کشتم؛ کشتی؛ کشته شدیم

اشاره:«محمدحسین محمدی» این روزها دیگر در بین اهالی ادبیات در ایران چهره‌ی شناخته‌‌شده‌ای ا‌ست. یک دو جین جوایز ریز و درشت برای داستان‌های کوتاه‌اش به دست آورده و دریافت جایزه هوشنگ گلشیری برای کتاب «انجیرهای سرخ مزار» به عنوان بهترین مجموعه ‌داستان سال 83 نیز افتخاراتش را تکمیل کرده است. او متولد سال 1354 شمسی در شهر مزارشریف است اما بیشتر عمرش را در ایران گذرانده. «محمدی» ضمناً از پژوهشگران ادبیات معاصر افغانستان است و چندی پیش کتاب مهم «فرهنگ داستان‌نویسی افغانستان» را به دست چاپ سپرده که «محمداعظم رهنورد زریاب» نویسنده نامدار افغان از آن به عنوان «یک کار بسیار بزرگ و بی‌نظیر» یاد کرده است. به تازگی نشر «چشمه» داستان بلند «از یاد رفتن» نوشته «محمدحسین محمدی» را منتشر کرده است.

(این تکه را از روزنامه تهران امروز برداشتم که در ابتدای مصاحبه آقای حسین جاوید با محمدی آورده شده بود)

-------------------------------

مقدمه: داستان بلند «از یاد رفتن» نوشته‌ی محمدحسین محمدی را خواندم. هفته‌ی پیش که در دانشکده دیدم‌اش، گفتم مطلبی هم در مورد داستان تازه‌چاپ‌شده‌اش خواهم‌نوشت. یاد چند سال پیش (1383) افتادم که محمدی با داستان کوتاه «مردگان» در محافل ادبی داشت سری بین سرها درمی‌آورد و ما هم در نشریه‌مان (سیمانما) داستان را چاپ کردیم و سه نفر هم نقدی بر «مردگان» نوشتند که یکی‌اش را بنده مرتکب شده بودم. گفتم شاید جای‌اش باشد اول همان را بگذارم و بعد اگر خدا بقایی داد (به قول صالح علاء) در مورد «از یاد رفتن» بنویسم.

--------------------------------

کشتم؛ کشتی؛ کشته شدیم

(چاپ شده در نشریه‌ی دانشجویی دانشکده صداوسیما؛ «سیمانما»؛ آذر ماه 1383)

نگاهی به «مردگان»(برای خواندن داستان کلیک کنید)

نوشته‌ی: محمدحسین محمدی

(این داستان در مجموعه‌داستان «انجیرهای سرخ مزار» توسط نشر چشمه چاپ شده است.)

 

اینجا افغانستان است؛ دوران درگیری‌های قومی و گروهی. مکان در جهان داستان از طریق زبان و فرهنگ (به معنای عام آن) شناسانده می‌شود. حتا اگر بلخ و مزار به عنوان اسم‌هایی از مکان‌هایی خاص در داستان نمی‌بود باز هم مشکلی در شناسایی مکان پیش نمی‌آمد. نشانه‌هایی مثل لهجه و نوع گویش در زبان و نوع پوشش و لباس همراه با فضایی که می‌سازند، غیر از کارکردهای دیگر در «مردگان»، زحمت این شناسایی را نیز بر عهده دارند. اما مسئله‌ی مهم موقعیتی است که در این بستر تاریخی و جغرافیایی اتفاق می‌افتد؛ یک موقعیت داستانی: پسری همراه پدر و عمویش توسط فردی که خواهرزاده‌اش در یکی از درگیری‌ها کشته شده است، کشته می‌شوند. «... همان جا قسم خوردم هر کس از این قوم را که گیر کنم زنده نمانمش.» و کسان کشته‌شدگان جنازه‌ها را پیدا می‌کنند. داستان بر اساس همین تم شکل می‌گیرد: انتقام.

