یاد روز الست

آسمان بار امانت نتوانست کشید

فیه ما فیه 13

فیه ما فیه

«فرمود این که می‌گویند در نفس آدمی شرّی هست که در حیوانات و سِباع نیست، نه از آن روست که آدمی از ایشان بدترست، از آن روست که آن خوی بد و شرّ نفس و شومی‌هایی که در آدم است بر حسب گوهر خفی‌ست که دراوست که این اخلاق و شومی‌ها و شرّ، حجاب آن گوهر شده است، چندان که گوهر، نفیس‌تر و عظیم‌تر و شریف‌تر، حجاب او بیشتر، پس شومی و شرّ و اخلاق بد سبب حجاب آن گوهر بوده است، و رفع این حجب ممکن نشود الّا به مجاهدات بسیار، ومجاهدها به انواع است. اعظم مجاهدات آمیختن‌ست با یارانی که روی به حق آورده‌اند و از این عالم اعراض کرده‌اند. هیچ مجاهده‌ای سخت‌تر از این نیست که با یاران صالح نشیند که دیدن ایشان گدازش و افنای آن نفس است، و از این است که می‌گویند چون مار چهل سال آدمی نبیند، اژدها شود؛ یعنی که کسی را نمی‌بیند که سبب گدازش شرّ و شومی او شود، هر جا که قفل بزرگ نهند دالّ بر آن است که آن جا چیزی نفیس و ثمین هست و اینک هرجا حجاب بزرگ، گوهر بهتر، چنان که مار بر سر گنج‌ست، تو زشتی مار را مبین، نفایس گنج را ببین.»

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠
تگ ها : فیه‌مافیه

فیه ما فیه /12

فیه ما فیه

سوال کرد که از نماز فاضلتر چه باشد؟ یک جواب آن که گفتیم جان نماز به از نماز مع تقریره، جواب دوم که ایمان به از نمازست زیرا نماز پنج وقت فریضه است و ایمان پیوسته و نماز به عذری ساقط شود و رخصت تأخیر باشد و تفضیلی دیگر است ایمان را بر نماز که ایمان به هیچ عذری ساقط نشود و رخصت تأخیر نباشد و ایمان بی نماز منفعت کند و نماز بی ایمان منفعت نکند، همچون نماز منافقان و نماز در هر دینی نوع دیگری ست و ایمان به هیچ دینی تبدل نگیرد. احوال او و قبله او و غیره متبدل نگردد و فرقهای دیگر هست به قدر جذب مستمع ظاهر شود. مستمع همچون آردست پیش خمیرکننده، کلام همچون آبست در آرد.آن قدر آرد ریزد که صلاح اوست.

چشمم بد گر کس نگرد من چه کنم               از خود گله کن که روشناییش توی

چشمم بد گر کس نگرد یعنی مستمع دیگر جوید جز تو من چه کنم روشناییش توی بدین سبب که تو با توی از خود نرهیده ای تا روشناییت صدهزار تو بودی.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها : فیه‌مافیه

فیه ما فیه /11

 

فیه ما فیه/11

در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صد هزار عالم ملک او شود که نیاساید و آرام نیابد. این خلق به تفصیل در هر پیشه‌ای و صنعتی و منصبی و تحصیل نجوم و طب و غیرذلک می‌کنند و هیچ آرام نمی‌گیرند، زیرا آن چه مقصودست به دست نیامده است. آخر معشوق را دل‌آرام می‌گویند؛ یعنی که دل به وی آرام گیرد، پس به غیر چون آرام و قرار گیرد؟ این جمله خوشی‌ها و مقصود‌ها چون نردبانی‌ست و چون پای‌های نردبان جای اقامت و باش نیست از بهر گذشتن است. خنک او را که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوته شود و درین پای‌های نردبان عمر خود را ضایع نکند.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه

فیه ما فیه /10

فیه ما فیه/10

 

«سخن بی‌پایان است اما به قدر طالب فرو می‌آید که وَ اِن مِن شییٍ الا عندنا خزائنه و ما نُنَزِله الا بقدر معلوم. حکمت همچون باران است در معدن خویش بی‌پایان است اما به قدر مصلحت فرود می‌آید، در زمستان و در بهار و در تابستان و در پاییز به قدر او و در بهار همچنین بیشتر و کمتر اما از آن‌جا که می‌آید آن‌جا بی‌حدست.»

