب پیش همین‌طور برای خودم چای ریخته بودم از چای‌ساز تازه‌ خریده‌شده‌مان و لم ‌داده به صندلی چرخان پشت سیستم تدوین و چای هورت می‌کشیدم و از سیما برنامه‌ای را که در مورد حج پخش می‌شد تماشا می‌کردم که اشک‌هام همین‌طور ریخت پایین. انگار بچه‌ای که مادرش را بخواهد وقتی جایی غریب گم شده است.

هیچ وقت برای حج عمره دانشجویی نخواستم ثبت نام کنم. شاید هنوز دل‌تنگی‌ام آن قدر نشده بود (شاید اگر با همین حسی که حالا دارم، بودم ثبت نام می‌کردم،‌ نمی‌دانم) اما یک احساس خاصی  در مورد حج داشته‌ام، مصداق آن جکی است که همشهری ما از امام رضا(ع) به اصرار درخواست برنده شدن در قرعه کشی بانک داشته بدون این که حسابی در آن بانک باز کرده باشد. (این‌ها برای شماها جک‌اند برای ما غیر از این که خاطره‌‌اند ریشه‌های فلسفی- دینیِ عمیقی دارند که خیلی‌ها از درک‌شان عاجزند)! خواسته‌ی من هم از حضرت حق در مورد حج همین گونه است: دلم می‌خواست، دلم می‌خواهد بدون این که جایی حسابی باز کنم یا اسمی بنویسم یک‌هو دستی دستم را بگیرد ببرد خانه‌ی خدا. انتظار زیادی‌ نیست. کمی زیادی عاشقانه است. شاید، نمی‌دانم.

خدایا در تقدیر ما هم قرار بده زیارت مدینه و مکه‌ات را!»

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧
تگ ها : دل‌نوشت

مرثیه‌ای برای سی سالگی‌ام

مرثیه‌ای برای سی سالگی‌ام

«سی سال می‌گذرد. آمده‌ام زمین. این‌ دنیا. روز الست آن عهد را با من هم بسته‌اند و قرار است چشم به این دنیا که باز کنم همه‌ چیز فراموشم شده باشد. چشم‌هایم را باز می‌کنم و از این غربت، وحشت‌زده می‌شوم. بازگشتی وجود ندارد. مگر این که سال‌ها و روزها و لحظه‌های عمری که به پایم نوشته‌اند تمام شود. من باید زنده‌گی کنم. داد می‌زنم؛‌ می‌خندند. گریه می‌کنم؛‌ می‌خندند. بیش‌تر. بیش‌تر می‌خندند. همه جمع می‌شوند بالای سرم. من هیچ کدام‌شان را نمی‌شناسم. توی گوشم صدایی ندایی می‌دهد. یک آن روحم تیر می‌کشد. من این اسم‌ها را می‌شناسم. من این ندا را جایی شنیده‌ام؛ این کلمات را. دل‌تنگ می‌شوم و این آغاز دل‌تنگی غریبی‌ست که تا آخر عمر رهایم نخواهد کرد. می‌دانم. من باید با این دل‌تنگی انس بگیرم. دستی مرا می‌گیرد و به خودش نزدیک می‌کند. احساس آرامش می‌کنم. این دست‌ها مأمن من است تا بتوانم کمی آرام گیرم و پا بگیرم و حرکت کنم. مادر؛ اولین کسی که می‌شناسمش و بعد پدر می‌آید. اطمینان قلب پیدا می‌کنم با حضورش و رنج آغاز می‌شود.»

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧
تگ ها : دل‌نوشت