شکل داستان برای خواننده‌ی پی‌گیر داستان شکلی آشناست. سه روایت از سه زاویه‌دید جداگانه نسبت به یک موقعیت. این ساختار در نگاه اول ما را رجوع می‌دهد به «در بیشه» از مجموعه‌ی «راشومون» اثر نویسنده‌ی ژاپنی «ریونوسوکه آکوتاگاوا» که در اوایل قرن بیستم حرکتی نو به حساب می‌آمد (بعدها گلشیری نمونه‌ای از آن را در ادبیات کهن خودمان پیدا کرد). بعد از آن، این نوع روایت چه در ادبیات داستانی و چه در سینما و حتی نمایش، به‌جا و بی‌جا تکرار و تجربه شده است. انتخاب چنین ظرفی برای مفهومی که محمدی قصد ارائه‌ی آن را به مخاطب دارد، بنا به کشف و شهودی که از زوایای متفاوت و متقابل برای تعمیم و تثبیت درونمایه ایجاد می‌شود و در نهایت به وحدتی موضوعی ختم می‌شود،‌ مناسب به نظر می‌رسد؛ و کارکردهای معمول و البته دست‌مالی‌شده‌ی دیگر این ساختار، مثل تکه‌تکه‌شدن حقیقت و تکاثر مطرح نیست.

در بخش اول راوی پسری است که به همراه کاکا (عمو) و پدرش کشته شده است. داستان از زبان مرده روایت می‌شود؛ کشته‌شدگانی که اکنون ناظر انتقال اجسادشان هستند برای کفن و دفن. نویسنده قصد بازی کردن با «روایت مردگان» را ندارد و از همان کلمه‌های ابتدایی داستان بدون هیچ پیچیدگی‌ای برای خواننده آشکار می‌کند که روایت از زبان مردگان است: «جنازه‌هایمان را از بین چاه کشیدند و همراه خودشان بردند.»

فضای روایت اول آن‌چنان پرداخت شده است که کمترین ارتباط را با فضای متافیزیک و ارواح پیدا کند. گفت‌وگوها، اعمال و رفتار، افکار و حتا و اختیار شخصیت‌ها (مرده‌ها) مثل همین دنیای زنده‌هاست و اتفاقی مثل نگاه کردن به آفتاب بدون این که چشم را بزند، بدون این که فضایی متافیزیک بیافریند ارتباطی ظریف با بخش دوم داستان (که از دید جمعی ناظر روایت می‌شود) پیدا می‌کند: «به آفتاب نگاه کردم که در مابین‌جایِ آسمان بود و بر آن‌ها می‌تابید،‌ چشم‌هایم را نزد. اول می‌خواستم چشم‌هایم را تنگ کنم ولی همان‌طور با چشم‌های باز دیدمش.» «پسرک فقط حیران نگاهش می‌کرد. گویی آفتاب چشم‌هایش را می‌زد که تنگ‌ کرده بودشان.»

این نوع پرداخت در بخش اول، اساس شکل‌گیری مفهومی داستان مردگان است؛ مردگان در دنیای زندگان. در این دنیای این‌چنینی چه بسا که مردگان آسوده‌ترند. پدر این هراس از ناآسودگی دنیای زندگان را حتا پس از مرگ نیز با خود دارد: «آسوده بودیم، باز جنجال شد.»

در بخش دوم نیز ریش‌سفیدی به قاتل از عواقب کار می‌گوید: «صبا روز از پشت‌شان می‌‌آیند،‌ جنازه‌ها را پیدا می‌کنند. دشمن و دشمن‌داری می‌شود. این‌ها را ریش‌‌سفیدترین‌مان گفت.»

و در بخش سوم ترس از عاقبت کار را در پدر و مادر قاتل نیز می‌بینیم: «مادرم گفت: اُ بچه چرا پیش روی همه کشتی‌شان؟ همه دیده‌اند که تو ... صبا روز کدام گپ شد که یکی شاهدی می‌دهد، چرا آن بی‌گناه‌ها را کشتی؟»

اما این جوان‌ها هستند که دنبال کار را می‌گیرند. پدر دیگر میلی به پی‌گیری ماجراها ندارد. خسته شده است و در این دوره‌ی پس از مرگ (هراس و تشویش) در پی جنازه‌ی خودش می‌رود تا آسوده بماند. اما جوان‌ترها هم‌چنان دنبال قاتل‌شان می‌گردند. این سیر انتقام‌جویی در بخش اول با شخصیت‌های مرده که عملن کاری غیر از جستجو نمی‌توانند انجام دهند، تمام می‌شود. اما در دو بخش دیگر به لحاظ نگارشی نیز جمله تمام نمی‌شود و با (...) ادامه پیدا می‌کند. در بخش دوم از روایت اول شخص جمع (نگاه جمعی) این سیر انتقام‌جویی و اضطراب ناشی از آن ادامه دارد: «و حالا ما به هر جایی که می‌رویم، بیم داریم که مبادا یکی جلومان را بگیرد و ...»

