نوشتن جلوی چشم خلایق

نوشتن جلوی چشم خلایق

(این نوشته کامل نیست؛ اولین جملات را چند هفته پیش نوشته بودم و بعد در مراحل مختلف چند جمله اضافه شد و بعد کم شد و ... . فکری به سرم زد تا این تغییر و تحولاتی که در یک نوشته اتفاق می‌افتد را هم داشته باشم نه فقط اثر نهایی را. دیدم شاید بد نیست این مراحل را در وبلاگ هم بگذارم. من هم مثل شما نمی‌دانم جریان از چه قرار است. باید ببینیم چه می‌شود.)

------------------------------------------------------

«دی‌شب خواب تو را دیدم. با روسری سفید‌ابی‌ات که از زیر چادر زده بود بیرون. ماه. آمده بودی ایستاده بالای سرم. می‌خواستم گل‌های قالی را نگاه کنم اما این بار تو بودی و آسمان. ماه. بی‌هیچ نای حرکت، بهت‌زده نگاهت می‌کردم و خواب‌بودن این خواب مثل آواری ریخت روی سرم وقتی صدای خواهرم بیدارم کرد که سحری آماده شده تنبل‌خان. اما این تنبل‌خان، امشب را دیگر تن به  تنبلی نداده بود برای خواب. چشم‌هایم با طعمی از خواب فروپاشیده زیر پلک‌هایشان باز شدند. ماه. دنبالش‌ می‌گشتم. ماه نبود و بود و او نبود. اگر باید می‌خوابیدم، می‌خوابیدم. پا شدم. یک دست مالان بر خواب‌آلودگی‌چشم‌ها. پف‌کرده و حسرت‌‌آلود. آب. خواب پر. من بیدارترین موجود روی زمینم و خواب دورترین از من. فاصله. چه حقیقت دردناکی. ... »

/ 7 نظر / 5 بازدید
آهو

بس که این تمرینهای "متن زیر را ادامه بدهید" رو دوست دارم فکر کردم این هم تمرینی است که ما هم ادامه بدیم. ولی حیف. آخرش بسته است. لحنشم برای من ثغیله. ولی منتظر میمانیم ببینم چی میشه آخرش!

ميم . ب . مهاجر

حسن، گمونم اين "تو " همون "بيتا" ست كه مي خواست برود جمكران!

مصطفا فخرایی

سلام دوست عزیز! با سه داستانک به روزم و چشم به راه نقد و نظر ارزنده تان.

ها

ای شیطون دوباره کیه؟

ایمان

ادامه بده ان شا الله که خیره[لبخند]

مهدی رضائی

با سلام انجمن داستانی چوک با شش داستان از شش نویسنده به روز است. منتظر نقدهای خوب شما دوستان هستیم.