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه

فیه ما فیه/9

«پیش او دو اَنَا نمی‌گنجد، تو اَنَا می‌گویی و او اَنَا،‌ یا تو بمیر پیش او یا او پیش تو بمیرد تا دوی نماند. اما آن‌که او بمیرد امکان ندارد نه در خارج و نه در ذهن که وَ هُوَ الحیُّ الذی لایموتُ. او را آن لطف هست که اگر ممکن بودی برای تو بمردی تا دوی برخاستی. اکنون چون مردن او ممکن نیست تو بمیر تا او بر تو تجلی کند و دوی برخیزد.

دو مرغ را بر هم بندی با وجود جنسیت و آن چه دو پر داشتند به چهار مبدل شد نمی‌پرّد زیرا که دوی قایمست اما اگر مرغ مرده را برو بندی بپرّد زیرا که دوی نمانده است.»

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه

فیه ما فیه/8

فیه ما فیه/8

 

گفت پیلی را آوردند بر سرچشمه‌‌ای که آب خورد، خود را در آب می‌دید و می‌رمید. او می‌پنداشت که از دیگری می‌رمد،‌ نمی‌دانست که از خود می‌رمد. همه اخلاق بد از ظلم و کین و حسد و حرص و بی‌رحمی و کبر چو در توست نمی‌رنجی،‌ چون آن را در دیگری می‌بینی می‌رمی و می‌رنجی.

 

 

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه

فیه ما فیه /7

 

«... دردست که آدمی را رهبرست در هر کاری که هست تا او را درد آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد او قصد آن کار نکند و آن کار بی درد او را میسر نشود خواه دنیا خواه آخرت خواه بازرگانی خواه پادشاهی خواه علم خواه نجوم و غیره تا مریم را درد زه پیدا نشد قصد آن درخت بخت نکرد که: «فا جاءَ‌ها المَخاضُ اِلی جِذْعِ النَّخْلَه» (سورة 19/آیة 23). او را آن درد بدرخت آورد و درخت خشک میوه‌دار شد. تن همچو مریم است و هر یک عیسی داریم، اگر ما را درد پیدا شود عیسی ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود پیوندد الا ما محروم مانیم و ازو بی‌بهره.

 

جان از درون بفاقه و طبع از برون ببرگ          

دیو از خورش بهیضه و جمشید ناشتا

اکنون بکن دوا که مسیح تو بر زمیست             

چون شد مسیح سوی فلک فوت شد دوا»

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه

فیه ما فیه/6

درویشی به نزد پادشاهی رفت، پادشاه به او گفت که ای زاهد. گفت زاهد تویی. گفت من چون زاهد باشم که همه‌ی دنیا از آن من است. گفت نی عکس می‌بینی دنیا و آخرت و ملکت، جمله از آن من‌ است و عالم را من گرفته‌ام، تویی که بلقمه‌ای و خرقه‌ی قانع ‌شده. اینما تولّوا فَثََمَّ وجهُ الله (سوره بقره/آیه‌ی 109). آن وجهی‌ست مجرا و زایج که لاینقطع‌ست و باقی‌ست. عاشقان خود را فدای این وجه کرده‌اند و عوض نمی‌طلبند. باقی همچو انعامند، فرمود اگرچه انعامند اما مستحق اِنعامند و اگر چه در آخُرند مقبول میرآخرند که اگر خواهد ازین آخُرش نقل کند و به طویله‌ای خاص برد، همچنان‌که از آغاز که او عدم بود به وجودش آورد و از طویله‌ی وجود به جمادیش آورد و از طویله‌ی جمادی به نباتی و از نباتی به حیوانی و از حیوانی به انسانی و از انسان به  ملکی الی مالانهایه، پس این همه برای آن نمود تا مقرّ شوی که او را ازین جنس طویله‌های بسیارست عالی‌تر از هم دیگر که طَبَقاً عَن طَبَقٍ فَمَا لَهُم لَا یؤمنونَ (سوره‌ی 84/ آیه‌ی 19 و 20). این برای آن نمود که مقرّ شوی طبقات دیگر را که در پیش است. برای آن ننمود که انکار کنی و گویی که همین است. استادی صنعت و فرهنگ برای آن نماید که او را معتقد شوند و فرهنگ‌های دیگر را که نموده است مقرّ شوند و به آن ایمان آورند.

همچنان پادشاهی خلعت وصله دهد و بنوازد برای آن نوازد که ازو متوقع دیگر چیزها شوند و از امید کیسه‌ها بردوزند برای آن ندهد که بگویند همین است، پادشاه دیگر انعام نخواهد کردن برین قدر اقتصار کنند،‌ هرگز پادشاه اگر این داند که چنین خواهد گفتن و چنین خواهد دانستن به وی انعام نکند.

