خدا

خدا

 

گفت: سر کلاس خدا منم. با تحکم گفت و توی چشم های تک تک بچه ها زل زد. آن ته کسی  جیک اش در نمی آمد. یک دستش را برد بالای سرش و یک پایش را کوبید زمین و گفت: خدای این کلاس منم. صدایی از کسی در نیامد. همه به چشم های او زل زده بودند. بلندتر گفت: اینجا خدا منم و فریاد کشید: فهمیدید؟ کسی از جایش تکان نخورد. مردمک ها همه به یک نقطه دوخته شدند. همه سنگ شده بودند.

/ 3 نظر / 20 بازدید
خوانده شده

نه استاد... من سنگ نشدم! منو ببین. ایناها! ته کلاس. اینجا. چشمام هنوز تکون می خوره!

میم . ب . مهاجر

گفت: اون منم. سنگ. (خلاصه کردم برات )

خوانده

نه. دروغ می گه! منظورم این نبود. من سنگ نیستم. من جون دارم. ببین چشامو!! کجا می ری؟ نرو . وایسا! منو تنها نذار....