و در بخش سوم از دید قاتل آن سه نفر به دور می‌افتد و قاتل در تشویش انتقام کسان کشته‌شدگان مستأصل و در انتظار مرگی مشابه باقی می‌ماند: «... اگر به سراغم بیایند چی؟ ... باید تا صبح بیدار باشم. همین جا بالای بام بمانم تا همه جا را خوب دیده بتوانم. پیکا هم که آماده است. خدایا ... چی کار بکنم. خواب به چشم‌هایم ... خواب اگر به چشم‌هایم بیاید چی ...».

/ 9 نظر / 11 بازدید
عشق وطن د.ع (انصار حزب الله)

سلام خوبی عزیز از اینکه به وب من اومدی خوشحالم در مورد لینک من هم شما را لینک کردم من به روزم به من سر بزن سلامتی حی منتظر عج صلوات

داستانسرا(عمولي)

رها جان سلام !سپاس فراوان دارم ازحضور صميمي و نقدهاي بسيار نكته سنجانه ودقيقت،وچه بسيار خوشحال شدم كه فهميدم زماني دركنار هم بوده ايم ،نميدانم از اسم مستعار استفاده ميكني كه نميتوانم بجا بياورم يا علايم پيري است؟هرچه باشد خوشحالم وخداي را شاكر كه دوباره پيدايت كرده ام.....آمدي تبريز حتما خبر بده ... فالفور لينكت ميكنم تا بيشتر بخوانمت ....بازهم برميگردم ....بدرود[خداحافظ]

فیلوسوفوس

سلام رها جان ! (‌اول اسمت را بد تایپ کردم شد " راه "! اتفاق جالبی بود ) نقدتان را خواندم . استفاده کردم. اگه دارید , یا شد نقدی بر فضای داستان های سلینجر آپ کنید !

آهو

سلام از وبلاگ فیلوسوفوس اینجا رو دیدم. دیدم راجع به دوتا کتاب محبوبم نوشتید نتونستم کامنت نذارم. باورتون میشه من نه آبی نه خاکی رو اونقدر دوست دارک که بعد از خوندنش هر چی گشتم پیداش نکردم بخرم از همه ی کتاب کپی گرفتم؟! از این به بعد میام اینجا تا کتابهای که میگید رو بخونم.

داستانسرا(عمولي)

[گل][گل][گل][گل][گل] تقديرنامه [گل][گل][گل][گل][گل] بدينوسيله از كليه عزيزاني كه باانتقادات،پيشنهادات،جملات كوتاه وياحتي يك شاخه [گل]حضوربهم رساندندنهايت تشكروقدرداني رادارم،درفرصتي بهتر دوباره برميگردم...انشاءالله...زنده باشيد...بدرود.

مینا

مرسی!بعد از تعطیلی ایشالا.

محبوبه میم

سلام خوشحالم که می بینم این طور دقیق به کنکاش فضاهای داستانی نشسته ای .این که ادبیات برایت شوخی نیست و دل مشغولی اصلی ات ست .این که نمی توان سرسری از خیلی چیزها گذشت و... داستانی را که نقدش را نوشته ای سیو کردم برای فرصت مناسب تا مطالعه اش کنم اما نگاهت را به آن داستان خواندم .راستی کاش اشاره می کردی که گلشیری در کجا (منظورم مجله ست )ودر مورد کدام داستان این نگاه تحلیلی را داشته البته من هم دیده بودم اما حالا هم فراموش کرده ام وهم می خواهم دوباره بخوانم .ممنون می شوم اگر درین باره کمکم کنی . از لطف و حوصله ات به داستان سگ بی نهاین سپاس گزارم .بعضی مواردی را که نوشته ای قبول دارم اما مهم تر از همه چیز این نگاه تیزبین وعمیق ست که بر داستان سایه افکنده به خصوص این که داستان را بدون بازنویسی گذاشتم در واقع خام خام تا بعد از دیدگاه های دوستان دوباره نویسی اش کنم . باز هم ممنون / راستی نفهمیدم چی شده ؟ پاینده باشی

عشق وطن د.ع (انصار حزب الله)

سلام خوبی عزیز استفاده کردم به روزم با مضمون زير تشريف بياريد حرفهایی از بازیگران آمریکایی در مورد صهیونیسم و فلسطین بخوانید و بیندیشید سلامتي حي منتظر عج صلوات

عشق وطن د.ع (انصار حزب الله)

دوباره قدیمی خیلی وب زیبایی داری قصدم این بود خبرت کنم برای آپ جدیدم اما دلم نیومد درباره مطالبت چیزی ننویسم واقعا کمک بزرگی میکنی به دوستان مشتاق بزرگ بمونی انشالله