زاهد آن است که آخر بیند و اهل دنیا آخُر بینند،‌ اما آنها که اخصّ‌اند و عارف‌اند نه آخر بینند و نه آخُر، ایشان را نظر بر اول افتاده است و آغاز هر کار می‌دانند همچنان‌که دانایی گندم بکارد داند که گندم خواهد رستن، آخر از اول آخر را دید و همچنان جو و برنج و غیره چون اول را دید او را نظر در آخر نیست آخر در اول بر او معلوم شده است، ایشان نادرند و این‌ها متوسط که آخر را می‌بینند و این‌ها که در آخرند این‌ها انعامند.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه

فیه ما فیه/5

حکایت

می‌گویند پادشاهی پسر خود را بجماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمال کودنی و بلادت. روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت فرزند خود را امتحان کرد که بیا بگو در مشت چه دارم، گفت آنچه داری گردست و زرد است و مجوّفست،‌ گفت چون نشان‌های‌ راست دادی پس حکم کن که آن چه چیز باشد. گفت می‌باید که غربیل باشد، گفت آخر این چندین نشان‌های دقیق را که عقول در آن حیران شوند دادی، از قوت تحصیل و دانش این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد.

 

اکنون همچنین علماء اهل زمان در علوم موی می‌شکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلق ندارد به غایت دانسته‌اند و ایشان را بر آن احاطت کلی گشته و آنچ مهم است و به او نزدیک‌تر از همه آنست، خودی اوست و خودی خود را نمی‌داند. همه چیز را بحلّ و حرمت حکم می‌کند که این جایزست و آن جایز نیست و این حلالست یا حرامست. خود را نمی‌داند که حلالست یا حرامست؟ جایزست یا ناجایز؟ پاکست یا ناپاکست؟ پس این تجویف و زردی و نقش و تدویر عارضیست که چون در آتش‌اندازی این همه نماند ذاتی شود صافی ازین همه نشان هر چیز که می‌دهند از علوم و فعل و قول همچنین باشد و به جوهر او تعلق ندارد که بعد از این همه باقی آنست. نشان ایشان همچنان باشد که این همه را بگویند و شرح دهند و در آخر حکم کنند که در مشت غربیلست چون از آنچ اصلست خبر ندارند. من مرغم بلبلم طوطیم اگر مرا بگویند که بانگ دیگرگون کن نتوانم چون زبان من همین است. غیر آن نتوانم گفتن به خلاف  آنک او آواز مرغ آموخته است، او مرغ نیست. دشمن و صیاد مرغانست بانگ و صفیر می‌کند تا او را مرغ دانند. اگر او را حکم کنند که جز این‌ آواز، آواز دیگرگون کن، تواند کردن چون آن آواز برو عاریتست و از آن او نیست. تواند که آواز دیگر کند چون آموخته است که کالای مردمان دزدد از هر خانه قماشی نماید.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه

فیه ما فیه/4

فرمود که سید برهان‌الدین محقق قدس الله سره العزیز سخن میفرمود، یکی آمد که مدح تو از فلانی شنیدم. گفت تا ببینم که آن فلان چه کس است. او را آن مرتبت هست که مرا بشناسد و مدح من کند. اگر او مرا بسخن شناخته است، پس مرا نشناخته است، زیرا که این سخن نماند و این حرف و صوت نماند و این لب و دهان نماند. این همه عرض است و اگر بفعل شناخت همچنین و اگر ذات من شناخته است آنگه دانم که او مدح مرا تواند کردن و آن مدح از آن من باشد.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه

