داستان بخوانید!

 

داستان بخوانید!

نقدی بر داستان «دوستش دارم» نوشته «حسنا غلامی»/ منتشر شده در لوح/28 آبان 86

یکم. در یکی از غارهای انسان های نخستین
مثل این که باید به عقب برگردیم. خیلی عقب تر. باید شمع ها یا نه چراغ های روغنی توی غارها را روشن کنیم و بنشینیم به حرف زدن. تلویزیون که سهل است، قلم و کاغذ هم نیست.حتا کلمات را درست و کامل هم نمی توانیم ادا کنیم. یک سری اصوات اختراع کرده ایم که با آنها داریم مقصودمان را بیان می کنیم و و از بس نارسایند دست و سر و پاهایمان را هم تکان می دهیم تا بهتر بتوانیم آن چه را که می خواهیم به طرف های مقابل مان برسانیم. همین است. حالا شب است و خسته از بیابان گردی و کوه گردی و دریاگردی و شکار و شنا آمده ایم نشسته ایم کنار هم. هر کدام در پی کاری در جایی بوده ایم. حالا به هم نگاه می کنیم و سایه هایمان پشت سرمان با همان نور چراغ روغنی می لرزند. بهتر است از اتفاقی که برایمان افتاده حرف بزنیم. اتفاق. من شروع می کنم. از خودم می خواهم بگویم و اتفاقی که برایم افتاده است. پس آن چه را که برایم اتفاق افتاده تعریف می کنم. امروز توی جنگل با یک شیر ماده روبرو شده ام. حالا می خواهم همین را تعریف کنم. این ها هم که خسته اند همه شان. پلک هاشان دارد سنگینی می کند. باید خواب از سرشان بپرانم. نعره شیر را می زنم و همه به من نگاه می کنند. می گویم که من امروز یک شیر دیده ام و همراه با نعره ام دست هایم را چنگال می کنم می برم بالا روبروی صورتم و به همه خیره می شوم. حالا همه بهت زده نگاهم می کنند.
داستان گویی از همین جا شروع می شود. داستان گو حادثه ای را که خود تجربه کرده است یا در ذهن اش آفریده و پروریده است می خواهد با دیگران شریک شود و آن احساس و تحولات روانی را انتقال دهد. بهترین راه این است که کاری کند که طرف مقابلش در نزدیک ترین شرایط فیزیکی و روانی به آن حادثه مورد نظر قرار گیرد. بنابراین از روش هایی استفاده می کند که آدم مقابلش آن واقعه را به بهترین شکلی تصور کند و خودش را داخل آن حادثه حس کند. از اضافاتی که حوصله را سر می برند می پرهیزد و مستقیماً می رود سر اصل مطلب. نمی گوید من امروز یک شیر درنده خطرناک وحشتناک دیده ام. نشان می دهد که من امروز شیری که این طور نعره می زد و این چنین بزرگ و وحشتناک بود و آماده حمله بود دیده ام. با صدا و حرکت دست و سایه و صورت و آن چه که می تواند.
دوم. شخصیت و ماجرا
تا اتفاقی نیفتد که زندگی از مسیر طبیعی اش خارج نشود و تعادلی به هم نخورد، داستانی به وجود نخواهد آمد. این اتفاق هم باید برای شخصی بیفتد. پس ما یک شخصیت داریم و یک اتفاق. و داستان آغاز می شود. حالا یک نفر هم باید این اتفاقی که برای آن شخصیت افتاده را تعریف کند، این یک نفر هم راوی است. راوی می تواند خود شخصیت باشد، یا یک نفر دیگری که ناظر آن اتفاق بوده یا خدا، یعنی کسی که از هر چیز اطلاع دارد، نهان و آشکار. نویسنده خودش را در یکی از این جایگاه ها قرار می دهد و داستان اش را تعریف می کند.
سوم. درد دل، درد دل است و داستان، داستان، و از درددل می شود به داستان رسید اگر ...
نوشته خانم غلامی درد دلی است که روی کاغذ آمده. و معمولاً درد انگیزه ای است برای نوشتن. اما هر نوشته ای قاعده ای دارد. بنابراین ارجاع می دهم به نقد «پیتزا با طعم شهدا» در همین کارگاه.

چهارم. باور کن که داری داستان می گویی!
شما هنوز باور نکرده اید که در حال نوشتن داستان هستید. چون همه عوامل و شخصیت ها را در کنار خودتان می بینید سخت است برایتان که با وضوح کامل از شخصیت ها و اتفاقات حرف بزنید. حیا می کنید. چون خودتان هستید. این که خودتان هستید و حیا می کنید ایراد نیست. باید از این اتفاق مایه ی داستانی بگیرید و دیگر عین خودتان و عین اتفاق را آن طور که افتاده با احتیاط و ملاحظه و تلویحی نگویید. تخیل کنید و به این فکر کنید که از کجا شروع کنم و کجا تمام کنم. اضافه کنید، کم کنید. صحنه را توصیف کنید. گفتگو هم کمک می کند، امتحان کنید.
پنجم. شما را به هر کسی که دوست دارید، داستان بخوانید، داستان بخوانید، داستان بخوانید!

/ 0 نظر / 23 بازدید