فیه ما فیه/3

مفروش خویش ارزان که تو بس گران‌بهایی

حق تعالی میفرماید که من شما را و اوقات و انفاس شما را و اموال و روزگار شما را خریدم که اگر بمن صرف رود و بمن دهید، بهای آن بهشت جاودانیست. قیمت تو پیش من این است. اگر تو خود را بدوزخ فروشی، ظلم بر خود کرده باشی، همچنانک آن مرد کارد صد دیناری را بر دیوار زد و برو کوزه‌ای یا کدویی آویخت. آمدیم بهانه میآوری که من خود را بکارهای عالی صرف می‌کنم، علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طبّ و غیره تحصیل می‌کنم، آخر این همه برای تست. اگر فقه است برای آنست تا کسی از دست تو نان نرباید و جامه‌ات را نکند و ترا نکشد، تا تو بسلامت باشی و اگر نجومست، احوال فلک و تأثیر آن در زمین از ارزانی و گرانی امن و خوف همه تعلق باحوال تو دارد هم برای تست و اگر ستاره است از سعد و نحس بطلاع تو تعلق دارد هم برای تست. چون تأمل کنی، اصل تو باشی و اینها همه فرع تو. چون فرع ترا چندین تفاصیل و عجایبها و احوال و عالمهاء بوالعجب بی‌نهایت باشد، ترا که اصلی چه احوال باشد. چون فرعهاء ترا عروج و هبوط و سعد و نحس باشد، ترا که اصلی بنگر که چه عروج و هبوط در عالم ارواح و سعد و نحس و نفع و ضرّ باشد که فلان روح آن خاصیت دارد و ازو این آید، فلان کار را میشاید. ترا غیر این غذای خواب و خور غذای دیگرست که اَبِیتُ عندَ ربّی یُطعِمُنی و یَسقینی . درین عالم آن غذا را فراموش کرده و باین مشغول شده‌ای و شب و روز تن را میپروری. آخر این تن اسب تست و این عالم آخُر اوست و غذای اسب، غذای سوار نباشد. او را بسر خود خواب و خوریست و تنعّمیست اما بسبب آنک حیوانی و بهیمی بر ت غالب شده است. تو بر سر اسب در آخُر اسبان مانده‌ای و در صف شاهان و امیران عالم بقا مقام نداری. دلت آنجاست اما چون تن غالبست حکم تن گرفته‌ای و اسیر او مانده‌ای.

همچنانک مجنون قصد دیار لیلی کرد،‌ اشتر را آن طرف میراند تا هوش با او بود،  چون لحظه‌ای مستغرق لیلی میگشت و خود را و اشتر را فراموش می‌کرد، اشتر را در دِه، بچه‌ای بود، فرصت مییافت باز میگشت و بده میرسید. چون مجنون بخود میآمد دو روزه راه باز گشته بود. همچنین سه ماه در راه بماند، عاقبت افغان کرد که این اشتر بلای منست. از اشتر فروجست و روان شد.

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه

فیه‌ما‌فیه/2

 

یکی گفت که اینجا چیزی فراموش کرده‌ام. خداوندگار فرمود که در عالم یک چیز‌ست که آن فراموش کردنی‌ نیست. اگر جمله چیزها را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی، باک نیست و اگر جمله را بجای آری و یاد آری و فراموش نکنی و آنرا فراموش کنی، هیچ نکرده باشی. همچنانک پادشاهی ترا بِدِه فرستاد برای کار معیّن، تو رفتی و صد کار دیگر گزاردی، چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی، چنانست که هیچ نگزاردی. پس آدمی درین عالم برای کاری آمده‌ است و مقصود آنست. چون آن نمی‌گزارد، پس هیچ نکرده باشد:

«انّا عَرَضنا الامانه علی السمواتِ و الارضِ و الجبالِ فَاَبَینَ ان یَحمِلنَها و اَشفَقنَ مِنها و حَمَلَها الانسانُ انه کانَ ظَلوماً جَهولاً» (سوره‌ی احزاب؛ آیه‌ی 72)

آن امانت را بر آسمان‌ها عرض داشتیم، نتوانست پذرفتن. بنگر که ازو چند کارها می‌آید که عقل درو حیران می‌شود. سنگها را لعل و یاقوت می‌کند، کوهها را کان زر و نقره می‌کند، نبات زمین را در جوش می‌آرد و زنده می‌گرداند و بهشت عدن می‌کند، زمین نیز دانها را می‌پذیرد و بر می‌دهد و عیب‌ها را می‌پوشاند و صدهزار عجایب که در شرح نیاید می‌پذیرد و پیدا می‌کند و جبال نیز همچنین معدنهای گوناگون می‌دهد، این همه می‌کنند اما ازیشان آن یکی کار نمی‌‌آید. آن یک کار از آدمی می‌‌آید:

«وَ لَقَد کَرَّمنا بنی آدمَ» (سوره‌ی الاسراء؛ آیه‌ی 70) نگفت ولقد کرمنا السماء و الارض. پس از آدمی آن کار برمی‌آید که نه از آسمانها می‌آید و نه از زمینها می‌‌آید و نه از کوهها، چون آن کار بکند ظلومی و جهولی ازو نفی شود. اگر تو گویی که اگر آن کار نمی‌کنم، چندین کار از من می‌‌آید، آدمی را برای آن کارهای دیگر نیافریده‌اند. همچنان باشد که تو شمشیر پولاد هندی بی‌قیمتی که آن در خزاین ملوک یابند،‌ آورده باشی و ساطور گوشت گندیده کرده که من این تیغ را معطّل نمی‌دارم، بوی چندین مصلحت بجای می‌آرم یا دیک زرّین را آورده‌ای و در وی شلغم می‌پزی که بذرّه‌ای از آن صد دیک بدست آید یا کارد مجوهر را میخ کدوی شکسته کرده‌ای که من مصلحت می‌کنم کدو را بر وی می‌آویزم و این کارد را معطل نمی‌دارم، جای افسوس و خنده نباشد چون کار آن کدو بمیخ چوبین یا آهنین که قیمت آن بپولیست برمی‌آید، چه عقل باشد کارد صد دیناری را مشغول آن کردن. حق تعالی ترا قیمت عظیم کرده است. می‌فرماید:

«انَّ اللهَ اشتَری مِنَ الم‍‍ؤمنینَ انفسهم و اموالهم باَنَّ لَهُمُ الجَنَّه» (سوره‌ی توبه؛ آیه‌ی 111)

 

تو بقیمت ورای دو جهانی                    چکنم قدر خود نمی‌دانی

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه

فیه ما فیه/1

مقدمه: قسمت این بود که بروم سراغ «مولانا». چند باری اشاراتی شده بود و آخری هم یادداشت‌های «سروش روحبخش»‌ بود که رفتم مطلبی را که در مورد «حافظ خیاوی» نوشته بود،‌ بخوانم و برخوردم به آخرین پست‌اش که حکایتی آورده بود از «فیه ما فیه». خواندم‌اش و سنگین شدم. داشتم «هم‌سایه‌ها» را می‌خواندم. تازه از کتاب‌خانه‌ی دانشکده پیدایش کرده بودم و شروع کرده بودم به خواندن و کمی کند جلو می‌رفتم؛ فِس فِسی. افتادم به «فیه ما فیه» خواندن و «هم‌سایه‌ها» باز هم ماند برای بعد. خیلی وقت‌ها حسرت می‌خورم که چرا همان بچه‌گی‌ها از «فهیمه رحیمی» چیزی نخواندم و بعدها هر چه کردم نتوانستم بخوانم و این ماند توی دل‌ام. حالا هم شاید برخی داستان‌ها همین‌طور می‌شود. دیگر سنگین‌ نمی‌شوی ازشان. قصد مقایسه‌ی این دو را ابدن نداشتم. یک قصدم از این ماجرا، بازگشت به گذشته‌‌ی ادبی‌مان بود که سبُکی زبان و قلم این نسل به قول استادی از نخواندن متون کهن‌مان است. اول خودم بهره می‌برم، بعد هم چون کوتاه است و برای وب‌خوانی مناسب، تنبل‌ترین‌ها را هم شاید اقبالی باشد برای بهره بردن، گاه‌گاهی.

---------------------------------------------------

حکایت

«پادشاهی به درویشی گفت که آن لحظه که تو را به درگاه حق تجلی و قرب باشد، مرا یاد کن. گفت: چون من در آن حضرت رِسَم و تاب آفتاب آن جمال بر من زند مرا از خود یاد نیاید، از تو چون یاد کنم؟ اما چون حق تعالی بنده‌ای را گزید و مستغرق خود گردانید، هر که دامن او را بگیرد و ازو حاجت طلبد، بی‌آنک آن بزرگ نزد حق یاد کند و عرضه دهد، حق، آن را برآرد.

حکایتی آورده‌اند که پادشاهی بود و او را بنده‌ی خاص و مقرب عظیم. چون آن بنده قصد سرای پادشاه کردی اهل حاجت قصّها و نام‌ها بدو دادندی که بر پادشاه عرض دار، او آن‌را در چرم‌دان کردی. چون در خدمت پادشاه رسیدی تاب جمال او برنتافتی، پیش پادشاه مدهوش افتادی. پادشاه دست در کیسه و جیب و چرم‌دان او کردی به طریق عشق‌بازی که بنده‌ی مدهوش من، مستغرق جمال من چه دارد، آن نام‌ها را بیافتی و حاجات جمله را بر ظهر آن ثبت کردی و باز در چرم‌دان او نهادی. کارهای جمله را بی‌آنک او عرض دارد برآوردی، چنین که یکی از آنها ردّ نگشتی بلک مطلوب ایشان مضاعف و بیش از آنک طلبیدی به‌حصول پیوستی. بندگان دیگر که هوش داشتند و توانستندی قصّهای اهل حاجت را به حضرت شاه عرضه کردن و نمودن، از صد کار و صد حاجت یکی نادرا منقضی شد.»

 

                                                                                                    «فیه ما فیه»

  
نویسنده : رها پاکان ; ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها : فیه‌مافیه